<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047</id><updated>2012-02-16T02:45:05.962-08:00</updated><title type='text'>پرنده خارزار</title><subtitle type='html'>تو به ویرانی این یأس بکوش</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://kharzar.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>300</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-6417964205495052095</id><published>2010-11-11T12:53:00.001-08:00</published><updated>2010-11-11T12:53:31.895-08:00</updated><title type='text'>....</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;خیلی کلیشه ای و سرد میشه اگه بنویسم این وبلاگ برای همیشه تعطیل شد...ولی خب دیگه اینجا مدتها بود کرکره اش پایین کشیده شده بود...پرنده خارزار، همین جا تموم شد...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-6417964205495052095?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6417964205495052095'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6417964205495052095'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='....'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-5612555743315489409</id><published>2010-07-26T23:53:00.000-07:00</published><updated>2010-07-26T23:54:39.329-07:00</updated><title type='text'>عزیزکم، تولدت مبارک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;دیگه حسابی بزرگ شده...آخرین تصویری که ازش دارم، وقتیه که برای خداحافظی اومده بود خونه ام...عروسکی رو که روز تولدم برام هدیه گرفته بود به دوشس(پرشین کت خوشگل و لوس) نشون می داد تا با هم دوست بشن و با همون صدای بچه گانه دوست داشتنی اش گفت این گربه ات رو بده وقتی تو نیستی من ببرم خونه مامانی و بزرگش کنم...بهش گفتم عزیز دلم، تو خودت خیلی کوچولویی و نمی تونی ازش نگهداری کنی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا ماهها بعد از این که اومدم اینجا، حاضر نشد تلفنی باهام صحبت کنه...انگار عادت کرده بود هر دوهفته یکبار، پنجشنبه ها برم خونه مامان و تا نصفه شب با هم بازی کنیم و مسخره بازی دربیاریم و به همه چیز بخندیم...شش ماه که گذشت، بالاخره یکروز به مامان گفت که دلم خیلی برای خاله تنگ شده، میخوام&amp;nbsp;باهاش حرف بزنم...و باهام حرف زد...چندوقت بعد، روز تولد برادرزاده ام که همه دور هم جمع بودند، بهم زنگ زدند تا برادرزاده هام با عمه شون صحبت کنند و خواهرزاده عزیز با خاله اش...سهیل، خواهرزاده عزیز، یکدفعه گفت خب تو چرا نمیایی خونه ات، کی میایی که بیام دنبالت و ببرمت خونه مامانی!!! اینقدر حالم بد شد که به سختی تونستم جلوی خودم رو بگیرم....هیچ وقت تا اون لحظه اینطور احساس بی خانمان بودن نکرده بودم...بهش گفتم میام وقتی امتحانهام تموم بشه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز تولدشه...تولد پنج سالگی....می خواستم شب بهش زنگ بزنم که مامان خودش زنگ زد...شاید فکر کرده که یادم رفته تولد سهیل هست...وقتی تولدش رو بهش تبریک گفتم، هدیه اش رو سفارش داد و قرار شد به زودی براش بفرستم...وقتی بهش میگم که یک بوس برام بفرست عزیز خاله...میگه ااااااااا تو مگه نمی دونی نمیشه با موبایل بوس فرستاد برای کسی....بعد هم به مامان میگه: بیا جواب خاله رو بده، ببین چی میگه...نمی دونه که با موبایل نمیشه کسی رو بوس کرد!!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-5612555743315489409?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/5612555743315489409'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/5612555743315489409'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2010/07/blog-post_26.html' title='عزیزکم، تولدت مبارک'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-2727589119560338213</id><published>2010-07-18T12:02:00.000-07:00</published><updated>2010-07-18T12:04:42.805-07:00</updated><title type='text'>روزهای دانشگاه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;یک: پارسال شاگرد مرتبی نبودم...یعنی خیلی هم تقصیر خودم نبود...هنوز یکماهی از شروع کلاسها نگذشته بود که شد بحث اعتصاب اساتید...چهار تا از استادها در اعتصاب بودند و دو تای بقیه می اومدند سر کلاس...فصل مونسون، فصل بارون های شدید مناطق استوایی، هم بود و ساعتها و ساعتها بارون می بارید، از این بارون هایی که انگار با شلنگهای فشارقوی دارند آب می پاشند ...برای یک کلاس یا دوکلاس در روز(هر کلاس، پنجاه دقیقه است) زورم می اومد یازده کیلومتر تا کالج اون هم با موتور، توی این هوای بارونی برم و بیام...بعد از پایان امتحانات میان سال، دقیقن شد روزهایی که&amp;nbsp;دوستان روزنامه نگار رو توی ایران دستگیر می کردند و می بردند زندان...از لحاظ روانی خیلی به هم ریخته بودم...فقط می موندم خونه و تمام اصرارها و بحث و حتی دعواهای دوست برای رفتن به کالج تاثیری نداشت...از طرفی سال اول، عمومی بود و بعد از امتحانات پایان سال، تازه می شد برای سال دوم انتخاب رشته کرد و خیلی از اون درسهای عمومی رو دوست نداشتم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امسال اما، از همون هفته اول هر روز دارم میرم کالج...جامعه شناسی انتخاب کردم...فکر می کنم&amp;nbsp; کمتر از&amp;nbsp;چهارده نفر باشیم که داریم جامعه شناسی می خونیم(شاید هم بعدن چند نفری اضافه بشن و البته یکی از کلاسهای جامعه شناسی، عمومی هست که دانشجوهای بقیه رشته ها هم هستند و تعدادمون توی اون کلاس زیاده)&amp;nbsp;و این نسبت به دانشجوهای رشته های دیگه مثل ادبیات انگلیسی، اقتصاد و سیاست خیلی کمه...یکی از کلاسهای جامعه شناسی اختصاصی&amp;nbsp;در مورد مشکلات اجتماعی در هند هست...توی کلاس بدون&amp;nbsp;هیچ گونه&amp;nbsp;سانسوری راجع به مشکلات مختلف بحث میشه...بدون هیچ سانسوری ...از آمار و ارقام صحبت میشه...از دلایل بروز&amp;nbsp;یک مشکل اجتماعی، از راه حل های پیشنهادی،از سیاست های دولت در این زمینه...گاهی دلم می گیره...خیلی&amp;nbsp;زیاد...یاد سالهای&amp;nbsp;روزنامه نگاری می افتادم که چقدر خودسانسور شده بودیم، دیگه سالهای دانشگاه که بماند....یا نمی شد&amp;nbsp; توی روزنامه درباره یکسری از مشکلات اجتماعی&amp;nbsp;نوشت و یا این که باید حواس مون بود چطور بنویسیم که حذف نشه...وقتی نمیشه شفاف در مورد مشکلات حرف زد، چطور میشه مشکل رو حل کرد...چطور میشه اصلن اون مشکل رو درست شناخت...این روزها، گاهی&amp;nbsp;خیلی دلم می گیره که چرا ما حتی مثل هند هم نیستیم..&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-2727589119560338213?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/2727589119560338213'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/2727589119560338213'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2010/07/blog-post_18.html' title='روزهای دانشگاه'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-5067636946245211451</id><published>2010-07-05T03:23:00.000-07:00</published><updated>2010-07-05T08:09:24.400-07:00</updated><title type='text'>وقتی گرونی مواد غذایی، هند را به تعطیلی می کشاند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;امروز صبح زود، دوستم اس ام اس داد که کالج های شهر تعطیل هستند و خب فکر کردم که دليلش حتمن یکی از همین مناسبت های تولد خداها و از این حرفهاست...از اونجايی که کالج ما فکر می کنه همیشه استثناست و پارسال حتی روز استقلال هند هم تعطیل نکردند!!! و از اونجا که تصمیم گرفتم امسال سعی کنم کمتر غیبت داشته باشم، تصمیم گرفتم یکسری برم کالج، ببینم چه خبره...هنوز فقط&amp;nbsp;یک هفته از شروع سال جدید می گذره...خیابونها خیلی خیلی خلوت بود...یازده کیلومتر با موتورم گاز دادم که مثلن زودتر برسم و دیر نکنم...وقتی رسیدم، توي پارکينگ هیچ موتوری نبود!!! به ساختمون کلاسها که رسیدم، همه استادهایی که اومده بودند کالج، کنار پله ها ایستاده بودند و بحث می کردند...تا استاد جامعه شناسی، من رو دید گفت تو اومدی!!! با خوشحالی گفتم که نمی دونستم امروز، روز تعطیله&amp;nbsp;...استادمون گفت خب بريم کلاس، میگم چه خبره....شاید ده نفر از همه رشته ها&amp;nbsp;اومده بودند کالج و من هم حرصم گرفته بود چون اصلن دلم نمیخواد از این تیپ بچه های&amp;nbsp;مثبت باشم...ما پنج شش نفری&amp;nbsp;بودیم توی کلاس و بعد از تموم شدن درس، استاد توضيح میده که امروز هند در اعتراض به گرون شدن مواد غذایی تعطيل عمومی است...ميگه دولت تصمیم گرفته فروشگاه هاي ارزون مواد غذایی یا همون فروشگاه های دولتي&amp;nbsp;رو جمع کنند به این دليل که ميگن افرادی که فقیر هم نیستند، از اینجاها خرید می کنند در حالی که دولت فقط میخواد&amp;nbsp;سوبسيد برسه به فقیرها....از طرف دیگه افراد فقیر، کوپن دارند تقریبن مثل همون کوپن های دوران جنگ ما ولی کوپن هاش اینجوریه که معادل یک مبلغ خاصی هست و هرچیزی که خودشون بخوان، می تونن&amp;nbsp;از این فروشگاه ها خرید کنند...به همین خاطر گفتند ما به فقیرها پول میديم، خودشون برند خريد کنند نه این که این هزينه رو صرف اين فروشگاه ها و کوپن&amp;nbsp;کنیم...استادمون میگه سیاست هاي دولت در مورد غذا خيلي بده، چون همه مواد غذایی خیلی گرون شده و در حالی که هيچ محدودیتی از&amp;nbsp; لحاظ کمبود مواد غذایی&amp;nbsp;ندارند، ولی مردم توانایی خريد ندارند حتی افرادي که جزو افراد فقیر محسوب نمیشن...و بعد هم ميگه که از کجا معلوم پولی که به یک مرد فقیر ميدن برای خانواده اش، اون پول صرف خرید مواد غذایی بشه و مرد با اون پوال الکل نخره و نخوره( بعدن در مورد این مشکل حتمن باید بنویسم)...استادمون در مورد ایران می پرسه....همه چیزهايي که گفتم، خب همه مون مي دونیم توي ایران و احتیاجی به نوشتنش نیست ولی&amp;nbsp;این رو گفتم که ما اصلا نمی تونيم مثل شما این طور اعتراض کنیم...اين&amp;nbsp;حق و آزادی رو نداریم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;بحث که تموم میشه، استادمون میگه که بهتره توی خیابون نمونیم و بریم خونه هامون...ازش مي پرسم که ممکنه مشکلي پیش بیاد...ميگه هیچ چیز قابل پیش بینی نیست، پس بهتره که زود بریم خونه...وقتی دارم برمی گردم خونه، می بینم که تمام مغازه ها، بانکها، ادارات دولتی، دادگاه و حتی دکه های مناطق زاغه نشین هم تعطیل هستند...حتی دستفروش ها و گداها هم کار نمی کنند و&amp;nbsp; از فروشندگان سياری که با گاری، سبزي و میوه حمل می کنند و مي فروشند، خبری نیست...معدود ریکشاهایی که امروز توي شهر هستند، مسافر سوار نمی کنند، هرچند تقریبا مسافری هم وجود نداره...تمام رستوران ها و دکه های سیار فروش غذا هم تعطيل هست...اما همه جای شهر پلیس هست اون هم توی گروه های پنج شش نفره و پلیس های موتور سوار هم دارند سطح شهر تردد می کنند ...فکر می کنم آماده باش هستند برای اینکه اگه مشکلي پیش اومد بتونن شرایط رو کنترل کنند....&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;پی نوشت 1: واقعن درک نمی کنم هنوز که چطور توی کشوري تا این حد بی نظم و شلوغ، مي تونند&amp;nbsp;به این&amp;nbsp;سطح از نظم و هماهنگی در اعتصابها و اعتراض هاي مدنی شون برسند...توی مناطق زاغه نشین، گاهی حتی مردم برق ندارند و خيلی از خانواده ها تلويزیون ندارند، مسلمن روزنامه هم نمی خونند...خیلی از اين فروشندگان دوره گرد، نون شب شون به درآمد هر روزشون بستگی داره، اون وقت توی این شرایط همه با هم به تصمیمی که گرفته شده پایبند می مونند....از اين خصلت هندي ها خوشم میاد...کار جمعی بلدند، می دونند چطور توی گروه کار کنند...از همون بچگی یاد می گیرند...به ندرت اینجا بچه هایي رو می بینی که تنها بشینند خونه و با اسباب بازی هاشون بازی کنند، غروب که میشه همه میان توی حياط مجتمع ها و با هم بازی می کنند....وقتی هم که پارسال ریکشاها اعتصاب کرده بودند، هیچ کدوم شون کار نمی کردند، هرچقدر هم که پیشنهاد پول بيشتر بهشون میدادي...بعدش هم که قیمت ها برخلاف انتظارشون تغییر که نکرد هیچی، ارزون تر هم شد، و بالاخره اینها قبول کردند که اعتصاب رو بشکنند، روز بعدش همه به قیمت جدید پایبند بودند بدون هیچ اعتراضی و با اينکه بخوان تلافی این چند روز کار نکردن و ارزون شدن قیمت رو سر مسافرها دربیارن....استادهای دانشگاه هم که پارسال اعتصاب کرده بودند، هر روز روزنامه ها درموردش مي نوشتند...حتی روزنامه ها نوشتند که فلان روز بقیه ایالت ها هم در حمایت از اساتید ایالت ما، سر کلاس نمیرن...از اول هم گفته بودند که هر استادی که دلش میخواد، میتونه بیاد سر کلاس...اینطوری شد البته که ما بیچاره شديم، چون بيشتر از یکماه و نيم، دو تا از استادها می اومدند و چهار تای بقیه کلاسها رو تعطیل کرده بودند!!! ولی&amp;nbsp;عاشق این اعتراض های مدنی هندي ها هستم...&amp;nbsp;بلدند چطور اعتراض کنند، بلدند چطور اطلاع رسانی کنند....در این مواقع هر کی ساز خودش رو نمي زنه، حتی چند ده میلیونی که می دونن&amp;nbsp;امشب گرسنه می مونند...به خرد جمعی اعتقاد دارند....هند هم نشديم :(:(:(:(&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;پی نوشت2: توی شهر ما، دال جزو غذاهای اصلی مردم هست...دال عدس، مثل همين عدسی ای که مردم جنوب کشور درست می کنند...البته برنج هم می خورند ولی غذاي اصلی نیست. غذای اصلی،انواع مختلف نون هایی است&amp;nbsp;که اکثرن همه زنها توی خونه هاشون درست می کنند با غذاهای ساده اي که با سبزیجات درست میشه و همین دال عدس...البته دوسه مدل مختلف دال عدس دارند و سه چار مدل غذای مختلف هم باهاش درست می کنند...امروز توی بحث استادمون با ناراحتی&amp;nbsp;میگه که دال عدس، شده کیلویی صد روپیه(هر روپیه، 23 تومان است) و میگه که این برای همه ماها خیلی گرونه....این سادگی و صداقت هندی ها رو دوست دارم...این که تظاهر نمی کنند...این که طرف استاد دانشگاهه با چندین و چند سال سابقه تدریس، ولی نمیخواد بگه که با بقیه فرق داره و این فقط مشکل فقیرهاست و از این حرفها...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;پی نوشت 3: نمی دونم نزخ تورم توی هند چقدره ولی می دونم خیلی خیلی کمتر از ایرانه...شاید قیمت برخی مواد غذایی اصلی در سال گذشته بین یک روپیه تا دو روپیه افزایش یافته...همیشه توی فصل مونسون(بارون های استوایی) قیمت میوه و سبزی گرون تر میشه و این توی کشوری که درصد خیلی بالایی از مردم گیاهخوار هستند(وگرنه قیمت گوشت که همچنان کیلویی 100روپیه، یعنی دو هزار و 300تومان ثابت مونده)ایجاد مشکل می کنه...داشتم فکر می کردم اگه هندی ها، افزایش سرسام آور قیمت ها توی ایران را می دیدند که شب می خوابی و صبح می بینی قیمت ها دوباره افزایش یافته چیکار می کردند...هرچند&amp;nbsp; فقر توی ایران با فقر توی هند فرق داره ولی در هر صورت&amp;nbsp; به قول استادمون امنیت غذایی هم یکی از شاخصه های مهم&amp;nbsp;رفاه اجتماعی هست...ولی از اینها گذشته توی ایران امنیت غذایی که نداریم، امنیت اجتماعی و شغلی هم که نداریم، امروزه خیلی ها امنیت جانی هم ندارند...هوای پاک هم که برای نفس کشیدن نداریم....مطبوعات آزاد هم که نداریم...حق اعتراض هم که نداریم...پس واقعن ما فقیرتر از هندی ها محسوب نمیشیم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Verdana;"&gt;پی نوشت: ساعت شش بعدازظهر که تعطیلی تموم شده، دیدم توی روزنامه (که مسلمن دیشب چاپ شده که هنوز تعطیلی عمومی اجزا نشده بود)نوشته که این اولین بار در تاریخ سیاسی هند هست که کلیه احزاب و گروه های سیاسی متحد با هم تصمیم گرفتند که امروز همه جا تعطیل باشه...بعدش نوشتند که اونها، این تصمیم را در اعتراض به گرون شدن قیمت بنزین سازماندهی کردند که خب این افزایش قیمت بنزین روی مواد غذایی و بقیه چیزها هم تاثیر گذاشته...این نوشته های یک روزنامه بود و مطالبی که&amp;nbsp;بالا از قول استادمون&amp;nbsp;نوشتم، دلیل واقعی تعطیلی امروزه و نه فقط افزایش قیمت بنزین...در هر صورت دولت مردم رو به جایی رسونده که همه ایالت ها با هم تصمیم گرفتند تعطیل عمومی کنند...این هم شانس منه که اینجا باید شاهد اعتصاب و تعطیلی عمومی و از این چیزها باشم و همش حسرت جامعه مدنی هند رو بخورم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-5067636946245211451?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/5067636946245211451'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/5067636946245211451'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2010/07/blog-post_05.html' title='وقتی گرونی مواد غذایی، هند را به تعطیلی می کشاند'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-2676066873436178646</id><published>2010-07-02T09:26:00.000-07:00</published><updated>2010-07-03T00:33:22.244-07:00</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;رکاب زنان از سراشیبی نه چندان تند جاده بالا میاد...کنار گاری پر از منگو می ایسته و از دوچرخه اش پیاده میشه...باید حدود پنجاه و خرده ای سال سن داشته باشه، لباسهای تمیز و مرتب ولی نه گرون، تنش هست...به آرومی یکدونه منگو برمی داره...بدون هیچ حرفی، منگو رو به صاحب گاری نشون میده...مرد منگوفروش، بدون کوچکترین تغییری در چهره اش، به سبک همه هندی ها سرش رو تکون میده...مرد، به همون آرومی منگو رو توی یک کیسه کاغذی می گذاره و دوباره سوار دوچرخه اش میشه و به راه خودش ادامه میده...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت: دوست خوبی توی فیس بوک برام پیغام گذاشته که ما به منگو میگیم انبه، شما چی گیدی...اصلن دلم نمی خواست اینجوری بشه که خودم چیزي رو که دوست ندارم تکرار کنم، یعني&amp;nbsp;کلمات انگلیسی&amp;nbsp;توی نوشته هام بپرونم...ولی راستش فراموش کرده بودم که&amp;nbsp;به&amp;nbsp;منگو توی ایران می گفتیم انبه...به همین سادگی&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-2676066873436178646?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/2676066873436178646'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/2676066873436178646'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='...'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-746480383005793109</id><published>2010-06-30T02:51:00.000-07:00</published><updated>2010-06-30T02:51:08.337-07:00</updated><title type='text'>تذکر حجاب در هند؟!!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;پیش نوشت: یکبار قبل از این تذکر حجاب گرفتم...وقتی دستگیر شده بودم، مانتویی که تنم بود درحقیقت تونیکی بود که تا زیر باسن می رسید...چادر پر از نقش عدالت قوه قضائیه رو که سرم کرده بودم و با چشم بند نشسته بودم پشت میز، یکلحظه سنگینی چادر باعث شد که روسریم تاحد افتادن از سرم پایین بیاد...برادری که نمی دیدمش مسلمن، بلافاصله گفت حجابتون رو درست کنید...نمی دونم چطور شد که خیلی جدی و با عصبانیت گفتم مشکل همینه دیگه، شما توی جمهوری اسلامی، زنها رو بدبخت و لچک به سر می خواهید...برادر که معلوم بود جاخورده فقط گفت، خودم هم اعتقادی ندارم، ولی اینجا زندانه و شما زندانی و بقیه برادرها هم اینجا هستند!!! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست میگه تو همین جا روی این پله بشین تا من زودبرگردم...روی پله عریض خونه ای قدیمی و متروک که حیاطش با حیاط مسجد یکیه...یعنی مسجد یکجورایی مثل خونه های شماله...از این خونه هایی که تراس های بزرگ دارند و به اندازه یکی دو تا پله فقط از سطح زمین بالاتر هستند... حیاط دیوار هم نداره و پارکینگ ماشین ها و موتورها هم چندمتری نرسیده به مسجد هست...ایرانی های مقیم هند، دانشجوهای ایرانی و افغان و عرب و البته برادران انجمن اسلامی کسانی هستند که از این مسجد استفاده هستند...چندمتری مسجد، انجمن اسلامی هست که هفته ای یکبار از کنسولگری ایران در بمبئی میان اینجا و هرکس هر کاری مربوط به ویزا و پاسپورت و از این حرفها داره، میره اونجا....البته برادران انجمن اسلامی اون طوری که همه میگن، وظیفه خطیر رصدکردن دانشجوهای ایرانی رو هم به عهده دارند....اون روز یک سارافون گشاد بالای زانو پوشیده بودم و بلوز سفید آستین بلند و شلوار جین... دوست یکدفعه تصمیم میگیره بره مسجد...من هم که خب نمیرم مسجد و همون جا روی پله می شینم...هفته قبلش تصادف کردم...وقتی با موتورم از عرض خیابون رد می شدم، یک پسر ایرانی با سرعت زیاد با ماشینش کوبوند بهم...خیلی شانس آوردم ولی نباید زیاد بایستم و نباید زانوم رو هم خم کنم زیاد...خلاصه روی پله اون خونه منتظر نشستم، هر مرد و زنی که میخواد بره مسجد باید از کنار این خونه رد بشه...همه رد میشن و میرن مسجد، جز آقای برادر...برادر با یک هندی دیگه حرف می زنه و چپ چپ بهم نگاه میکنه...من هم عینک آفتابی زدم و مثلن نمی بینمشون...برادر میاد و میگه هی، هی...(های نه، هی)...تو ایرانی هستی...می دونم چی میخواد بگه و یکلحظه به سرم می زنه جوابش رو ندم یا به انگلیسی جوابش رو بدم...میگم بله...میگه شما از اینجا پاشید، برید یکجای دیگه بشینید....میگم چرا، میگه دلیل داره ولی نمی تونم بهتون بگم...من هم میگم خب متاسفم، من هم نمی تونم از اینجا پاشم...برادر یک لحظه سرخ میشه و میگه: گفتم اینجا نشینید، برید داخل بخش خانم ها بشینید....بخش زنان مسجد روبروی بخش مردهاست و کلن دوتا ساختمون جدا از هم هستند...میگم نمی تونم برم داخل مسجد، چون روسری ندارم...برادر میگه: شما اینجا که همه مردها دارند رد میشن، می تونید بدون روسری بشینید ولی نمی تونید برید بخش خانم ها بدون روسری بشینید...بهش میگم اونجا خونه خداست و نمیشه بدون روسری رفت ولی اینجا خونه خدا نیست...مرد کلافه شده و با حالت تهدید مانند یکبار دیگه تکرار می کنه: گفتم از اینجا پاشید، شما سر راه مردها هستید و فرهنگ هندی ها با ما فرق داره!! من هم خیلی خونسرد بهش میگم: نمی دونم مردها قراره بیان اینجا خدا رو عبادت کنند، یا با دیدن چند تار موی یک زن دل و دین شون بلرزه....اینبار صورت برادر کاملا سرخ میشه و من هم که حوصله بحث بیشتر ندارم، از اونجا پامیشم چون یکی دیگه از برادرهای محترم هم بدون مخفی کردن موبایلش، از فاصله دوسه متری درحال عکس گرفتنه...به یک ماشین تکیه میدم تا دوست بیاد...هوا هم گرم و کلافه کننده است...دوست که میاد، شاکی میشه که چرا اینجا ایستادم و مگه پام درد نمی کنه و یادم رفته دکتر چی گفته و از این حرفها...همین طور که داریم به سمت بیرون مسجد میریم تا ریکشا سوار بشیم و برگردیم خونه، خیلی کلافه به دوست میگم چی شده...با توجه به سابقه برخوردی که خیلی از مردهای ایرانی در مواجه با گشت های ارشاد دارند و همش به خواهر و همسرشون گیر میدن که موهات رو بپوشون تا بهت گیر ندن و از این حرفها و با توجه به این که ما یک سابقه بحث جدی در مورد حجاب داشتیم، فکر کردم الان دوست هم یک چیزی اینجوری میخواد بگه...بکدفعه دوست ایستاد و گفت تو اصلا چرا جوابش رو دادی، چرا از جات بلند شدی، چرا به من زنگ نزدی، بیا بریم ببینم کی بود که جرات کرده اینو بهت بگه...اینجانب هم راستش کلی خوشحال ولی نگران از این که مشکلی پیش بیاد، گفتم من که بهت گفتم راجع به سابقه این برادرها، بیا بریم خونه...ولی دوست دست بردار نبود...برادر توی حیاط مسجد ایستاده بود و من هم به دوست نشونش دادم، دوست هم رفت جلو و صداش کرد و خیلی جدی البته به زبان فارسی بهش گفت: چی شده، تو چی گفت؟ برادر شروع کرد به گفتن اینکه من فقط گفتم که اینجا نشینه...خب از این به بعد دوست دیگه نمی تونست از چندکلمه فارسی ای که بلده، استفاده کنه...به برادر به انگلیسی گفت که هرکسی حدودی داره که باید اونها رو بشناسه و رعایت کنه و در حد اون نیست که بخواد نه به من که به هیج زن دیگه ای تذکر بده که حجاب داشته باشند یا کجا بشینند...برادر یکی دوجمله به انگلیسی جواب داد که اصلا در مورد روسری نیست و این حرفها....و بعدش که برادر دید دوست خیلی جدی و ناراحت بهش داره تذکر میده که آخرین بارش باشه و باید حدش رو بدونه،دست و پاشکسته و برای خلاص شدن از این بحث گفت که پلیس هند گفته که ما می تونیم از هرکسی که مشکوک به نظر میرسه، سوال بپرسیم!!!! دوست که تا این لحظه سعی داشت خیلی محترمانه به برادر تذکر بده، یکدفعه شاکی شد که تو چطور به خودت اجازه میدی به این بگی مشکوک، این مشکوکه یا شماها...خلاصه این که برادر که دید جمعیت داره دورش جمع شده و از طرفی هم هرچیزی که دست و پاشکسته جواب میده، وضعیت رو بدتر میکنه به دوست گفت ما اینجا یک دفتر داریم...بیایید بریم اونجا با هم حرف بزنیم...دوست هم گفت باشه ولی برادر محترم رفت پشت مسجد و ناپدید شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت1: اینجا وقتی با بچه های کشورهای عربی بحث می کنی در مورد حقوق زنان و این حرفها، میگن وضعیت زنان در کشور اونها خیلی بهتره چون حداقلش اینه که اگه زنها در اون کشورها حجاب دارند به خاطر اعتقادات مذهبی و یا به خاطر خانواده هاست ولی توی ایران با فشار دولت و نیروی انتظامی زنها مجبور به داشتن حجاب هستند....اصلا نمیخوام بحث رو ناموسی و از این حرفها بکنم، ولی براشون عجیب هم هست که چطور مردهای ایرانی هیچ اعتراضی نمی کنند که یک مرد دیگه به هسر و خواهرشون در مورد حجاب داره گیر میده...خب راست میگن دیگه، چرا مردها در این مورد از زنها حمایت نکردند، فقط دیدند که زنها دارند تحقیر میشن از این مساله و چون پلیس به مردها خیلی گیر نمیده هیچی نگفتند و هر سال این مساله تکرار شد تا الان که دیگه جریمه حجاب و از این حرفها راه افتاده....خب اگه از همون اول اعتراض می کردند، اگه از همون اول اونها هم از زنهای خانواده و جامعه حمایت می کردند الان دیگه وضعیت مون بهتر از این بود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت2: جز یکی دوماهی بعد از آزادی از زندان، همیشه مانتوهای کوتاه می پوشیدم...ماشین هم نداشتم ولی با این وجود هیچ وقت دستگیر نشدم با وجودی که از جلوی این گشت ها هم رد شدم و این مساله برای خیلی از بچه های روزنامه اعتماد سوال شده بود که چقدر من خوش شانسم!!!!البته مریم دبیر کبیر همیشه می گفت چون تو لنگ درازی و هیچ آرایشی هم نداری و چنان با اعتماد به نفس ازجلوشون رد میشی، فکر می کنند ایرانی نیستی...واقعن نمی دونم اگه تذکر می گرفتم چیکار می کردم توی بازجویی که ساکت نموندم، پس حتمن بیرون از زندان هم اعتراض می کردم ...همان طوری که وقتی یک روز به یکی از فرماندهان نیروی انتظامی زنگ زدم تا در مورد دختری بپرسم که سرش رو به شیشه ماشین کوبونده بودند، اینقدر جدی و با عصبانیت و مسلسل وار حرف زدم که دبیرکبیر(منظورم مریم خورسند، دبیر گروه اجتماعی روزنامه اعتماد هست)بهم تذکر داد و کلی شاکی شد که چرا فراموش می کنم که خبرنگار هستم و باید بیطرف باشم و البته مودب و از این حرفها...وقتی دوباره بعد از نیم ساعت به آقای فرمانده دوباره زنگ زدم، با صدایی که از عصبانیت می لرزید، گفت که تاحالا هیچ وقت هیچ زنی باهاش اینطوری حرف نزده بوده!!! البته من هم به عنوان یک خبرنگار از برخوردم عذرخواهی کردم هرچند گفتم که حق دارم که از این برخوردها این همه عصبانی باشم و گاهی نمیشه این عصبانیت رو کنترل کرد و فرمانده هم آخر سر هم به شوخی و جدی گفت که امیدوارم یکروز سر از زندان نیروی انتظامی دربیاری تا بدونی برخورد یعنی چی!!! بعد از چندماه که آقای فرمانده قرار بود بیاد روزنامه ما، دبیرکبیر اینجانب رو فرستاد مرخصی استحقاقی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت 3: دلم برای ناهید میرحاج عزیز تنگ شده که همیشه وقتی من رو می دید، می گفت آخه عزیزم، تو نمی تونی یک مانتوی بلدنتر از این بپوشی....من هم همیشه می گفتم ناهیدجان، تقصیر من نیست که...این مانتو بلند بود ولی خب چیکار کنم که لنگ درازم و این مانتو کوتاه به نظر میاد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت4: زن بودن توی ایران خیلی سخت تر از این حرفهاست.... حتی برای پوشیدن لباسی چندسانت کوتاه تر از اندازه ای که برادرها تعیین کردند، باید دلت بلرزه و بترسی...کی گفته بود زن بودن یعنی مبارزه مداوم...زن بودن یعنی هرلحظه مبارزه کردن...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت5: خوندن نوشته های وبلاگ&amp;nbsp;&lt;a href="http://barayeto.blogetery.com/"&gt;برای تو &lt;/a&gt;&amp;nbsp;شدیدن وسوسه ام کرد که دوباره وبلاگ بنویسم....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-746480383005793109?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/746480383005793109'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/746480383005793109'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='تذکر حجاب در هند؟!!'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-4530664328790378475</id><published>2010-04-10T14:34:00.000-07:00</published><updated>2010-04-10T14:38:10.747-07:00</updated><title type='text'>یک عینک ذره بینی برای جامعه ایرانی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;وقتی 445نفر اون هم توی این روزهای رکود وبلاگستان_ که بعضی ها حذف کردند وبلاگ هاشون رو، خیلی از اولین وبلاگ نویس ها&amp;nbsp;تا اصلاع ثانوی خداحافظی کردند، خیلی ها ننوشتند و نمی نویسند_ در یک بحث وبلاگی شرکت می کنند تا به یک سوال به ظاهر ساده جواب بدهند، نشون میده&amp;nbsp;باید با یک عینک شماره بالا، این جامعه و مشکلاتش و دغدغه هاش رو نگاه کرد...سوال به همین سادگی: قبل&amp;nbsp;از ازدواج رابطه جنسی داشتید و آیا ارتباط داشتن یا نداشتن پیش از ازدواج، به نفعتان شده یا برعکس؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://anidalton.blogfa.com/"&gt;وبلاگ یادداشت های یک دختر ترشیده&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت: این روزها دارم وبلاگهای جدیدی رو کشف می کنم...وبلاگهایی که بودند ولی من نمی شناختم...وبلاگستان هم مثل جامعه ایرانی داره میشه، پیچیده و عجیب.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-4530664328790378475?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4530664328790378475'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4530664328790378475'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2010/04/blog-post_10.html' title='یک عینک ذره بینی برای جامعه ایرانی'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-7375460516713867951</id><published>2010-04-09T13:01:00.000-07:00</published><updated>2010-04-09T13:01:26.973-07:00</updated><title type='text'>مهمونی تولد خدا و پدر و مادر خدا در هند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;یک: این گزارش در مورد&amp;nbsp;یکی از خداهای هندی و تولدش و همین طور تولد پدر و مادرش و بحث هایی هست که همیشه من و دوست برای دادن پول برای&amp;nbsp;گرفتن جشن تولد توسط همسایه های مجتمع برای&amp;nbsp;این خدا داریم...این&amp;nbsp;رو برای روزنامه اعتماد نوشته بودم...نمی دونستم چاپ شده یا نه...تا این که پدر سارا وقتی بهش تلفن زده بود از گزارش اینجانب تعریف کرده بود و همین باعث شد که پیداش کنم....الان لینکش رو میذارم اینجا و شاید بعدن سر فرصت بیشتر در این مورد نوشتم....&lt;a href="http://www.etemaad.ir/Released/88-11-14/205.htm"&gt;در حاشیه جشن تولد خداهای هندی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; الله است اسم خدای من&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو: کلی نقشه کشیده بودم تا در ایام تعطیلات پایان سال دانشگاه، یک ترجمه هایی برای روزنامه اعتماد انجام بدم...مطالبی که خونده بودم و خیلی دوست داشتم...در مورد جامعه مدنی و فعالان زن و از این بحث ها...حالا البته اعتماد هنوز رفع توقیف نشده...ولی فکر کردم بهتره این ترجمه ها رو انجام بدم، بالاخره یکجایی برای چاپش پیدا می کنم دیگه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه: گاهی توی ذهنم تصور می کنم که دارم وبلاگ می نویسم...دروغ چرا، این وبلاگ بخش ثابتی از زندگیم شده بود...حالا هر بار تصمیم گرفتم بنویسم، نشد...یک مساله دیگه هم هست...خیلی از چیزهایی که میخوام بنویسم، به نوعی به دوست هم ربط پیدا می کنه و من اصلن نمیخوام حریم خصوصی اش رو زیرپا بگذارم...از طرف دیگه هم همش این که بخوام ازش بپرسم که آیا مثلن می تونم در مورد فلان موضوع بنویسم، خیلی جالب نیست....مخصوصن این که حریم خصوصی برای دوست که اصلن از وبلاگ نویسی هم خوشش نمیاد و از طرفی فارسی زبان نیست که بتونه&amp;nbsp;این وبلاگ رو هم بخونه&amp;nbsp;خیلی گسترده تر از این حرفهاست...حالا اینه که همچنان این پرنده خارزار اینجا بلاتکلیف رها شده...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهار: روز سوم عید امتحانها شروع شده بود و فرصتی برای خونه تکونی و از این حرفا نبود...حالا بعد از این که به اوضاع خونه سر و سامون بدم، میرم تا دو هفته ای بمونم یک شهر دور...شهر دور از شهر ما 15ساعت فاصله داره و توی خیابونهاش هم میمون داره گاهی...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-7375460516713867951?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/7375460516713867951'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/7375460516713867951'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='مهمونی تولد خدا و پدر و مادر خدا در هند'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-4862311668266959222</id><published>2010-01-08T09:27:00.000-08:00</published><updated>2010-01-08T09:32:01.393-08:00</updated><title type='text'>برای چشمی که دیگر نبود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;توی شهر ما گدا به اون اندازه ای که باید باشه نیست، یعنی به اون اندازه ای که از هند انتظار داری...شاید حتی کمتر از خیابون های تهران...یک چهارراه سر راه کالج تا خونه هست که همیشه اونجا میشه یک سری گدا دید. این چهارراه نزدیک منطقه ایه که تعدادی بی خانمان یا گدا&amp;nbsp;زندگی می کنند...بی خانمان یعنی این که از دیواره های پل به عنوان دیوار خونه استفاده می کنند و چند تا تیرک چوبی هم نصب می کنند و یکی دو تیکه پارچه کهنه می کشند روش و این میشه خونه شون...خونه ای برای&amp;nbsp;تمام روزهای داغ تابستون های طولانی و مونسون یعنی فصل بارون های سیل آسا که ساعتها و ساعتها قطع نمیشه...زندگی عجیبی دارند گداهای هندی....بعضی وقتها که از کالج برمی گردم موتورم رو بک گوشه ای پارک می کنم و مشغول تماشا میشم...زنهایی که نشستند توی آفتاب و دارند شپش های سر همدیگه رو می کشند...بچه هایی که بین این همه جنگل و فضای سبز نزدیکترین نقطه به خیابون رو به عنوان توالت انتخاب می کنند و در حال تماشای ماشین ها و آدم ها، کارشون رو انجام میدن....مردهایی که با تشتی آب سرد دارند خودشون رو می شورند در حالی که فکر نمی کنم اون موهای به هم چسبیده چرک با یکهفته پشت سر هم دوش آب داغ گرفتن و استفاده از شامپو تمیز بشه...و زنانی که البته دارند کف خالی خونه هاشون رو یعنی کف پیاده رو رو تمیز می کنن...بچه ها هم که دنیایی دارند این وسط...بازی می کنند، گدایی می کنند، می رقصند...( این بی خانمان ها با زاغه نشین هایی که خونه هاشون از حلبی سخته میشه خیلی فرق داره و بعدن حتمن در مورد اونها هم توضیح میدم)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک روز پشت چراغ قرمز سر همین چهارراه ایستاده بودم....دو تا بچه اومدند برای گدایی کردن ...یکی شون خیلی کوچولو بود شاید دوساله...صورت کثیف ولی بی نهایت بانمکی داشت با حرکات سر و دستی بانمک تر...هیچ سکه ای نداشتم که بخوام بهش بدم...اون وروجک هم که دیده بود ازش خوشم اومده همش اشاره می کرد که کلاهم رو بهش بدم...خواهرش یا شاید هم برادرش بود(از چهره اش تشخیص نمی دادم دختره یا پسر، یک پیراهن بلند هم تا پایین پاش پوشیده بود بدون شلوار) اون هم همش به کلاه اشاره می کرد و با صدای بلند می خندید و شکلک در می آورد...کلاه سبز رنگ، هدیه دوست بود و مسلمن حاضر نبودم به هیچکس بدمش...تولد مونا بود و وقتی&amp;nbsp;برش بزرگی از کیک که داشت توی عسل و شکلات داغ غوطه می خورد با یک تیکه بستی بزرگ کنارش هم نتونسته بود یکخرده حس دلتنگی ام رو کم کنه، دوست پیشنهاد داده بود بریم مسافرت...اون هم شهری که دوساعت با ما فاصله داره و واقعن شبیه بهشت بود...سر راه یکی از معابد عجیب غریب مغازه های کوچیکی بود که تا این کلاه رو توی یکی از مغازه ها دیدم خوشم اومد...دوست هم خریدش و دیگه بعد از اون همیشه باهام بود...مخصوصن توی این روزهای همیشه پر از آفتاب&amp;nbsp;هند...و حالا این وروجک کلاه رو می خواست...کلاه رو بهش ندادم&amp;nbsp;هرچند همین دوهفته قبل کلاه توی کالج گم شد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز بعد از گم شدن کلاه دوباره پشت همون چراغ ایستاده بودیم...این بار با دوست داشتیم از یک موسسه برمی گشتیم...برادر یا خواهر اون وروجک رو دوباره&amp;nbsp;از پشت دیدم...تلاش داشت تا موهای دوسانتی اش رو با یک کش کهنه ببنده...از این کش هایی که دور پول می بندند...با خنده به دوست گفتم این همون بچه ای بود که کلاهم رو می خواست...هنوز این جمله ام تموم نشده بود که اون بچه برگشت به سمتم...اینقدر شوک شدم که با صدای تقریبن بلند گفتم نه...یکی از چشمهاش از حدقه دراومده بود...معلوم بود این اتفاق به تازگی افتاده چون جای خالی چشمش زخم بود...یک رد سوختگی هم روی پیشونی اش داشت...نه دیگه می خندید و نه شکلک در می آورد و نه حتی کلاه جدیدم رو می خواست...تا وقتی برسیم خونه همین طور شوک زده و ناراحت به جای خالی اون چشمها و صحنه ای که بچه به سمتم برگشت فکر می کردم....وقتی توی فیلم زاعه نشین میلیونر دیده بودم این صحنه ها رو که چطور بچه ها رو کور می کنند، فکر می کردم شاید اغراق شده است... درد بی خانمان بودن برای اون بچه کم نبود که حالا باید کور هم بشه که دیگه هیچ راهی برای گریز از گدا بودن و برای خلاص شدن از بی خانمان بودن نداشته باشه... فقر چقدر می تونه آدمها رو بی رحم کنه وقتی این هندی های صبور و آروم و کم توقع می تونند این بلاها رو سر بچه ها بیارن...این روزها همش به جای خالی اون چشم فکر می کنم و به کلاهی که ایکاش به اون پسر یا دختر داده بودمش تا حداقل حالا جای خالی چشمش رو از گرمای شدید حفظ کنه ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت1: منظور از دوست در این نوشته و نوشته های بعدی همان "حضور مثبت و موثر" است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت2: دارم کم کم تصمیم می گیرم اسم وبلاگ رو عوض کنم...نمی دونم شاید یک اسمی بگذارم که بیشتر به درد نوشته هایی در مورد هند بخوره. از هر پیشنهادی در این زمینه استقبال می کنم :)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت3: &lt;a href="http://www.etemaad.ir/Released/88-10-02/205.htm"&gt;بیست و پنج سال پس از آن شب&lt;/a&gt; ، اولین ترجمه ام در روزنامه اعتماد هست...خب به این نتیجه رسیدم که توی این شرایط ترجمه گزارش هایی که دوست دارم، می تونه هم وضعیت خودم رو توی ترجمه بهتر کنه و هم این که امکان انتقال تجربیات و شناخت بیشتر از هند و فعالیت های زنان توی هند فراهم میشه...البته مطلب اول زیست محیطی بود ولی خب ماجرا از زبان یک زن روایت میشه که 25سال قبل وقتی بزرگترین فاجعه صنعتی تاریخ اتفاق میفته یک زن خانه دار بوده که بعد از مرگ تدریجی عزیزانش بر اثر این فاجعه تبدیل به یک اکتیویست و فعال اجتماعی میشه و بالاخره جایزه زیست محیطی گلدمن در سال 2004 بهش تعلق می گیره... با پول این جایزه یک سازمان غیردولتی تاسیس می کنه و مشغول ارائه خدمات به بچه های نسل دوم و سوم این فاجعه که اونها هم همگی معلول و یا بیمار ذهنی هستند میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-4862311668266959222?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4862311668266959222'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4862311668266959222'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='برای چشمی که دیگر نبود'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-2606438241619036446</id><published>2009-12-22T10:12:00.000-08:00</published><updated>2010-07-26T23:25:00.924-07:00</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;این روزهام پر از عشق،&amp;nbsp;صداقت و آرامشه...این روزهامون...این روزهای زندگیم ...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-2606438241619036446?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/2606438241619036446'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/2606438241619036446'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/12/blog-post_22.html' title='...'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-3197123628082991515</id><published>2009-12-17T12:27:00.000-08:00</published><updated>2009-12-17T12:27:15.125-08:00</updated><title type='text'>لینکدونی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;بعضی&amp;nbsp;از وبلاگهایی که می خوندم همیشه، حالا دیگه اصلن&amp;nbsp;نمی نویسند مثل پرستو، فرناز، آسیه، الناز...بعضی دیگه هم اینقدر کم می نویسند که مشابه همون ننوشتن هست...به یک سری از وبلاگهایی که همیشه می خونم لینک دادم، البته الان می دونم که ممکنه یکسری رو یادم رفته باشه که خب به مرور اضافه می کنم...نکته جالب این که وبلاگها رو بر حسب حروف الفبا مرتب کردم ولی نمی دونم چرا ترتیبش برعکس اون چیزیه که باید باشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فعلن تا دوباره به اینجا عادت کنم، سه چهار روزی طول می کشه&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-3197123628082991515?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3197123628082991515'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3197123628082991515'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/12/blog-post_17.html' title='لینکدونی'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-2473334299760410584</id><published>2009-12-15T06:44:00.001-08:00</published><updated>2009-12-17T12:28:48.577-08:00</updated><title type='text'>یک تشکر ویژه و چند لینک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;یک:یک تشکر ویژه از&amp;nbsp;&lt;a href="http://www.mordadie-kochak.blogspot.com/"&gt;الینا&lt;/a&gt;ی عزیز که&amp;nbsp;زحمت کشید و توی این چند&amp;nbsp;روز، این قالب رو برای وبلاگ روبراه کرد و همین طور تمام پست های قبلی رو هم منتقل کرد و حالا دیگه این وبلاگ آماده شده برای نوشتن...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو: پنجشنبه های دوست داشتنی، اسم ضمیمه جدید آخرهفته های روزنامه "&lt;a href="http://www.etemaad.ir/Released/88-09-24/default.htm"&gt;&lt;span id="goog_1260886520521"&gt;&lt;/span&gt;اعتماد&lt;span id="goog_1260886520522"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;"ه که قرار شده من هم از تجربه زندگی توی هند بنویسم...برای اولین شماره در مورد موتورسواری نوشتم و این که چطور شد که امروز موتورسوار خوبی هستم:):):) برای خودم هم بعد از اون همه گزارش های جدی نوشتن در حوزه زنان، جالب بود که از سختی ها و تجربه زندگی توی هند بنویسم....این هم لینک اولین مطلبم &lt;a href="http://etemaad.ir/adver/adver.pdf"&gt;چگونه ریکشاسواری را کنار گذاشتم&lt;/a&gt;.... همین الان فهمیدم که این لینک کار نمی کنه و هرهفته ویژه نامه جدید توی همون آدرس قبلی آپ میشه....حالا اگه متنش رو پیدا کردم، میذارم همین جا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه: &lt;a href="http://www.sign4change.info/spip.php?article4752"&gt;زنا، زنا که تاج سر ما هستند" اولین جمله ای بود که محمود احمدی نژاد در بعدازظهر روز سوم تیرماه سال 1384 و به عنوان یکی از دو کاندیدای راه یافته به مرحله دوم انتخابات ریاست جمهوری، در پاسخ به سوال یک خبرنگارزن خارجی که از سیاستهای آینده وی درمورد زنان ایرانی می پرسید، با لبخندی کنایه آمیزجواب داد. در نمایشگاه اتومبیلی گرم و کوچک در شرق تهران که دود و بوی اسپند، آن را غیرقابل تحمل تر هم کرده بود... &lt;/a&gt;شروع مطلبی هست با عنوان از تبعیض تا تبعیض که مرور عملکرد چهارساله احمدی نژاد در حوزه زنان است و برای سایت کمپین یک میلیون امضا نوشتم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهار: فعلن همین :)&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-2473334299760410584?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/2473334299760410584'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/2473334299760410584'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/12/blog-post_6212.html' title='یک تشکر ویژه و چند لینک'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-3695950495188219706</id><published>2009-12-04T11:23:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T17:46:53.541-08:00</updated><title type='text'>باز هم پرنده خارزار</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;وقتی ایران بودم، هروقت از رادیوها و تلویزیون های خارج از ایران برای مصاحبه در مورد یک موضوعی زنگ می زدند، همیشه می گفتم نه...دلم نمی خواست هیچ دردسری برای خودم و روزنامه درست بشه...همیشه هم می گفتم که خب یک روزنامه نگارم که فعلن روزنامه ای هست تا بنویسم و هرچیزی هم که می خواستم در حوزه زنان بنویسم و به دلیل محدودیت های روزنامه می دونستم که امکان چاپش نیست، توی سایت کمپین یک میلیون امضا می نوشتم....وقتی هم که اومدم هند، دیگه قضیه خیلی جدی تر شد و با خودم قرار گذاشتم حتی در مورد موضوعاتی که توی ایران اتفاق می افته و اطلاع دقیقی در موردش ندارم، هرچند هم که قبلن در موردش کار کرده باشم و اطلاعات داشته باشم، چیزی ننویسم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تحصیل در رشته جامعه شناسی و اون هم به زبان انگلیسی خیلی برام مهم تر از نوشتن بود....در ایام انتخابات هم باز هم ننوشتم...فقط چندخطی در مورد دادگاه های بعد از انتخابات نوشتم و یک پست هم برای آقای ابطحی که در مورد پستی بود که وقتی من و ناهید زندان بودیم، آقای ابطحی نوشته بود...و به همین سادگی یک روز که از خواب پاشدم، دیدم وبلاگم به دستور مقامات قضائی حذف شده...روز بعد حتی نسخه ذخیره شده پرنده خارزار هم توی جستجوی گوگل پیدا نمی شد....ناراحت بودم از این که چرا باید بدون هیچ هشدار قبلی و بدون هیچ فرصتی برای دفاع، این طور وبلاگم رو از همین فضای مجازی حذف کنند...هیچ آرشیوی هم از وبلاگم نداشتم، وقتی توی فیس بوک در این مورد نوشتم دوست خوبی کمکم کرد و تمام پست های وبلاگ رو از طریق گوگل ریدر پیدا کرد و برام ایمیل کرد و چون خوشبختانه پرنده خارزار، جزو وبلاگهایی بوده که دوست داشته و می خونده یک آرشیو هم از دوسال اول وبلاگ روی سی دی داشت که اونها رو هم پیدا کرد و برام ایمیل کرد....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;الان هم باید فرصتی پیدا کنم و همه پست های وبلاگم رو دونه دونه دوباره پابلیش کنم...حاصل پنج سال نوشتن بود و به همه مطالبی که توی روزنامه و سایت تغییر برای برابری نوشته بودم، در پست های مختلف لینک داده بودم و هروقت خودم هم دنبال مطلبی می گشتم یا حتی می خواستم بدونم یک اتفاقی کی افتاده به وبلاگم سر می زدم....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حالا در این روزهایی که وبلاگستان هم دیگه رونق گذشته رو نداره، دوباره وبلاگی به همون اسم پرنده خارزار ایجاد کردم تا بیشتر از زندگی در هند بنویسم....تا این بار چه پیش آید&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-3695950495188219706?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3695950495188219706'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3695950495188219706'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='باز هم پرنده خارزار'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-8109613451333995973</id><published>2009-08-05T20:25:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T18:35:04.720-08:00</updated><title type='text'>وقتی امضاهامان ارزشی ندارد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یک: &lt;a href="http://www.etemaad.ir/Released/88-05-01/205.htm#152888"&gt;وفتی امضاهامان ارزشی ندارد،&lt;/a&gt; یک روایت واقعی بود از بحث هایی در مورد خلیج فارس که دیگه در هند هم به اسم خلیج فارس شناخته نمیشه...پسری که اول یادداشت ازش نوشتم اسمش راهول بود...راهول رو خیلی دوست داشتم...هر وقت که می رفتم توی فضای سبز و پارک کوچیک مجتمع می نشستم، می اومد و شروع می کردیم به حرف زدن...کپل بود و بهم می گفت آنتی...در مورد بچه های مجتمع حرف می زدیم و همین طور در مورد دیدنی های شهر پونا که راهول بلد بود...یک روز برام آب نبات های کوچیک آورده بود(آبنبات و شکلات در هند گرون تر از ایرانه و البته اصلن هم تنوع شکلاتهای ایران رو نداره) چند روزی نرفتم پارک مجتمع تا این که یک روز دیدم اون پایین منتظرم مونده...بهم گفت دارند میرن بمبئی...روزی که داشت می رفت، رفتم خونه شون تا باهاش خداحافظی کنم...مادرش که وکیل بود اصرار کرد که چند دقیقه ای باهاشون باشم...خونه همسایه شون نشستیم...اولین بار بود که وارد خونه یک هندی می شدم...یک میوه بهم تعارف کردند که نمی دونستم چی هست و چطور باید خورد...توضیح دادم که بلد نیستم این میوه رو بخورم...اونها هم بهم یاد دادند هرچند الان هم یادم نمیاد اسم میوه چی بود...وقتی خواستم با راهول خداحافظی کنم، تا در آسانسور اومد و از این مدل ابراز احترام های هندی که خم میشن و دست شون رو به جلوی پات می کشن انجام داد...تا قبل از این، فقط توی فیلم ها این رو دیده بودم و فکر نمی کردم همچنان این سنت ادامه داشته باشه...یادم نمی اومد باید در این موارد چیکار کنم....در هر صورت بغلش کردم و باهاش خداحافظی کردم...بعضی وقتها غروب که میرم پایین، همچنان دلم براش تنگ می شه ....الان دو ماهی میشه که از اینجا رفتند و چون می خواستم حتمن از بحثی که در مورد خلیج فارس باهاش داشتم یادداشت بنویسم، در موردش چیزی ننوشته بودم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سه: اینترنت خونه قطع شده بود....چند بار هم از شرکت مورد نظر تماس گرفتند و مسلمن می خواستن یادآوری کنند که موعد شارژ شده....تصمیم گرفته بودم تا یک ماه آینده هم، شارژ نکنم اینترتم رو ...یک ماه و نیم قبل تماس گرفتم باهاشون که تشریف بیارند و این کابل رو عوض کنند....فیش اینترنت مشکل داره و قرار بود بیان درستش کنند...بعد هم فقط از توی سالن میشه به اینترنت وصل شد در حالی که می خواستیم کابل رو بکشند تا توی اتاق خواب....توی این چندماه فقط کافی بود یک تکون میلیمتری بخوری تا اینترنت قطع بشه....اصلن به روی مبارک خودشون نیاورند و تشریف نیاورند....حالا که موعد پول دادن شده پشت سر هم زنگ می زنند...بالاخره هم اومدند و بالاخره فیش رو عوض کردند و فعلن که مشکل حل شد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چهار: تپه کنار خونه، جنگل بود واقعن...با حضور مثبت و موثر از شیب تپه که بالا رفتیم، به یک جنگل بزرگ رسیدیم...یک جنگل بکر...حالا دیگه بیشتر از همیشه این خونه مشرف به جنگل رو دوست دارم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پنج: زندگی توی هند پر از چیزهای عجیب غریبه هنوز...حالا که مشکل اینترنت حل شده بیشتر می نویسم احتمالن....اگه مشکل جدیدی پیش نیاد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-8109613451333995973?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/8109613451333995973'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/8109613451333995973'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/08/blog-post_05.html' title='وقتی امضاهامان ارزشی ندارد'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-3302658477638883595</id><published>2009-08-01T23:15:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T18:38:39.130-08:00</updated><title type='text'>ما پیروز می‌شویم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;این اولین باری نیست که اعترافات تلویزیونی می بینیم...از همون روزهایی که بچه بودیم و جنگ بود و تلویزیون فقط دو شبکه داشت که بعضی ساعات روز برنامه داشت....افرادی که شرح خرابکاری هاشون!!! رو می دادند و در پایان هم از ملت و رهبری می خواستند تا اونها رو ببخشند...از چندسال قبل نوبت دوستان روزنامه نگارمون بود....و امروز هم ...همه اعتراف می کردند و اعتراف می کنند...همه هم از شرایط خوب زندان میگن و از این که هیچ بدرفتاری باهاشون نشده...ولی همه می دونستیم که دارند دروغ میگن...دارند در مورد شرایط زندان و کارهایی که کردند دروغ میگن....دروغ میگن تا از اون دیوارهای بلند شاید زودتر آزاد بشن...دروغ میگن چون انسانند و انسان ها باید زنده باشند تا بتونن ادامه بدهند...دروغ میگن چون تحت فشار و شکنجه هستند و انسان ها تا یک حدی می تونن شکنجه رو تحمل کنند...زندان بدترین جای دنیاست حتی اگه شکنجه ات نکنند...باید زندان بوده باشی تا بفهمی زندان یعنی چی... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ولی ما بالاخره پیروز میشیم یک روز....این نشان پیروزی است...میشه دستهات رو به نشان پیروزی به آسمان بلند کنی در همون حالی که در سکوی متهم ایستادی ولی از خودت دفاع نمی کنی...که حق دفاع نداری....بالاخره پیروز میشیم...دیر یا زود...سرهایتان را بالا بگیرید، افراشته تر از هر زمانی ای متهمان راه آزادی و دمکراسی....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_iso6y-VVg3M/Syb2MtXLRpI/AAAAAAAAAAU/FnaqwUcShs0/s1600-h/461418_orig.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" rs="true" src="http://2.bp.blogspot.com/_iso6y-VVg3M/Syb2MtXLRpI/AAAAAAAAAAU/FnaqwUcShs0/s400/461418_orig.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-3302658477638883595?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3302658477638883595'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3302658477638883595'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/08/blog-post_01.html' title='ما پیروز می‌شویم'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_iso6y-VVg3M/Syb2MtXLRpI/AAAAAAAAAAU/FnaqwUcShs0/s72-c/461418_orig.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-126632750117969074</id><published>2009-07-21T13:01:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T18:54:36.943-08:00</updated><title type='text'>عاشق اعتصاب های هندی ام</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هفته سوم شروع دانشگاه، یعنی از هفته گذشته، اعتصاب استادان هندی در اعتراض به پایین بودن دستمزدهاشون شروع شد...بعضی اساتید همون اول گفتند که کلاس تشکیل نمیشه...اون هم درسهای مهمی مثل جامعه شناسی و پالتیک....بعضی اساتید سر کلاس در این مورد صحبت کردند و نظرسنجی کردند که چنددرصد بچه ها حاضرند در صورت تشکیل کلاس موردنظر بیان دانشگاه و بعد رای به تشکیل کلاس داده شد مثل انگلیسی و تاریخ...استاد فرانسه هم بدون هیچ نظرسنجی گفت که ترجیح میده کلاس تشکیل بشه چون خیلی عقب می افتیم و معلوم نیست تا کی اعتصاب باشه &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;در این مدت نه استادی احضار شده، نه استادی دستگیر شده، نه استادی تهدید شده...هر کی دلش میخواد میاد سر کلاس و هراستادی هم که بخواد نمیاد....به همین راحتی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز استاد انگلیسی گفت که اساتید دانشگاه ها تا چهار آگوست(دو هفته دیگه) به دولت اولتیماتوم دادند...اگه تا این روز دولت حاضر به پذیرش خواسته هاشون نشه، دانشگاه ها کلن تعطیل میشه و نه تنها هیچ استادی سر کلاس درس حاضر نمیشه که درب کلاسهای دانشگاه رو هم قفل می کنند...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عاشق این اعتصاب های مدنی مسالمت آمیز هندی ام...شدیدن منتظر نتیجه اعتصابم، هرچند اگه دولت تن به خواسته اساتید نده معلوم نیست تا کی اعتصاب ادامه داشته باشه...و مسلمن در حال حاضر از همه بیشتر ما دانشجوها ضرر می کنیم که مجبوریم برای پایان ترم همه کتابها رو بخونیم چه استاد درس داده باشه و چه درس نداده باشه....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۱: قبلن از اعتصاب ریکشاها والاها نوشته بودم...همون اعتصابی که باعث شد ترس رو بذارم کنار و موتورسواری یاد بگیرم...البته دولت در برابر این اعتصاب کوتاه نیومد و مجبورشون کرد تا نرخ تعرفه های حمل و نقل رو کاهش بدهند...الان وقتی سوار ریکشا میشی باید برای کیلومتر اول، ده رویپه و برای کیلومترهای بعدی هفت روپیه بدی در حالی که قبلن فکر می کنم این میران یک یا دورویپه بیشتر بود(با یک حساب سرانگشتی معلوم میشه که چقدر هزینه ریکشا یا همون تاکسی های سه چرخه هندی گرونه)البته این کاهش نرخ تعرفه به این دلیل صورت گرفته بود که یک مقداری قیمت بنزین رو کاهش داده بودند...در هر صورت ریشکاوالاها یا راننده های ریکشا چنان متحد بودند با هم که حتی وقتی نرخ بیشتر هم پیشنهاد میدادی حاضر نمی شدند قبول کردند...و از اون روزی که حاضر به پذیرش تعرفه های جدید شدند، بدون هیچ اعتراضی شروع به کار کردند....انصافن اگه ایران بود راننده های تاکسی یا در همون روزهای اعتصاب نرخ بیشتر می گرفتند و یا این که بعد از اون تا حداقل ده روز اعتصاب رو از لحاظ مالی جبران کنند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۲: معلوم نیست توی این چندسالی که اینجا هستم شاهد چند تا اعتصاب دیگه باشم... هرچند این اعتصابها شرایط رو برای یک مدتی برای ما سخت تر می کنه ولی واقعن عاشق این اعتصاب های مدنی مسالمت آمیز هندی ام...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۳: دو هفته قبل در هند همجنسگرایی قانونی اعلام شد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-126632750117969074?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/126632750117969074'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/126632750117969074'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='عاشق اعتصاب های هندی ام'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-7815147896968481166</id><published>2009-07-07T13:04:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T18:44:31.330-08:00</updated><title type='text'>پدران و مردان دربند روزتان مبارک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از تلویزیون زندان می دیدیم که چطور با ملوان های انگلیسی عکس یادگاری می گیرند و باصطلاح متجاوزان چند روز قبل به حریم و امنیت کشور، حالا با کیف های پر از سوغاتی به کشورشون فرستاده شدند...آقای ابطحی اون روزها یک پستی نوشت در این مورد...&lt;a href="http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146308658"&gt;البته برای آن ها که در داخل زندانند به خصوص معلم ها و محبوبه حسین زاده و رفیقش زُر پر زُری وجود ندارد ولی رأفت اسلامی می تواند وجود داشته باشد. بعد از گذشت این همه سال از استقلال واقعی ایران، اگر دوباره مشهدی ها به یاد ضرب المثل ما زیر بار زُر نمی رویم مگر زُر پر زُر باشد بیفتند جای شرم ساری دارد. مهربانی به فعالان سیاسی داخلی حتی در نگاه جهان به ایران هم تأثیر مثبت فراوانی دارد.&lt;/a&gt; در اول پست توضیح داده شده که منظور از این اصطلاح مشهدی چی بود. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;وقتی دوستم از پشت تلفن گفت که آقای ابطحی برای من و ناهید در وبلاگش نوشته، خوشحال شدم....خیلی خوشحال...آقای ابطحی هرچند مرد سیاست بود ولی برای ما یکی از اهالی همین وبلاگستان بود که پنج سال تمام هر روز نوشت توی وبلاگش...هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم مردی با این آرامش و اون لبخند تقریبن همیشگی، روحانی مهربونی که فکر نمی کنم هیچ وقت برای کسی بدی خواسته باشه، الان خودش اسیر دیوارهای بلند اوین باشه و اون هم معلوم نیست در چه شرایطی ...امروز، روز پدر بود و جای پدران و مردان زیادی در خونه ها و کنار همسر و فرزندان خالی بود..نمیشه به همین راحتی در این سکوت اجباری وبلاگستان از کنار وبلاگ بروز نشده آقای ابطحی که همیشه در این روزها با پیغام تبریک همراه بود و صفحه فیس بوکی که پر شده از پیغام های تبریک روز پدر و مرد در حالی که همه بی جواب مونده، گذشت...آخرین عکس وبلاگ آقای ابطحی، مصطفی تاجزاده است که کنارش پارچی پر از آب روی میز هست...آقای ابطحی نوشته: مصطفی تاجزاده عزیز در زندان آب خنک می خورد....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ایکاش هر چه سریعتر روزهای آب خنک خوردن آقای ابطحی در زندان تموم بشه...ایکاش در زندان حداقل آب خنکی برای خوردن باشه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۱: امروز همسر، فرزندان و والدین دستگیرشدگان حوادث اخیر، با شاخه های گل، روز پدر و مرد را از پشت دیوارهای بلند اوین به پدران، فرزندان و همسران شان تبریک گفتند بدون این که فرصتی برای دیدار داشته باشند...مردان و زنانی که روزهاست خانواده هاشان هیچ اطلاعی از وضعیت آنان ندارند...&lt;a href="http://norooznews.net/news/12810.php"&gt;پیام تبریک فرزندان و همسران عزیزان در بندمان، به پدران آزاده شان&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۲: وقتی مسعود باستانی، شش ماه زندان اراک بود و وقتی در مرخصی بین زندان اومده بود تهران، از خاطرات مسعود در زندان برره نوشتم...الان دوهفته است که مهسا امرآبادی، همسر مسعود که روزنامه نگار روزنامه اعتمادملی هست، دستگیر و زندانی شده در حالی که اطلاعی از وضعیت سلامتی اش در دست نیست...مهسا حامله است....حالا مسعود هم زندانی شده...نمی دونم چی باید بنویسم....چند نفر از دستگیرشدگان، دوستان مون هستند...همکارامون...پدر و یا همسر دوستان مون...و وکیل خوبم آقای سلطانی...و امروز دستهای ما خالی تر از همیشه است برای هر حمایتی...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۳: به امید آزادی شان...به امید آزادی...به امید روزهایی بهتر و روشن...به امید روزهایی بدون ترس و زندان و اعترافات اجباری...به امید دمکراسی، برابری و عدالت...به امید ایرانی آباد و آزاد...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-7815147896968481166?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/7815147896968481166'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/7815147896968481166'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/07/blog-post_07.html' title='پدران و مردان دربند روزتان مبارک'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-3836969033933380320</id><published>2009-07-05T15:16:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T18:47:46.855-08:00</updated><title type='text'>حضور مثبت و موثر در روزهای سخت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;یک: از چندسال قبل گفته بودم که هر وقت اومد، توی همین وبلاگ اعلام رسمی می کنم و ازش می نویسم...از "حضور مثبت و موثر" در زندگیم...دوستان زیادی تلاش کردند تا پیداش کنند برای روزهای تنهایی ام، ولی نشد...اینقدر نبودش برای همه جای سوال شده بود که این اواخر که هنوز ایران بودم، خودم هم فکر می کردم شاید واقعن مشکلی وجود داره...ولی احتیاج نبود کسی پیداش کنه، خودش اومد و پیدام کرد...اومد و برخلاف همه آدمهایی که تا می خواستند حرف از عشق و دوستی بزنند، هزار یک اما و اگر و بهونه پیدا می کردم، هیچی نگفتم این بار....که بهونه ای نداشتم این بار...عجیب مهربونه و راستگو...گاهی فکر می کنم این حجم محبت، صداقت و مهربونی بی دریغ رو دارم توی خواب می بینم...اگه نبود حضور و همراهی و مهربونی هاش و البته تحمل گریه ها و ناراحتی هام در این روزهای سخت، نمی دونم الان چه وضعیتی داشتم...بازی روزگاره انگار...باید جایی کیلومترها دورتر از کشورهامون، همدیگه رو می دیدیم...در کشوری که هر دوتامون تحت شرایطی خاص به اجبار انتخاب کرده بودیم...بهش گفتم ازش می نویسم اینجا هرچند باید براش ترجمه کنم که چی نوشتم...همیشه برام سخت بود حرف زدن از احساساتم به زبان فارسی و حالا باید تلاش کنم تا احساساتم رو به انگلیسی بگم و البته چند کلمه عربی ای که از دوران مدرسه یادم مونده، بعضی مواقع به کمکم میاد.... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;دو: هیرپت، اسم همون پسر کوچولویی هست که هندی باهام حرف می زنه...پسر آروم و بانمکیه ولی همیشه توی بازی های گروهی، یک اشتباهی می کنه و سوتی میده...بعد خیلی با قیافه متاسف و ناراحت می شینه در جمع دوستان همسن و سال خودش و در حالی که اونها دارند سرزنش می کنند، پشت سر هم سرش رو به سمت پایین تکون میده و تکرار می کنه: ساری، ساری، ساری....حکایت هیرپت، حکایت روزهاییه که نبودم و هیچ کاری از دستم برنمی اومد جز تکرار این که متاسفم...متاسفم که نیستم...متاسفم که نمی تونم همراه تون باشم...متاسفم که جز ابراز نگرانی کاری از دستم برنمیاد...متاسفم که از این دستهای خالی هیچ کاری برنمیاد... متاسفم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;سه: سخت تر از اون چیزی بود که فکر می کردم....توی این سه چهارسال گذشته، هر وقت دوستانم دستگیر می شدند گریه می کردم، هر وقت آزاد می شدند گریه می کردم، هر وقت کلیپ های دستگیری خودمون و بقیه دوستان رو می دیدم باز گریه می کردم،هر وقت یاد روزی می افتادم که مادر اومده بود زندان، باز گریه می کردم(و گریه می کنم هنوز) و وقتی من رو با چادر زندان دید، از پشت کابین شیشه ای، دیدم که چطور خم شد و چقدر تلاش کردم تا کاملن خونسرد باشم و یک قطره اشک هم نریزم که می دونستم اگه اشکهام بریزه، دیگه نمی تونتم روزهای لعنتی دیوارهای بلند اوین رو تحمل کنم ...حتی وقتی از سیاست های احمدی نژاد در حوزه زنان عصبانی و ناراحت می شدم، گریه می کردم و اون روزی که از احمدی نژاد در مورد لایحه پرسیدم، تمام طول شب گریه می کردم که چطور این مرد با اون پوزخندهای تمسخرآمیزش داره این همه استرس و هزینه به همه ما و ایرانی ها تحمیل می کنه....ولی این بار دیگه فرق می کرد...روزهای قبل از انتخابات خوشحال بودم و فکر می کردم که حالا دیگه همه امید دارند و تلاش می کنند برای ایرانی آزاد و آباد...با خوشحالی از آینده حرف می زدیم... با این اینترنت درب و داغون تا پنج صبح بیدار می موندم و همه مناظره ها رو دانلود می کردم....از موسوی خوشم می اومد...از این که از راستگویی حرف می زد و از صداقت، از اخلاق...از افتخار به ایرانی بودن...از این که بالاخره یک نفر گفت از این همه دروغ خسته شدیم...بعد از اعلام نتیجه انتخابات اینقدر گریه کرده بودم که نمی تونستم درست نفس بکشم...شوک شده بودم از این که چطور یک نفر، به خودش اجازه میده این هم امید رو ناامید کنه با این حجم تقلب و دروغ....با شروع اعتراض ها، از طرفی خوشحال بودم که دیگه برخلاف چهارسال قبل، احمدی نژاد انتخاب مردم کشورم نبود...و از طرف دیگه خوشحال که بالاخره مردم یاد گرفتند نترسند و یاد گرفتند که حق دارند خواسته هاشون رو مطرح کنند...دلم می خواست وسط جمعیت می بودم، با سکوت دستهای دوستانم رو می گرفتم و به آینده ای بهتر فکر می کردم...به گلناز می گفتم یادت میاد چقدر تنها و بی پناه بودیم توی تجمع هایی که داشتیم، که مردم می ترسیدند از اعتراض، می ترسیدند از این که از ما حمایت کنند، اما حالا مردم همه با هم متحد شدند و همصدا...اما وقتی که دیگه کشتار شروع شد، همه چیز فرق می کرد...ساعتها منتظر می موندم تا یکی آنلاین بشه...روزها منتظر خبر سلامتی دوستانم می موندم...می دیدم مثل همه دنیا حجم گسترده خشونت رو....می دیدم چطور چشمهای ندا باز موند در آخرین لحظه عمرش و صدای فریادهای مردی یا پدری رو می شنیدم که چطور زار می زد، زنده بمون...بمون....بمون...می دیدم و هیچ کاری نمی تونستم بکنم جز گریه کردن...جز تکرار بیهوده این حرف که میخوام برگردم ایران...تکرار این که قبل از این شاید به سهم خودت برای برابری و تغییر تلاش کردی، فایده ای نداشت...ولی بعد از چند روز می دونستم که دوست ندارم توی خیابون و با گلوله کشته بشم...که دوست ندارم دوباره زندان رو تجربه کنم...دوست دارم وقتی برگردم که تصمیمی رو که در ابتدای سفر گرفته بودم،عملی کرده باشم...تصمیمی که قبل از این هم ازش نوشته بودم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;چهار: یک هفته است که کلاسهای دانشگاه شروع شده...بالاخره برای رشته جامعه شناسی کالج &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.fergusson.edu/"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;فرگوسن&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt; پذیرش گرفتم...یک کالج مطرح با سابقه ۱۲۵ساله...کلاسها هم توی ساختمون های سنگی قدیمی مربوط به ۱۲۵سال پیش برگزار میشه...روز اول تمام دستهام سرخ شده بود و می خارید...به دلیل علاقه حشرات موذی ساختمون های قدیمی به اینجانب...با دو تا از استادهامون همون هفته اول دوست شدم...هر دو زن هستند و یکی شون استاد جامعه شناسی و اون یکی استاد سیاست...استاد جامعه شناسی خیلی خوبه...توی همون برخورد اول و قبل از شروع هر حرفی، گفت که راحت تره تا با اسم کوچیک صداش کنم اون هم توی هند که دانشجوها بی نهایت به استادها احترام می گذارند...موضوع کلاس سیاست هم جنبش های اجتماعی در ایالت ماهاراشتا است، یعنی جایی که شهر پونا هم جزو اون ایالت محسوب میشه...برخلاف کالج های دیگه پونا، دانشجوی ایرانی خیلی خیلی کم داره این کالج...چون کلاسها خیلی به صورت رسمی و جدی برگزار میشه و بچه های هندی این کالج هم بچه هایی هستند که توی دبیرستان معدل های بالا داشتند...تمام روزهای هفته جز یکشنبه ها کلاس داریم...فعلن که برای سال جدید در مقطع کارشناسی آرت فقط چهار نفر ایرانی هستیم...استادها از همین هفته اول در کنار کتاب های منبع اجباری، کتاب های دیگه ای هم برای مطالعه بیشتر معرفی کردند و باید یک فصل هایی از این کتاب ها رو هم بخونیم...راستش خیلی سخته برام و باید خیلی وقت زیادی صرف کنم...هرچند الان تقریبن می فهمم که استادها و دانشجوها چی میگن سر کلاس ولی نمی تونم نظرم در مورد موضوعات رو به راحتی و سریع بگم...حضور مثبت و موثر هم شده دیکشنری آنلاین تا به جای این که برای ترجمه کلمات وقت صرف کنم، بیشتر کتاب بخونم ولی باز هم می دونم حداق تا پنج شش ماه دیگه کلی باید سختی بکشم تا راه بیفتم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;پنج: ابرهای سیاه اومدند ولی بارون نبارید جز سه چهار بار...قرار بود از هفتم ماه بارون بباره و مونسون شروع بشه...اینقدر بارون بباره که روزها پشت سر هم خورشید نبینیم...ولی بارون نبارید...هوا سرد شد و بارون نبارید اینقدر که در ۴۰درصد شهر آب رو جیره بندی کردند از جمله در منطقه ما...چند روزی که فقط یک ساعت صبح و یک ساعت شب آب داشتیم و اون هم باید با سطل می رفتیم توی حیاط مجتمع توی صف تا بتونیم آب بگیریم...یک صف از سطل های رنگی و همسایه هایی که با همه مسکلات با خونسردی برخورد می کنند...بدتر از اون آب داغ کردن و حموم کردن بود...بعد یک روز بارون بارید و از همه همسایه ها هم یک پولی گرفتند و حالا روزی یک ساعت صبح و دوساعت بعدازظهر توی خونه هامون آب داریم...صبح ساعت شش تا هفت در حالی که هفت و نیم کلاسهای کالج شروع میشه... ایکاش زودتر بارون بباره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-3836969033933380320?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3836969033933380320'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3836969033933380320'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/07/blog-post_05.html' title='حضور مثبت و موثر در روزهای سخت'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-7060194953050519229</id><published>2009-05-26T23:15:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T18:55:40.051-08:00</updated><title type='text'>خوشحالمممممممممممم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_iso6y-VVg3M/Syb5X97g17I/AAAAAAAAAAc/70iq8IoFpl0/s1600-h/azadi.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" rs="true" src="http://4.bp.blogspot.com/_iso6y-VVg3M/Syb5X97g17I/AAAAAAAAAAc/70iq8IoFpl0/s400/azadi.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;یک عالمههههههههه خوشحالمممممممممممممم...امیر عزیز آزاد شده...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;پی نوشت: ایکاش جلوه و کاوه هم زودتر آزاد بشن...جلوه به آقای شاهرودی نامه نوشته و در مورد بازداشت غیرقانونی اش توضیح داده&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article4160"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;...به ادامه بازداشت غیرقانونی ام پایان دهید&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-7060194953050519229?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/7060194953050519229'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/7060194953050519229'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='خوشحالمممممممممممم'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_iso6y-VVg3M/Syb5X97g17I/AAAAAAAAAAc/70iq8IoFpl0/s72-c/azadi.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-2752321823190453543</id><published>2009-05-24T16:36:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T18:58:16.414-08:00</updated><title type='text'>امید به تغییر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;یک: این روزها، دلم می خواد ایران باشم...توی تحریریه روزنامه اعتماد فقط...گاهی خسته میشم از این که ساعتها و ساعتها پای اینترنت میشنیم و اخبار انتخابات رو از دور پیگیری می کنم....خیلی توی وبلاگستان خبری نیست انگار، ولی بحث های داغی بین دوستان روزنامه نگار بخصوص توی فیس بوک درگرفته بود...الان هم تعدادی از دوستانم که قراره به میرحسین موسوی رای بدهند، بخصوص در یاهو360عکسهاشون رو سبز رنگ کردند... عکسهای حضور بیست هزار نفری جوانان در سالگرد مراسم دو خرداد هم نشان از تغییر در شرایط داره...میگن میشه امیدوار بود که دور بعدی انتخابات، دیگه احمدی نژاد رئیس جمهور نباشه... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;دو: اینقدر نتایج انتخابات برام مهم هست که قراره سه ساعت زمان برای رفتن به بمبئی صرف کنم و به کاندیدای مورد نظرم رای بدم...ولی دوست داشتم ایران بودم و تلاش می کردم برای این که احمدی نژاد رئیس جمهور نشه... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;سه: هند رو که از بیرون می بینی، فکر می کنی مردم طبقه فقیر، راضی هستند به فقر خودشون و پذیرفتند این شرایط رو...ولی هند رو که از داخل می بینی مردمی رو می بینی که دارند تلاش می کنند برای تغییر...&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.etemaad.ir/Released/88-03-03/205.htm#146051"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;امیدی به آینده خیلی دور، خیلی نزدیک&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt; رو برای روزنامه نوشتم که مکالمه ام با یک پسر نه ساله هندی هست...پسری که با یک مسواک و کف صابون کفش واکس می زنه و انگلیسی رو خیلی خوب حرف می زد و قراره بعدها در دانشگاه مدیریت بازرگانی یا تجارت بخونه و ایمان داشت به این که: I'm sure I'll change my life &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-2752321823190453543?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/2752321823190453543'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/2752321823190453543'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='امید به تغییر'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-4894777628585370212</id><published>2009-05-21T22:14:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T18:59:46.351-08:00</updated><title type='text'>رقص فقر زیر بارون</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پیش نوشت: با این همه تضادی که توی هند می بینم، از لحاظ فکری درگیرم اساسی... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عجیب بود رقص کودکان زاغه نشین هندی زیر بارونی که امروز بارید....می رقصیدند شاد و دیوانه وار...می رقصیدند در نزدیکی خونه هایی که معلوم نیست چند روز زیر بارون قراره دوام بیاره و همه شون هم تجربه های سالهای قبل خرابی خونه هاشون رو داشتند...خونه هایی که حتی چهار تا دیوار نداره....تنها دیوارش، دیوار پیاده روها و یا کناره های پل هست و دو تا تیرک چوبی یا فلزی کم ارتفاع که در زمین فرو کردند و سقفی نصفه و نیمه از جنس گونی یا حلبی که روی این تیرک ها کشیده شده ....خونه هایی که ارتفاعش گاهی به یک متر هم نمیرسه و عرضش هم شاید دوسه متر...عجیب بود رقص این کودکان که چندتایی از اونها لخت لخت بودند با موهایی که معلوم بود ماههاست شسته نشده...و از همه اینها عجیب تر، پسرک هشت نه ساله ای بود که زیر بارون دیوانه وار می رقصید در حالی که زمین رو از ادرارش هم بی نصیب نمی ذاشت...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۱: عجیب غریب شده هوا...از صبح تا ظهر هوا داغ داغه...بعدازظهر یک دفعه بارون میباره و بعد از بارون آسمون پر میشه از ابرهای سیاه! و هوا توی شب سرد میشه...درست مثل پاییز تهران...فصل بارون واقعی از یکی دو هفته دیگه شروع میشه و این بارون های این روزها مقدماتیه!...ولی بارون امروز از این بارون های عجیب مناطق استوایی بود با دونه های درشت سنگین که در کمتر از یک دقیقه، اینقدر خیس میشی که نمی تونی تکون بخوری انگار...قراره مثل هر سال، روزها و روزها بارون بباره...بالاخره هم نفهمیدم این فصل بارون چقدر طول میکشه...یکی میگه تا آخر شهریور یکی هم میگه تا آخر پاییز!!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۲: تاثیر آب و هوا که میگن یعنی این....این دوسه روز تقریبن در حالتی از خواب و بیداری به سر بردم..دیروز بعدازظهر که نمی تونستم چشمهام رو باز نگه دارم و از استادمون اجازه گرفتم بیام خونه بخوابم!!!از ساعت چهاربعدازظهر تا ساعت یازده امروز تقریبن همش خواب بودم جز یکی دوساعت...کلاسهای صبح رو هم پیچوندم اساسی...امروز فهمیدم که این مشکل رو در این یکی دو هفته اخیر خیلی از بچه های کالج داشتند و حتی مردم این منطقه هم خودشون با این مساله مواجه هستند...بعد این مشکل برای آدمی مثل من که توی ایران هم می تونست روزها توی خونه بمونه و بخوابه،مسلمن جدی تر از خواب آلودگی چندروزه بقیه مردم میشه....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-4894777628585370212?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4894777628585370212'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4894777628585370212'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/05/blog-post_21.html' title='رقص فقر زیر بارون'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-4418058235619047744</id><published>2009-05-20T12:54:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T19:01:59.503-08:00</updated><title type='text'>هندیِ نهی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یک: هر دو متوقف شدیم...فکر می کنم حق تقدم با منه...مرد جوون توی ماشینش خونسرد و آروم نشسته در حالی که من به سختی می تونم موتور رو کنترل کنم...با صدای بلند ازش می پرسم می تونم رد بشم..سرش رو طوری حرکت میده که فکر می کنم معنی اش میشه آره...تا گاز موتور رو می گیرم، اون هم حرکت می کنه و چیزی نمونده که با سر پرت بشم روی کاپوت ماشین(البته این اتفاق برای هفته اول موتوسواری بود)...اعصابم خورد شده بود..تمام طول راه تا کالج بهش فحش دادم...وقتی از همکلاسی های هندی، معنی حرکت سر مرد جوون رو می پرسم، میگن یعنی نه!!! &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دو: دو روز بود که آب مجتمع قطع شده بود ...کلافه توی آسانسور از طریق یکی از همسایه ها فهمیدم که سه روز آب نداریم به دلیل تعمیرات( در هند برای آب هیچ هزینه ای پرداخت نمیشه) و از قبل هم به همه اعلام شده بود...این مجتمع حداقل شش تا نگهبان داره برای هشت تا بلوک که هر بلوک یازده طبقه و هر طبقه چهار واحد داره...این نگهبان ها به همه ساکنان اینجا در این موارد خبر میدن جز من، اون هم فقط به این دلیل که هندی نمی فهمم و اونها هم انگلیسی نمی فهمند...به همین دلیل خیال خودشون رو راحت کردند و هیچ وقت در جریان هیچ چیزی قرار نمی گیرم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سه: جز خیابونهای اصلی و مجتمع های ساختمانی، تابلوی بقیه کوچه ها و خیابونها فقط به زبان مراتی است...مراتی یعنی زبان مردم این منطقه از هندوستان، که با زبان هندی تاحدودی تفاوت داره...معلومه که چقدر آدرس پیدا کردن سخت میشه...از اون گذشته اون دوسه هفته ای که از اتوبوس استفاده می کردم هم همین مشکل بود...جلوی اتوبوس ها، مسیر به زبان مراتی نوشته شده بود و همه می فهمیدند باید کدوم اتوبوس رو سوار بشن باز هم جز من...تا این که از یکی از مسافرها خواسته بودم مسیرهایی رو که میخوام به زبان هندی برام بنویسه...و تا یک هفته کاغذ رو دستم می گرفتم و هر اتوبوسی که از دور می اومد، نوشته اش رو با نوشته روی کاغذ مقایسه می کردم...دقیقن مثل این آدمهای خنگ در سرزمین های ناشناخته شده بودم... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چهار: چند روز قبل غروب که حوصله ام سر رفته بود، رفتم پایین توی حیاط مجتمع. یک پسر تقریبن چهارساله که نقاب و لباس مرد عنکبوتی تنش بود با یک دستکش های عجیب غریب اومد و در مورد لباسش با لهجه هندی برام توضیح داد...امروز که رفته بودم فضای سبز مجتمع، دوباره اومد لب استخر و کلی شروع کرد به حرف زدن...وقتی دید که نمی فهمم یک نگاهی بهم کرد و سرش رو تکون داد و گفت هندی نهی...من هم باید می گفتم نهی...وروجک یک نچ گفت و همچنان به هندی حرف زدن باهام ادامه داد...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پنج: تازه فهمیدم مجتمع ما، استخر داره(هرچند مثل این که برای مراقبت از بچه ها، الان آبش رو خالی کردند) فضای سبز با نیمکت داره و تاب و سرسره برای بچه ها و یک سالن ورزشی کوچیک با وسایل ورزشی و بدنسازی...اون هم از طریق اعلانی که به زبان انگلیسی روی بورد زده بودند که اگه در هر مورد مشکلی وجود داره باید به کی مراجعه کنیم، خبردار شدم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شش: همه این موارد رو نوشتم و از یک عالمه موارد دیگه صرف نظر کردم که بگم هیچ وقت فکر نمی کردم مجبور بشم زبان هندی هم یاد بگیرم...ولی خب با یادگرفتن زبان هندی هم نه تنها چیزی از دست نمیدم که زبان حداقل یک میلیارد نفر از جمعیت کرده زمین رو یاد می گیرم...هرچند زبان هندی بدون حرکات دست و سر نمیشه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-4418058235619047744?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4418058235619047744'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4418058235619047744'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/05/blog-post_20.html' title='هندیِ نهی'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-5070941350588127294</id><published>2009-05-16T20:15:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T19:03:26.962-08:00</updated><title type='text'>ایکاش فردای خوب زودتر بیاد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز بالاخره پس از ۱۶روز بیخبری به خانواده ها گفته شده فردا با فیش بانکی و کفیل مراجعه کنند تا بازداشت شدگان روز جهانی کارگر آزاد شوند...یعنی فردا امیر و نیکزاد آزاد میشن...از وقتی این خبر رو خوندم همین طور پای کامپیوتر دارم از خوشحالی گریه می کنم...ایکاش، ایکاش هیچ اما و اگر و اتفاق دیگه ای نیفته و فردا دوستان مون آزاد بشن..خانواده ها میگن اسم جلوه و کاوه بین اسامی اعلام شده نبوده...ایکاش فردا همه آزاد بشن &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article4132"&gt;از خانواده 35نفر از بازداشتی ها، فیش بانکی خواسته اند&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-5070941350588127294?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/5070941350588127294'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/5070941350588127294'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/05/blog-post_16.html' title='ایکاش فردای خوب زودتر بیاد'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-31502975230230889</id><published>2009-05-13T12:15:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T19:04:23.656-08:00</updated><title type='text'>زندگی در حاشیه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یک: این روزها رو دوست دارم...روزهایی که دقیقن در حاشیه زندگی می کنم...اخبار ایران و انتخابات و مسائل حوزه زنان رو از دور می خونم و دنبال می کنم...فقط می خونم...روزهایی که دارم یاد می گیرم باید بیشتر دید، خوند و تجربه کرد... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دیروز فکر می کردم که چقدر این خونه رو دوست دارم...خونه ای با دو تا تراس بزرگ مشرف به یک تپه پر از درخت(هرچند صاحبخونه به این تپه میگه جنگل!!!)...خونه ام طبقه چهارم یک مجتمع تقریبن بزرگ یازده طبقه است و شبهایی که ماه توی آسمون هست، عکسش از پنجره می افته روی سرامیک های کف اتاق...گاهی شبهایی که برگهای درختها به آرومی توی شب تکون می خورند، ستاره ها رو ساعتها نگاه می کنم...عاشق تمام این منظره هام...عاشق این همه سکوت...عاشق این همه آرامش...عاشق این زندگی ساده&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دو: وقتی که دلم خیلی خیلی تنگ میشه فکر می کنم این همه دنبال آرامش بودم توی زندگی و بالاخره اینجا باید پیداش می کردم...این همه دور...شاید هم خیلی دیر...هرچند برغم تمام این آرامش، گاهی اوقات احساس می کنم خیلی تنهام اینجا...بی نهایت تنها...ولی دیگه نمیخوام در این مورد غر بزنم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-31502975230230889?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/31502975230230889'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/31502975230230889'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/05/blog-post_13.html' title='زندگی در حاشیه'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-3433113004304071310</id><published>2009-05-06T01:05:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T19:06:21.726-08:00</updated><title type='text'>بالاخره موتور سوار شدم :)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز پنجمین روزی است که ریکشاها اعتصاب کردند...دلیلش هم اینه که دولت گفته به اندازه یک روپیه، یعنی ۲۰تومان، کمتر ار مردم کرایه بگیرند...اینجا هزینه حمل و نقل با همین ریکشاها یا سه چرخه های سقف دار بدون، خیلی خیلی زیاده...همه ریکشاها کیلومترشمار دارند که بیشترشون هم مسافت رو بیشتر نشون میده...(اینجا حتی وقتی از کسی آدرس می پرسید، به شما میگه که چند کیلومتر راه هست تا مقصد مورد نظر)....بعد از دو روز خونه نشینی تصمیم گرفتم با لوتسی برم کالج...لوتسی اسم موتوری هست که هفته قبل گرفتم...البته لوتسی اسمی هست که دوست عزیزی از اون سر دنیا، برای موتورم انتخاب کرده :) شبیه وسپا هست البته شاید قشنگ تر و بیشتر زنها از این مدل استفاده می کنند...دیروز یک کلاه ایمنی مدل زنانه هم خریدم و بعد از یک هفته تمرین کوتاه دور مجتمع و خیابون های اطراف، راهی خیابون های شلوغ شدم...شلوغ یعنی ترکیبی عجیب از انبوه ماشین ، موتور،اتوبوس، دوچرخه، عابر پیاده!!!تعداد زیادی سگ و گاهی هم شتر و الاغ!!! و رانندگی هم بدون هیچ قانون و قاعده خاصی و دور میدون ها و چهار راه ها استفاده از حرکات دست به جای راهنما... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حداقل چهاربار تا پای سانحه پیش رفتم...یکبار که با یک اتوبوس بود و اینقدر دیگه چیزی نمونده بود برم زیر اتوبوس که تمام مسافران اتوبوس و افرادی که توی ایستگاه ایستاده بودند(در حقیقت وسط خیابون) شوک و مبهوت این رانندگی شده بودند...حالا عجیب این بود که اصلن اتوبوس رو ندیده بودم و بعد از شدت شوک وارده، وسط خیابون متوقف شده بودم و می خندیدم....یک بار دیگه هم اینقدر بد سر یک تقاطع گیر کرده بودم که پلیس اومد و توی اون شلوغی، ماشین هایی رو که از روبرو می اومدند متوقف کرد تا بتونم دور بزنم... از خوش شانسی خیلی زیادم بود که پلیس کمکم کرد...چون اصولن پلیس هند از این کارها نمی کنه و باید جریمه ام می کرد که بدون گواهینامه موتور سواری می کنم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ناگفته نماند که دوست خوبم سارا در تمام این مراحل همراهم بود و علاوه بر این که برعکس من مسیر رو بلده، مدام می گفت گاز بده، بوق بزن، بگیر راست، چپ و ....که اگه نبود کمک هاش احتمالن این چهار بار تا پای سانحه پیش رفتن می شد خیلی بیشتر از اینها...و خلاصه این که دیگه از امروز من هم به جمع موتورسوارهای خیابون های شلوغ هند اضافه شدم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت: حس بی نهایت خوبیه وقتی که آخر شب و یا صبح های زود، توی خیابون های خلوت با سرعت گاز میدی در حالی که نسیم خنکی موهات رو نوازش می کنه...موهایی که برعکس همیشه که خیلی خیلی کوتاه بودند تا اندازه ای بلند شدند که می تونی پشت سرت جمع شون کنی..&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۲: این مورد اول البته برای قبل از خرید این کلاه ایمنی بود...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-3433113004304071310?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3433113004304071310'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3433113004304071310'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/05/blog-post_06.html' title='بالاخره موتور سوار شدم :)'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-4682973998979920090</id><published>2009-05-03T19:09:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T19:08:27.121-08:00</updated><title type='text'>نگران دوستان در بند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article4075"&gt;بروید خانه هایتان، خودمان خبرتان می کنیم&lt;/a&gt;...این آخرین پاسخی هست که به خانواده های دستگیرشدگان روز جهانی کاگر داده شده... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article4073"&gt;ماموران امنیتی باز هم مشغول تفتیش منزل جلوه و کاوه هستند&lt;/a&gt;....اون هم در شرایطی که این دو عضو کمپین در زندان اوین بسر می برند...خانواده های جلوه و کاوه نگران این موضوع هستند...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-4682973998979920090?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4682973998979920090'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4682973998979920090'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/05/blog-post_03.html' title='نگران دوستان در بند'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-6378608859374055920</id><published>2009-05-02T13:05:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T19:11:15.576-08:00</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یک: خوشحال از آزادی &lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article4046"&gt;مریم مالک&lt;/a&gt; میخوام بهش ایمیل بزنم که این خبر رو می خونم: &lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article4057"&gt;بازداشت 150نفر از مردم و فعالان کارگری و اجتماعی در گردهمایی روز جهانی کارگر&lt;/a&gt;...از دوستان خوب کمپینی هم چندنفر در میان جمع هستند، امیر یعقوبلی،نیکزاد زنگنه، کاوه مظفری و چند نفر دیگه که نمی شناسم ...میخوام به جلوه از اعضای کمپین یک میلیون امضا و همسر کاوه که سال گذشته حدود یکماه زندان اوین بود، ایمیل بزنم هرچند هیچ کاری از دستم برنمیاد جز ابراز همدردی...ایمیل تموم شده یا نه، این خبر می‌رسه: &lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article4058"&gt;بازداشت جلوه جواهری و تفتیش منزل برخی از اعضای کمپین&lt;/a&gt;....و جلوه در حالی دستگیر میشه که خونه نبوده، وقتی برگشته خونه ماموران داشتند خونه رو بازرسی می کردند در حالی که کاوه هم همراه شون بوده...جلوه رو هم دستگیر می کنند، به چه جرمی و اتهامی معلوم نیست... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دو: نوشته بودم اینجا زندگی راحت نیست، از کمبود امکانات نوشته بودم ...از این که سطح زندگی بیشتر مردم از کشور ما خیلی پایین تره....وضعیت بد بهداشتی هم که بماند....اما از یک چیزی ننوشته بودم ...مردم اینجا این آزادی رو دارند که برای تغییر و بهبود شرایط شون تلاش کنند...هفته قبل اینجا انتخابات کنگره بود...همه جا تعطیل بود ولی کلاسهای ما رو تعطیل نکردند...بعد از کلاس با گلناز روبروی یکی از سینماهای این شهر(که حتی سینما آزادی با اون همه اعتبار و هزینه ای که صرفش شد به پای این سینما نمیرسه) قرار گذاشته بودیم...وقتی با سارا رسیدیم سر قرار، دیدیم چند تا مرد جوان پلاکارد گرفته بودند دست شون و روبروی سینما ایستاده بودند...روبروی پلاکاردها نوشته شده بود:" آیا شما رای داده اید؟"" من رای دادم، شما چطور" و از همه قشنگ تر این جمله:&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;"Election budget 2000 crores, 1 vote price less"&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;به همین راحتی طرفداران کاندیداها، بدون این که اسمی از کاندیدای مورد نظر بیارند، جوان ها و مردم رو تشویق می کردند به شرکت در انتخابات....حالا توی ایران چطور، توی یکی از وبلاگها می خونم:جوانان هوادار تغییرات در سومین همایش موج سوم با عنوان حمایت از میر حسین موسوی و سید محمد خاتمی با شالها و پرچم هایی به رنگ سبز حضوری پر رنگ داشتند.برخی از سایت ها و روزنامه های وابسته به دولت این انتخاب را با انقلاب های رنگی در کشورهای آسیای میانه مقایسه کرده اند!!!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خیلی دیگه از دوستان و از جمله خود من فقط شرکت می کنیم توی انتخابات برای این که شرایط از این چیزی که هست بدتر نشه و حداقل با تغییر رئیس جمهور شاید شاید یکخرده از حجم فشارها کم بشه...خیلی دردناکه وقتی شرایط ایران رو مقایسه می کنی با حتی هند...خیلی دردناکه که تنها اخباری که از ایران منتشر میشه، دستگیری و دستگیری و افزایش فشارهاست....چند نفر از فعالان دانشجویی، زنان، کارگری، معلمان و روزنامه نگارها در این چهارسال دستگیر شدند؟!! چند نفر روزنامه نگار در این چهارسال از ایران رفتند؟ چند نفر به بهانه براندازی، جاسوسی نرم، انقلاب های رنگین، درویش گنابادی بودن، بهایی بودن و هزار مورد دیگه دستگیر شدند؟ چند نفر مورد بازجویی قرار گرفتند؟ چند نفر تهدید شدند؟چند سازمان غیردولتی پلمپ شد؟ &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تا دیروز هر فعالیت مدنی مسالمت آمیزی تعبیر می شد به براندازی و انقلاب رنگین و امروز طرفداری از کاندیدایی خاص که میخواد در چارچوب نظام فعالیت کنه و مسلمن مورد تائید شورای نگهبان هست که می تونه وارد این فضای انتخاباتی بشه، هم شامل انقلاب های رنگین میشه...به کجا رسیدیم که جوانان این کشور و مشارکت شون در انتخابات هم به انقلاب رنگی تعبیر میشه!!!!!!!!!!!!!!!! &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-6378608859374055920?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6378608859374055920'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6378608859374055920'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/05/blog-post_02.html' title='...'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-468433272903122604</id><published>2009-04-28T18:30:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T19:13:56.987-08:00</updated><title type='text'>میخوام چیکار کنم؟!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یک: دو روز قبل، مامان رفت دادگاه انقلاب تا با قاضی پرونده صحبت کنه و توضیح بده در مورد این که نمی تونم فعلن برگردم و از این جور حرفها...دروغ چرا، نگران برخوردهای بدی بودم با همه توصیف هایی که در مورد این شعبه دادگاه شنیده بودم...از وقتی که مامان رفت توی شعبه تا سه ساعت بعد که زنگ زد بهم، کلی خودم رو با فکرهای مختلف نگران تر کردم...تا این که دیدم مامان خیلی آروم و خونسرد زنگ زد و شروع کرد به تعریف کردن قضیه...مامان اینجانب هم یکجورهایی از خودم نگران تره همیشه...گفت که محترمانه برخورد کردند و بهش گفتند که یا خودش یا وکیلش باید پیگیری کنه...بعد هم گفتند که هنوز هیچ حکمی و ابلاغی در مورد این پرونده صورت نگرفته و احتیاجی به پیگیری مجدد از طرف خانواده ام نیست و هر تصمیمی که بگیرند به وکیل ابلاغ می کنند...حالا مامان ما هم خوشحال زنگ زده بود که فعلن احتیاجی نیست این همه هزینه کنی و بیایی ایران...بشین درست رو بخون و زندگی ات رو بکن&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دو: وقتی اومدم هند، تصمیم داشتم و البته دارم که هفت سال بمونم و هرکی هم ازم می پرسید چقدر می مونی؟ می گفتم هفت سال...روز قبل از اومدن، پروین(اردلان) عزیز یک توصیه هایی بهم کرد که الان دلم میخواد در موردش بنویسم...توی شرایطی که خودم نمی تونستم بپذیرم که ارتباطم با روزنامه قطع خواهد شد(منظورم دوستان عزیز گروه اجتماعی روزنامه نیست، ارتباط کاری با روزنامه منظورم هست)پروین توصیه کرد که اصرار نداشته باش حتمن با روزنامه ات از لحاظ کاری در ارتباط باشی یا این که اصرار داشته باشی که همچنان در حوزه زنان فعال بمونی و در مورد زنان ایرانی بنویسی چون وقتی از این فضا دور میشی و در بطن اتفاقات و اخبار نیستی، نمی تونی خوب بنویسی ....فقط باید تلاش کنی در این مدت خوب درس بخونی تا بعدها بتونی در حوزه زنان تحلیل کنی...با زنان فعال هندی ارتباط برقرار کن تا ببینی اونها دارند چیکار می کنند، با ان. جی. اوهایی که دوست داری و در حوزه زنان و یا ایدز کار می کنند، همکاری کن تا این طوری در مورد هند و گروه های زنان و فعالیت هاشون اطلاعات داشته باشی و بعدا شروع کن در مورد این تجربه ها بنویس...اینجوری میشه که می تونی نوشته هایی داشته باشی که به درد کسانی میخوره که مسائل حوزه زنان رو دنبال می کنند مخصوصن اینکه داری در مورد یک کشور آسیایی می نویسی و زنان در این کشورها حداقل از مسائل مشترکی رنج می برند...این روزها می بینم که چقدر حرف پروین درسته...وقتی توی فضای ایران نیستی و به عنوان یک خبرنگار یا روزنامه نگار در جریان اخبار نیستی خودت، منابع اطلاعاتی ات هم میشه سایت ها و روزنامه هایی که اونها هم با محدودیت اطلاع رسانی مواجه هستند، دیگه اون چیزی که قرار باشه در مورد اتفاقات ایران بنویسم، معلومه چی از کار درمیاد...این مورد رو هم فقط در مورد خودم بکار می برم چون خیلی از دوستان روزنامه نگار ممکنه این توانایی رو داشته باشند که از روی همین اخبار دست چندم سانسور شده، گزارشهای خوبی هم بنویسند...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سه: اینجا الان هوا بهتر شده...شبها نسیم خنک میاد ولی همچنان هوا بالای سی و هست درجه است تا فصل بارون شروع بشه...در طول روز فکر می کردم فقط دوساعت قطع برق داریم ولی این قطعی بعضی وقتها روزی سه بار و بیشتر از چهارساعت هم میشه توی منطقه ما...تازگیها قطع آب هم بهش اضافه شده...قرار بود فقط یک روز باشه ولی الان دوهفته میشه که هر روز چندساعتی برق قطع داریم...قطع اینترنت هم که تا بخواهی، وقتهایی که برق نیست که خوب اینترنت هم نیست ولی جز اون بعضی وقتها تا شش ساعت هم اینترنت قطعه...این روزها که کارم شده هر روز زنگ زدن و اعتراض کردن که این چه وضعیه..بعد میگن تا یک ساعت دیگه نشده یکی رو برای پیگیری اینترنت می فرستیم...ولی یک ساعت بعد حداقل با سه ساعت تاخیر و یا روز بعد هست...اوایل کلی کلافه می شدم که چرا این همه هندی ها بدقول هستند و این همه باتاخیر میان...ولی الان دیگه جدی نمی گیرم این قضیه رو...وقتی دیر میان از خونه میرم بیرون تا پشت در بمونند....این تنها کاریه که می تونم بکنم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چهار: به تمام دلتنگی ها، سوار ماشین شدن رو هم باید اضافه کنم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-468433272903122604?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/468433272903122604'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/468433272903122604'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='میخوام چیکار کنم؟!'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-8702581470072841296</id><published>2009-04-26T22:53:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T19:17:33.511-08:00</updated><title type='text'>مریم در اوین و یک سال زندان برای پرستو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article4021"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;مریم مالک در اوین؛ یک سال حبس برای پرستو الهیاری...&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;وقتی رفته بودند خونه مریم برای تفتیش و بازجویی، یکی از ماموارن مدام به مادر مریم می گفته: «&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article4018"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;حاج خانم اگر شما بدانید دخترت چکارها می کند سرش را می برِّی. مادرم گفت "دخترم هر جا می رود و هر کاری می کند من خبر دارم. دخترم هیچ کار غیرقانونی انجام نداده است&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;ایکاش یکی به این برادر می گفت دیگه دوره قیم مابی و سلطه به سر اومده و با سر بریدن هم نمیشه جلوی صدای بلند برابری خواهی رو گرفت...از این که یک مادر رو تشویق می کنید به بریدن سر فرزندش، سر دختری که نخواسته تحت سلطه و تبعیض زندگی کنه، معلومه که تبعیض یعنی چی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;مریم در مورد خودش نوشته بود قبلن: &lt;/span&gt;&lt;a href="https://www.we-change.org/spip.php?article3503"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;پر شور بود و فعال اما باید در خانه می ماند و بس، وقتی بزرگ تر شد دید که نمی تواند زور بشنود و هر چه به او می گویند بگوید چشم. بلند شد و ایستاد، با تمام سعی و تلاشی که کرد بالاخره توانست از حصار خانه بیرون بیاید و پایش را به دانشگاه بگذارد جایی که به نظر پدر ورود به آن برای دختران حرام بودوای چه دنیای بزرگ و اسرار آمیزی داریم؟ زنان به سرکار هم می روند؟ زنان وکیل هم هستند؟ استاد هم می شوند؟ زنان وجود دارند و هستند؟ دختر تا آن زمانی که پا به دانشگاه نگذاشته بود فکر می کرد زن فقط باید شوهر کند و بچه دار شود و هر چه مرد گفت همان تمام حقایق عالم هست&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;.......وقتی ندای برابری خواهی این دختر همیشه آروم بلند میشه معلومه که دوره سلطه قانون تبعیض آمیز به سر اومده....&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;امروز اینقدر از حکم پرستو شوکه شدم که از خبر انتقال مریم به اوین نه....گویی باید همه اعضای کمپین چند روزی در اوین به بهانه های مختلف بمونند تا شاید برابری خواهی رو فراموش کنند...ولی حکم یک سال زندان تعزیری برای پرستو نشانه ای است شاید از حکم های جدید و خبرهای زندانی که در راه است...تا شاید این بار با ترس از زندان های طولانی مدت و نه یکی دوهفته ای، جلوی کمپین یک میلیون امضا رو گرفت...در حکم پرستو اومده: &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article4021"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;احتراز اينكه وي از اعضا تشكيلات كمپين جمع اوري يك ميليون امضا مي‌باشد و احتراز و اعتراف به اينكه با دعوت از افراد به خانه خود جلسات متعددي را در جهت اهداف و برنامه‌هاي كمپين برقرار نموده و خود از افراد جمع آورنده امضا (يك ميليون) مي‌باشد.با عنايت به فعاليت هاي انجام گرفته از سوي نامبرده و تشكيل اجتماع در منزل خود و جمع آوري امضا به منظور رساندن امضا زنان به يك ميليون به بهانه وجود قوانين تبعيضآميز در نظام جمهوري اسلامي و ارسال برنامه‌هاي خود به سايت ها و وانمود كردن نظام جمهوري اسلامي به عنوان نظام موجود با تبعيض قوانين و نيز با تبليغات عليه نمودن براي كشورهاي مخالف نظام مقدس جمهوري اسلامي با علم و اطلاع نامبردهو ديگر اعضا از سوء استفاده رسانه هاي بيگانه كشور، انتساب اقدام عليه امنيت كشور از طريق فعاليت تبليغي عليه نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران محرز است. دادگاه نامبرده را مستندا به ماده 500 قانون مجازات اسلامي به يك سال حبس با احتساب ايام بازداشت محكوم مي‌نمايد."&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;بهانه وجود قانون تبعیض آمیز در نظام مقدس جمهوری اسلامی رو چطور میشه نادیده گرفت وقتی در مجلس نمایندگان بحث تغییر قانون ارث و دیه رو مطرح می کنند... سوءاستفاده رسانه های بیگانه رو چطور میشه توجیه کرد در عصر ارتباطات و اون هم وقتی خود ایران در مورد زنان همه کشورهای دنیا گزارش و آمار ارائه میده..البته آمارهایی که مسئولان اون کشورها خودشون اعلام می کنند و برای حل مشکلات ترسی از ارائه این آمار ندارند...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-8702581470072841296?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/8702581470072841296'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/8702581470072841296'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/04/blog-post_26.html' title='مریم در اوین و یک سال زندان برای پرستو'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-4572234051076999709</id><published>2009-04-17T14:13:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T19:19:45.022-08:00</updated><title type='text'>برای دادگاه بر‌می‌گردم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سه بار رفتیم با کلی استرس و دادگاه برگزار نشد...هر بار به دلیلی و ما هر بار سر ساعت مشخص شده، همین طور پشت در اتاق شعبه ۱۳نشسته بودیم...من و ناهید و سارا...تا این که قاضی شعبه سیزده رفت و پرونده های ما هم به شعبه ۲۸دادگاه انقلاب ارجاع شد...حالا قاضی جدید با برگزاری غیابی دادگاه موافقت نکرده و گفته که یکی دو ماه مهلت میده تا برای دادگاه برگردم ایران...اگه برنگردم که معلوم نیست تکلیف حکم و برگشت چی میشه...مشکلی با برگشت ندارم ولی طبق قانون ویزای دانشجویی هند، تا پایان روزی که در برگه اقامت و پلیس ذکر شده، نمی تونم خاک این کشور رو ترک کنم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;she not departing from India before 30-06-2009 &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حالا دارم نامه می نویسم تا خواهش کنم که زمان جدیدی برای دادگاه بعد از این تاریخ تعیین کنند تا برای دادگاه برگردم ایران...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هرچند تمام برنامه ریزی هام به نوعی به هم ریخته و از اون بدتر شرایط روحی خوبی ندارم ولی تنها امیدواری ام اینه که با تجدید وقت دادگاه موافقت بشه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-4572234051076999709?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4572234051076999709'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4572234051076999709'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/04/blog-post_17.html' title='برای دادگاه بر‌می‌گردم'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-8327481372678787614</id><published>2009-04-12T03:19:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T19:23:35.950-08:00</updated><title type='text'>زندگی ای که راحت نیست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پیش نوشت: دوستی که تاحالا ندیدمش، ایمیل زده بود و کلی دلداری داده بود برای غم غربت چون خودش هم سالهاست در ایران زندگی نمی کنه...بعد از یک مدتی ایمیل زده بود و گفته بود داره میره سفر و چند روزی به اینترنت دسترسی نداره و خیلی نگرانه چون نوشته بودم کلی گریه می کنم و ایکاش قبل از سفرش حداقل ایمیلی بگم که حالم خوبه...ایمیل زدم و براش نوشتم همیشه شرمنده این محبت ها و مهربونی ها هستم...حالا این پست رو هم برای این دوست خوب نادیده می نویسم &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یک: خوب نبودم، این قدر خوب نبودم که دوهفته از شروع کلاسهای کالج زبان گذشته بود و کلاس نمی رفتم...در خونه ای که برای دوهفته اجاره کرده بودم، می موندم و گریه می کردم...بعدازظهر ها با کابوس از خواب بیدار می شدم و صبحها هم که از اون بدتر...گلناز خیلی کمکم کرد...هر روز زنگ می زد و نمیذاشت توی خونه تنها بمونم...بالاخره دیدم این طوری نمیشه...با خودم گفتم دوره چهارماهه زبان رو میرم و بعدش هم یک بهونه ای پیدا می کنم برای نموندن و برمی گردم ایران...توی همین فکر و خیال بودم که مامان زنگ زد و گفت برای خونه مستاجر پیدا شده و باید خونه رو تحویل بدهند...باید خوشحال می شدم احتمالن...چون قراره با همون پول درس بخونم و اینجا زندگی کنم...اون شب هم با گلناز داشتم توی خیابون راه می رفتم...بعد از تلفن مامان، اینقدر توی خیابون زار زدم که الان هم فکر می کنم ناراحت میشم...همش تکرار می کردم اونجا خونه من بود...حالا هرچقدر گلناز اصرار داشت که دیگه اینجا خونه تویه و باید اینجا خونه ات رو بسازی، فایده نداشت...اینقدر اون خونه رو دوست داشتم که توان این رو نداشتم که وسایلش رو جمع کنم موقع اومدن و چون موعد قرارداد، خردادماه بود همه کارها رو به مامان سپردم...خانم صاحبخونه که خیلی ناراحت بود از رفتنم، آگهی داده بود روزنامه تا زودتر مشتری پیدا بشه و بتونه پول رهن رو بهم پس بده...می تونست این کار رو نکنه چون باید از یک ماه قبل خبر می دادم ولی یک ماه قبل خودم هم نمی دونستم که خبر بدم...به مامان گفته بود اینقدر دختر شما ساده بود و باصداقت که عجیب بود برای همه....راست می گفت...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دو: زندگی توی هند، راحت نیست...توی شهر پونا، فقط چند تا شهرک گاز لوله کشی دارند و بقیه باید از کپسول استفاده کنند. آب شیر برای خوردن مناسب نیست(فکر می کنم مثل همه جای دنیا و برعکس ایران باشه) تاکسی هم که وجود نداره و چیزی که هست سه چرخه های سقف دار بدون در هست که توی این جاده های ناصاف، حسابی حال کمر آدم رو می گیره...این سه چرخه ها که بهشون میگن ریکشا، کیلومترشمار هم داره و فقط کافیه تعرفه قیمت رو نداشته باشی تا حسابی گرون تر ازت بگیرن...در هر ماه باید هزینه خیلی زیادی برای رفت و آمد با این "ریکشا" ها داد...مثلن برای رفتن به کالج و برگشتن باید در هر روز ۵هزار تومان هزینه کنم تازه اگه هیچ مسیر دیگه ای نرم و فقط همین مسیر رو برم....اجاره خونه ولی خوبه و برعکس ایران...خونه ای که اجاره کردم توی یک مجتمع تقریبن نوساز هست..تمیز و خوبه و معمولیه و از همه مهم تر کابینت داره(خونه های قدیمی در هند چیزی به اسم کابینت و سینک ندارند..سینک شبیه یک حوض کوچیک هست و قفسه های سیمانی مثل تاقچه های قدیمی خونه های قدیمی ایرانی، کار کابینت رو انجام میده و فقط مجتمع های تقریبن نوساز کابینت دارند).ماهی ۱۶۰هزار تومان اجاره اش میشه با ۶۰۰هزار تومان رهن...(برای این قیمت ها رو می نویسم که اگه کسی دلش خواست بیاد هند، بدونه که باید چقدر هزینه کنه چون اینجا اون جوری که همه میگن ارزون نیست)..ولی کمتر خونه ای کولر برقی و گازی داره...همه از این پنکه های سقفی دارند...روزهای اول سخت بود ولی خب عادت کردم خیلی زود...به خاطر گرونی برق، وسایل برقی خیلی کم هست و حتی مغازه های فروش لوازم برقی هم اصلا مثل ایران نیست با اون همه مدل و تنوع...تاحالا صدای جاروبرقی از هیچ خونه ای نشنیدم...خدمتکارها هم جاروهای کوچیک عجیب غریبی دارند که با همون جارو می کنند خونه ها رو...ولی برعکس همه این موارد یک عالمه میوه و سبزی تازه هست با قیمت های خیلی خیلی ارزون....مردم تقریبن برای نیاز هر روز خرید می کنند و به همین دلیل هم خبری از اون یخچال های بزرگ و از همه مهم تر فریزر نیست...بقیه مواد غذایی هم از ایران خیلی ارزون تره مخصوصن این که فروشگاه های بزرگ، حراج های خیلی خوبی برای مواد غذایی دارند...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سه: روزی که این خونه رو تحویل گرفتم، اولن که کلی زمان برای تمیز کردن این خونه نوساز صرف شد چون مستاجرهای قبلی دوتا پسر بودند...بعد هم این که هیچ وسیله ای نداشتم...خونه فقط یک اجاق گاز دوشعله داشت بدون کپسول گاز و یک میز تحریر...توی هوای گرم اینجا، چقدر گشتم تا بتونم کپسول پیدا کنم بماند...آخر سر هم از روی یک آگهی به خونه چند تا دانشجوی ایرانی رسیدم و با خوشحالی تمام، گاز، مبلمان، تخت و کمدشون رو خریدم و خودم رو از شر دنیال وسیله گشتن راحت کردم هرچند فعلن فقط گاز دارم(همه اینا رو که میگم با قیمتی زیر ۲۵۰هزار تومان گرفتم)...اینجا وسایل چوبی خیلی گرون تر از ایرانه و همه دانشجوها وقتی درسشون تموم میشه وسایل شون رو برای فروش میذارن و به همین دلیل همیشه وسیله برای خریدن هست..از طرف دیگه به دلیل هوای شرجی اینجا وسایل خیلی زود مستهلک میشه و خرید وسایل نو به صرفه نیست...ولی چون این خواهر و برادر دانشجو یک ماه دیگه میخواستند برن ایران، من هم گفتم عجله ای ندارم برای وسایل(که البته دروغ گفتم!!!!!!) و این طوری شد که توی یک خونه پر از خالی مستقر شدم...ولی همین که گاز و یخچال و لپ تاب داشتم خوب بود...یک تشک هم از بازار خریده بودم با ملافه و متکا و مشکل زیادی نبود...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چهار: بعد از اون دوهفته ای که گفتم، راهی کالج شدم و هیچ روز دیگه ای هم غیبت نکردم...کلاسها خیلی خوب پیش میره...مخصوصن این که توی نوشتن پیشرفت خوبی کردم...از ساعت یازده تا سه و نیم کلاس داریم...فکر می کنم هشتاد درصد بچه های کالج ایرانی هستند، اون هم چه ایرانی ای!!!! علاوه بر اون در یک دوره زبان دیگه هم ثبت نام کردم که جز دو تا دوست کره ای، همه هندی هستند...نوزده بیست ساله با لهجه هایی عجیب...روز اول فکر می کردم هندی حرف میزنند...در مورد کلاسها و کالج در پست های بعدی مفصل تر می نویسم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پنج: به دلیلی که در مورد گرونی ریکشا نوشتم، تصمیم گرفتم یک موتور بخرم ولی مشکل اینه که مسیرها رو بلد نیستم و از همه بدتر رانندگی هندی ها یک ترکیبی از حرکات دسته، انگار هنوز چراغ راهنما اختراع نشده...بعد هم از یک ماه دیگه تقریبن(شاید هم دوماه)فصل بارندگی شروع میشه و بارون های استوایی معلومه که چی هست...مسلمن توی اون بارون، نمی تونم با موتور رفت و آمد کنم...این بود که اتوبوس سوار شدن رو امتحان کردم...به جرات میگم تقریبن تنها غیرهندی هستم که توی این شهر سوار اتوبوس میشه...هزینه اش یک هفتم رفت و آمد با ریکشا میشه در مسیری که گفتم...ولی اتوبوس هاش مشابه اتوبوس های حداقل بیست و پنج سال پیش ایرانه...در مورد ماجراهای اتوبوس سوار شدن و بلیط های عجیب و غریب هندی، در پست بعدی می نویسم... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شش: چند روزی از عید گذشته بود که می خواستم بعد از مدتی بنویسم. ولی &lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article3880"&gt;خبر دستگیری 12نفر از اعضای کمپین و مادران صلح&lt;/a&gt; منصرفم کرد..اینقدر عصبانی و ناراحت بودم که نمی تونستم فقط به یک لینک دادن بسنده کنم و یا همون حرفهای همیشگی رو تکرار کنم...این بود که صبر کردم تا دوستانم آزاد بشن...ولی &lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article3921"&gt;محبوبه کرمی و خدیجه مقدم&lt;/a&gt; موندند توی زندان...حالا هرچقدر هم همه وکلا و قانون بگه که نمیشه برای افراد یکسان با اتهام های یکسان، احکام متناقض صادر کرد....چند روز بعد محبوبه آزاد شد و خدیجه توی زندان موند...اومدم بنویسم که خدیجه چرا باید توی زندان بمونه....میخواستم ایمیلی رو که برای عید فرستاده بود برام و شعرش رو بنویسم، گفتند که &lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article3932"&gt;مادر محبوبه کرمی درگذشت&lt;/a&gt; درست روز بعد از آزادی محبوبه...و فردا &lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article3933"&gt;خدیجه مقدم آزاد شد&lt;/a&gt;...کابوسی که بعد از مرگ مادر محبوبه به سراغم اومد، وحشتناک تر از اون چیزی بود که بشه گفت...چی میشه گفت در این شرایط جز تسلیت....چیکار میشه کرد؟چند بار باید گفت که مگه ما چی میخواهیم جز ابتدایی ترین حقوق انسانی...چرا این همه ناراحتی به خانواده ها تحمیل می کنید....آقایانی که اعتقادات شدید مذهبی دارند و داعیه دار دفاع از اسلام و بنیان نظام و با همین داعیه داری این همه فشار به فعالان اجتماعی، زنان و دانشجویان وارد می کنند، نمی ترسند از فرداها؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هفت: &lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article3899"&gt;دادگاه&lt;/a&gt; داریم روز ۲۶ فروردین ماه...درست در همون روزی که دوسال پیش از زندان دوهفته ای آزاد شدیم...ناهید، سارا ایمانیان(که بعد از شب اول دستگیری آزاد شد) و من...دیگه یادم نمیاد چند بار تجدید وقت کردند و هر بار به دلیلی دادگاه برگزار نشد تا این که بالاخره شعبه سیزده بدون قاضی شد و پرونده رو فرستادند شعبه ۲۸. حالا این بار خیلی خیلی نگران تر از روزهایی هستم که می رفتیم و دادگاه تشکیل نمی شد...به تنها چیزی که الان احتیاج دارم، یک حکم تبرئه است و هر حکم بد احتمالی، تمام برنامه ریزی هام رو بهم می ریزه....خوشبختانه نسیم و رها با همین اتهام و همین مدت زندان، بهشون حکم تبرئه داده شد...از طرفی ناراحتم که ناهید عزیز که حالا دیگه ماه های آخر حاملگی اش رو می گذرونه باز هم باید بره دادگاه....ایکاش حداقل دادگاه وقتی برگزار می شد که اونجا بودم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هشت: باید یک فکری به حال این وبلاگ فیلترشده بکنم مخصوصن این که از این به بعد میخوام عکس هم بگذارم از هند و زندگی در اینجا و دلم میخواد حداقل تعداد بیشتری به این وبلاگ دسترسی داشته باشند...ولی نمی دونم چه فکری؟!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-8327481372678787614?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/8327481372678787614'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/8327481372678787614'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/04/blog-post_12.html' title='زندگی ای که راحت نیست'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-6707648176986482184</id><published>2009-03-14T12:47:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T19:31:27.083-08:00</updated><title type='text'>امسال هم ماهي قرمز نمي خريم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_iso6y-VVg3M/SycC8C2NSgI/AAAAAAAAAAk/_fkddmevhdE/s1600-h/mahi.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" rs="true" src="http://3.bp.blogspot.com/_iso6y-VVg3M/SycC8C2NSgI/AAAAAAAAAAk/_fkddmevhdE/s320/mahi.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;a href="http://kharzar.blogfa.com/post-462.aspx"&gt;ما ماهی قرمز نمي خريم&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-6707648176986482184?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6707648176986482184'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6707648176986482184'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='امسال هم ماهي قرمز نمي خريم'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_iso6y-VVg3M/SycC8C2NSgI/AAAAAAAAAAk/_fkddmevhdE/s72-c/mahi.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-1459086211394669676</id><published>2009-03-08T16:06:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T19:33:49.330-08:00</updated><title type='text'>نشانه‌ها را جدی بگیریم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یک: برای شرکت در سیمنار مقام زن که این روزها در سازمان ملل داره برگزار میشه، دعوت شده بودم. برای گرفتن ویزا رفته بودم دوبی. ویزا نداند به این دلیل که گفتند متاهل نیستی و همسر و فرزند در ایران نداری. وقتی پرسیدند اگه وقتی در آمریکا هستی بفهمی که اگه برگردی ایران، برات مشکل امنیتی ایجاد شده، چیکار می کنی؟ با قاطعیت گفتم برمی گردم چون آمریکا هیچ وقت انتخابم برای زندگی نبوده. اونجا هم بهشون گفتم که این چه مفهومی داره که به یک زن برای شرکت در سمینار مقام زن به این دلیل که متاهل نیست ویزا داده نشه!!! اون هم سمیناری که هدف اصلی اش رفع تبعیض علیه زنان است. اون روز فکر می کردم خیلی بهم توهین شده. وقتی برمی گشتم خونه دوستم، گم شدم. دوست داشتم در این سمینار شرکت کنم چون تجربه ای می شد برام شاید تکرار نشدنی. وقتی با گریه به مریم زنگ زدم، گفت حتمن مصلحتی در کار بوده و مونای همیشه سبز هم اعتقاد داشت که حتمن این امر نشانه ای برای اتفاقی بعدی است و به این نشانه ها توجه کن. موندم دوبی و سفر دوه روزه ام شد نه روزه تا وقتی برمی گردم واقعیت خیلی چیزها رو بفهمم. واقعیاتی که باعث شد در شرایط سخت تصمیماتی بگیرم که سفر به هند شد نتیجه اش. امروز به تمام اتفاقاتی که افتاده به عنوان یک نشانه نگاه می کنم و خوشحالم از این که نتونستم برم آمریکا. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دو: روز سه شنبه صبح ، تنها مسافر به هند بودم که گریه می کرد. کمتر از یک ربع به پرواز هواپیما مونده بود و هنوز توی صف کنتزل گذرنامه مونده بودم و اینقدر ناراحت بودم که نمی تونستم از دیگران خواهش کنم تا نوبت شون رو به من بدهند. اس ام اس های دوستان عزیزم که همچنان توی سالن مونده بودند، گریه هام رو بیشتر می کرد. وقتی سوار هواپیما شدم باز هم گریه کردم. هر وقت می خوابیدم و بیدار می شدم باز گریه می کردم . وقنی رسیدم فرودگاه بمبئی، چمدونم پیدا نمی شد و وقتی اومدم بیرون از سالن، راننده تاکسی ای که قرار بود منتظرم باشه، نبود. تلفن هم نداشتم تا تماس بگیرم. با دو تا چمدون سنگین اینقدر بیرون فرودگاه نشستم تا خسته شده و رفتم دنبال تلفن. بالاخره قرار شد خودم تاکسی بگیرم و برم پونا. این در حالی بود که فرودگاه به مقصد پونا تاکسی نداشت و باید به یکی از همین راننده ها اعتماد می کردم. تا سوار تاکسی شدم پلیس اومد و راننده رو دستگیر کرد. من هم که انگلیسی ام در حدی نیست که بفهمم چه اتفاقی افتاده و فقط این رو می فهمیدم که می گفت برای امنیت خود شماست.(بقیه اش رو بعدن می نویسم)&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سه: این شهر شلوغ رو رو دوست دارم، صدای بوق ریکشاها و ماشین ها توی این ترافیک شدید اذیتم نمی کنه. هوا خیلی گرمه الان. 38درجه بالای صفر که تا دو هفته دیگه به 50درجه هم میرسه. روزی 2ساعت هم برق قطع میشه و کمتر خونه ای کولر داره، همه از این پنکه های سقفی قدیمی دارند. زاغه نشین ها، همه جای شهر هستند، حتی در پولدارنشین ترین منطقه شهر . عاشق موتورسواری شدم، در حالی که بار اول کلی ترسیدم. دیروز یک جفت صندل از گوشه خیابون خریدم و چند تا دامن از یک مغازه و از شر کفش و شلوار جین پوشیدن در این هوای گرم راحت شدم. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چهار: در هتل ها و خونه های کوچه ای که الان خونه گرفتم، بسیاری از طرفداران" اوشو" زندگی می کنند؛ زن و مرد بیشتر اروپایی و کمتر آسیایی، پیراهن های بلند قرمز رنگ یک مدل می پوشند. ماهها و بعضی هم سالهاست که اینجا موندند. خیلی آروم هستند و یه همون اندازه عجیب. وقتی برم خونه جدید، اینترنت هم خواهم داشت و بیشتر در مورد اتقاقات عجیب و غریب اینجا می نویسم و عکس هم میذارم. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پنج: روز جهانی زن بر همه زنان بخصوص زنانی که برای برابری و رفع تبعیض تلاش می کنند، مبارک...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شش: اگه دلتنگی و گریه های شدید گاه و بیگاه بگذاره، همه چیز خوب پیش میره. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;۷: &lt;a href="http://www.changeforequality.info/spip.php?article3763"&gt;گزارشی از پنجاه و سومین نشست کمیسیون مقام زن در سازمان ملل برای دوستان کمپینی ام(خدیجه مقدم)&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-1459086211394669676?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/1459086211394669676'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/1459086211394669676'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/03/blog-post_08.html' title='نشانه‌ها را جدی بگیریم'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-3929066117195418764</id><published>2009-02-24T19:12:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T19:35:08.167-08:00</updated><title type='text'>يك بليط بدون برگشت؟!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یک: روز يكشنبه 33سالگی تموم شد و روز بعد از اون، برای اولین بار یک بلیط رفت با هواپیما رزرو کردم بدون بلیط برگشت. بلیط برگشت نگرفتم تا بتونم دوام بیارم و داشتن بلیط بهونه ای نشه برای این که هر وقت طاقتم تموم شد برگردم. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دو: امروز از روزنامه اعتماد، روزنامه اي كه دوستش دارم و خواهم داشت، استعفا دادم...هرچند كه وقتي اونجا سر و سامون بگيرم، حتمن براي روزنامه گزارش مي نويسم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سه: توی این یکی دوسال گذشته همیشه گفته بودم فعلن هیچ برنامه ای برای رفتن از ایران ندارم...آخرین برنامه ریزی ام هم این بود که در دانشگاه پیام نور، جامعه شناسی بخونم و بعد در همین مدت چهارسال، زبان انگلیسی رو تکمیل کنم و برای کارشناسی ارشد از یک دانشگاه اروپایی پذیرش بگیرم...به همین خاطر هم کلاس زبان می رفتم و اینقدر تصمیم رفتن و حتی جور شدن سفر ناگهانی بود که وقتی پذیرش گرفته شد، کلی شوک شدم و کلی هم گریه کردم...دروغ چرا، اصلن دلم نمیخواست برم...دلتنگی این که دوستان خوبم و خانواده ام رو نبینم، همیشه باعث می شد فکر رفتن از سرم بیرون بره....دوستان خوب گروه اجتماعی روزنامه اعتماد که تا آخر دنیا شرمنده محبت ها و مهربونی هاش هستم، گروهی که دوست بودیم همیشه، روزهای خیلی خوب و حتی لحظات سخت، کنار هم بودیم(مريم" دبيركبير"، مونا، بنفشه، حميدرضا، شبنم، علي، اون يكي حميد، سليمان)...صدای شیطنت و خنده هامون در این روزهای سکوت روزنامه ها یک دنیا زندگی بود..دوستان خوبم در کمپین بخصوص سوسن، آيدا، پروين، زهره و ناهيد....زنان روزهای سخت زندگیم...و مادرم، زن همیشه حامی ام در زندگی...ولی حالا در ظرف کمتر از یک ماه باید بر همه این دلتنگی ها غلبه می کردم...واقعن یک ماه هم نشد از روزی که تصمیم گرفتم &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چهار: با مریم و مونا سفر هند نرفتم چون می گفتم کشور کثیفیه...این قدر این مساله برام مهم بود که نمی خواستم تا سالها بعد، برای دیدن این کشور پر از راز و زندگی، به اونجا برم....حالا اما دارم میرم هند برای ادامه تحصیل&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پنج: مهاجرت برای ادامه تحصیل به کشوری که هیچ شناخت و تجربه ای ازش ندارم، تحصیل به زبان انگلیسی و از همه بدتر درس خوندن و دانشگاه رفتن با بچه های نوزده بیست ساله باعث اضطراب و نگرانی ام شده بود...دلتنگی ها و اشکهایی هم که بند نمی اومد، شرایط رو سخت تر کرده بود برام...ولی الان خیلی بهترم...حس خیلی خوبی دارم به تصمیمی که گرفتم، به این که از لحاظ تئوریک قوی بشم..نوشتن، خوندن و ترجمه کردن در حوزه زنان حس خوبی بهم میده...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شش: وقتي فرصت بشه حتمن مي نويسم از اين كه چقدر همه چيز دست به دست هم دادند تا رفتن درست بشه...از پست دي اچ ال كه بسته رو به جاي چهار روز، دو روزه رسوند و از ترجمه تعهدي كه به جاي يك هفته يك روزه درست شد و از همه مهم تر از امروز سفارت... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-3929066117195418764?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3929066117195418764'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3929066117195418764'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='يك بليط بدون برگشت؟!'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-4214280946469865890</id><published>2009-02-17T21:05:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T19:38:11.287-08:00</updated><title type='text'>ضطراب ؟!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یک: این روزها، شدم مثل آدمهایی که در خَلَا زندگی می کنند...وقتی نصفه شبها از خواب بیدار میشم، فکر می کنم تمام اتفاقاتی که افتاده و تمام تصمیم های مهمی که دارند عملی میشن فقط یک خواب بوده...فکر می کنم انگار در ناخودآگاه اتفاق افتاده و حالا که داره قضیه جدی میشه تازه می فهمم چه تصمیمی گرفتم...دروغ چرا، هیچ تصوری از آینده حداقل کوتاه مدت تصمیمی که گرفتم ندارم و همین باعث نگرانی و اضطرابم میشه...اضطرابی که فقط در خواب به سراغم میاد...هنوز باورم نمیشه آدمی به محافظه کاری من در زندگی شخصی، اینطور ناگهانی تصمیم به این مهمی بگیره...وقتی این تصمیم عملی بشه حتمن می نویسم... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دو: دیگه کلاس زبان نمیرم...کلاس و موسسه رو خیلی دوست داشتم...حس خوبی داشتم از ارتباط با آدمهای جدید، با زنانی که دغدغه های دیگه ای داشتند در زندگی...دغدغه هایی شاید خیلی سطحی که روزهای اول آشنایی کلافه ام می کرد...زنان طبقه مرفه خوشبخت...کلاس زبان تنوع جالبی داده بود به دایره افرادی که باهاشون در ارتباط بودم...دغدغه هایی خارج از دنیای روزنامه نگارها و فعالان زن که باهاش درگیرم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سه:امروز سه چهارنفری رفتیم بازار تهران....رفتیم تا یک گزارش بنویسیم از آدمهایی که زیر چرخ های زندگی دارند له میشن...این گزارش های گروهی نوشتن رو دوست دارم...هرکسی از زاویه دید خودش با ادبیات خودش...خیلی تجربه خوبیه&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چهار: کلی سوژه مونده برای نوشتن که نمی دونم چندتاشون رو می تونم بنویسم...هنوز هم مثل همیشه نوشتن از موضوعاتی که دوست دارم، خوشحالم می کنه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پنج: خواهرزاده عزیز، بزرگ شده...لوگوها رو روی هم می چینه و رنگهاشون رو می پرسه ازم...اول به ترتیب چیدن می پرسه و بعد یکی در میون،بعد هم قاطی پاتی...میگه: نه مثل این که رنگها رو خیلی خوب یاد گرفتی ...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شش: روزهای آخر سی و سه سالگی هم دارند تموم میشن :)&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-4214280946469865890?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4214280946469865890'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4214280946469865890'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/02/blog-post_17.html' title='ضطراب ؟!'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-7674109717555986080</id><published>2009-02-11T11:55:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T19:40:54.375-08:00</updated><title type='text'>يك امضا به پاس زن بودن و زن ماندنتان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.campaign4equality.info/spip.php?article3621"&gt;اکنون به پاس تحمل هزاران سال رنج و نابرابری های زن بودن &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://kharzar.blogfa.com/%D8%A8%D8%A7%20%DB%8C%DA%A9%20%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7%20%D8%A8%D9%87%20%DA%A9%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%86%20%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%20%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%20%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%20%D9%85%DB%8C%20%D9%BE%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85%D8%8C"&gt;به پاس هزاران خاطره و رویای ناتمام&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.campaign4equality.info/spip.php?article3621"&gt;با یک امضا به کمپین برابری برای زنان می پیوندم، "یک امضا به پاس زن بودن و زن ماندنتان"&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;فرزاد کمانگر زندانی سیاسی محکوم به اعدام، در نامه تازه ی خود از زندان رجايي شهر، پیوستن خود به کمپین برابری زنان اعلام کرده است....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نوشت: افسوس نگذاشتند حتی برای آخرین بار همدیگر را ببینیم تا من از پشت میله های زندان شکوه و عشق زندگی را در چشمانت بخوانم... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-7674109717555986080?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/7674109717555986080'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/7674109717555986080'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/02/blog-post_11.html' title='يك امضا به پاس زن بودن و زن ماندنتان'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-3229859660001965856</id><published>2009-02-07T12:37:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T19:41:49.467-08:00</updated><title type='text'>خوشحالم :):):):)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مشكلي كه دوتاپست قبل نوشته بودم، حل شد...شماره يك پست "باز هم خبر..." قراره دادگاه تجديد وقت بشه...اين چند روز پر از نگراني و دلشوره هم تموم شد...دوستي كه نوشته بودم ناهيد عزيز بود...دوست و همراه خوب روزهاي بد زندان كه عكسش اين پايين هم هست...نمي تونم بگم كه چقدر خوشحالم از اين كه ناهيد داره مادر ميشه.... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-3229859660001965856?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3229859660001965856'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3229859660001965856'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/02/blog-post_07.html' title='خوشحالم :):):):)'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-6126469876480100776</id><published>2009-02-05T23:16:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T19:46:15.119-08:00</updated><title type='text'>آزادی، تلاش، برابری</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="separator" style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none; clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_iso6y-VVg3M/SycF_ThPWSI/AAAAAAAAAAs/FQ3xUJlPzKA/s1600-h/a.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" rs="true" src="http://2.bp.blogspot.com/_iso6y-VVg3M/SycF_ThPWSI/AAAAAAAAAAs/FQ3xUJlPzKA/s320/a.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یک: &lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article3594"&gt;نفیسه آزاد، آزاد شد&lt;/a&gt; باز هم در یک روز برفی زیبا مثل روز آزادی مریم و جلوه :):):) &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دو: در حکم تبرئه رها و نسیم(که اونها هم پارسال موقع جمع آوری امضا دستگیر شدند) اومده که امضا جمع کردن مثل درخواست شهروندان برای آسفالت خیابون هست و جرم نیست... &lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article3575"&gt;امضا جمع کردن برای کمپین مثل نامه نوشتن برای آسفالت خیابان است&lt;/a&gt;... ایکاش به سوالات این نوشته ام پاسخ می دادند...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سه: بعضی چیزها هستند که همیشه دلم می خواست در موردش بنویسم...شاید هیچ وقت شرایطش پیش نیومده بود، شاید هم نباید می نوشتم...یکی از اونها همین عکس بود...همه می دونستند این عکس روبروی اوین گرفته شده ولی نمی دونستند کی و چی جوری این عکس رو گرفته.. این عکس رو پروین(اردلان) عزیز گرفته که همیشه نگرانه در مواقع خبر بد و یا دستگیری بچه ها با گریه های من چیکار کنه...ولی این عکس ماجرای خاص خودش رو داره...اون روزها تا این عکس رو جایی می دیدم، اینقدر ناراحت می شدم که بلافاصله صفحه رو می بستم و اگه کسی در این مورد حرفی می زد، اعصابم به هم می ریخت...ولی در این نوشته دلم می خواست یادی هم کرده باشم از آن مرد و هم این که گفته باشم تغییر قانون تبعیض آمیز فقط خواسته ما نیست و ما در این راه تنها نیستیم: &lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article3575"&gt;مامور نیروی انتظامی آن قدر مقید بود در عمل به وظیفه اش که هیچ توجهی به اصرارهایم نکرد که نمی خواستم مادر و دوستانمان، ما را دستبند به دست جلوی در دادگاه انقلاب ببیند و دستان من و ناهید را با یک دستبند به هم بست. ناهید با مرد در طول راه تا زندان اوین از خواسته هایمان گفت؛ با همان مردی که او هم یک دختر داشت و خواهرش نیز از همین قانون تبعیض آمیز رنج می برد. مرد می گفت که می داند با این قانون تبعیض آمیز امیدی به آینده دخترش ندارد، اما هیچ راه چاره ای هم ندارد جز این که در چند سال آینده و روز خواستگاری از مهریه و بقیه حقوق صرف نظر کند فقط با این شرط که دامادش را به قرآن قسم دهد تا مبادا به دخترش آسیبی برساند. آن روز چقدر دلم می سوخت برای تنهایی و درماندگی یک مامور قانون که می دانست هیچ قانونی از دخترش حمایت نمی کند. و همان مامور قانون بود که به راننده دستور داد ماشین را جایی نزدیک زندان اوین پارک کند و گفت می توانیم با دوستان مان تماس بگیریم و بگوییم کجا هستیم. و ما همان جایی بودیم که پروین، جلوی چشمان همان مامور که این بار چشمانش را بر همه چیز بسته بود، در غروب اوین عکسی از من و ناهید گرفت دستبند به دست....&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهار: بعضی اتفاقات در زندگی باعث میشن تصمیماتی بگیری که کل زندگیت رو تحت الشعاع قرار میده؛ تصمیماتی که نمی خواستی بگیری به این زودی ها و شاید هم هیچ وقت نمی گرفتی...این روزها، من هم دارم یکی از همین تصمیم ها رو عملی می کنم...هرچند سخت سخت...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-6126469876480100776?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6126469876480100776'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6126469876480100776'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/02/blog-post_05.html' title='آزادی، تلاش، برابری'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_iso6y-VVg3M/SycF_ThPWSI/AAAAAAAAAAs/FQ3xUJlPzKA/s72-c/a.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-7137224290035504153</id><published>2009-02-04T11:19:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T19:48:10.744-08:00</updated><title type='text'>تا آزادی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article3589"&gt;براي آزادي عاليه اقدام دوست و نفيسه آزاد امضا كنيد&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آمادگی برای پیشواز روزجهانی زن ازهردو سو آغاز شده است؛ هم ازسوی فعالان جنبش زنان و هم از سوی بازدارندگان جنبش زنان. گویا باید به استقبال فشار و زندان و تعلیق و تعزیر برویم وشادی بزرگداشت روز جهانی زن با اندوه اسارت زنان حق طلب جنبش زنان برايمان تیره و غمناک شود. مبارزان مسالمت جوی صحنه عدالت خواهی درحالی به بند کشیده می شوند كه ندای حق طلبانه شان ذره ذره سنگ سخت قوانین ناعادلانه را نرم می کند تا بی حقوقی زنان این دیار ذره ای جبران شود اما در عوض خود به بند کشیده می شوند. اجرای حکم عالیه اقدام دوست، این زن تنها در آستانه فصلی سرد که زندگی اش را فدای عدالت خواهی اش کرده است و باید سه سال از عمرش را در اوین بگذراند، و بازداشت نفیسه آزاد این عضو کمپین یک میلیون امضا که به دلیل جمع آوری امضا و تلاش برای ارتقای آگاهی زنان اکنون اسیر بازداشتگاه وزراست، نمونه های عینی افزایش فشار بر زنان است.....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-7137224290035504153?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/7137224290035504153'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/7137224290035504153'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/02/blog-post_04.html' title='تا آزادی'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-7743167618698800822</id><published>2009-02-04T01:11:00.000-08:00</published><updated>2009-12-15T10:24:18.871-08:00</updated><title type='text'>بازهم خبر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;یک: باورم نمیشه چیزهایی رو که پشت تلفن می شنوم...همش با خودم میگم امکان نداره، امکان نداره...هرچند خواب از سرم پریده ولی باز نمی تونم ماجرا رو توی ذهنم درست تحلیل کنم...چطور ممکنه بدون برگه احضاریه ای، بدون اخطار، بدون ابلاغ حکم،بدون احضاریه برای دادگاه تجدیدنظر، یک حکم به مرحله اجرای احکام برسه...مگه همین دوهفته قبل نبود که ما دادگاه انقلاب بودیم....مگه همین دوماه قبل پیگیر پرونده نشده بود....چطور می تونم باور کنم برای دوست عزیز روزهای سخت، دوستی که تا چندماه دیگه قراره مادر بشه، حکم زندان صادر شده باشه...ایکاش فردا بگن اشتباه شده بوده...ایکاش فردا... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو: هنوز از شوک خبر بد اول درنیومده و گریه هام تموم نشده که باز تلفن بعدی و شوک بعدی...وقتی به الناز زنگ می زنم باورم نمیشه...الناز کتک خورده از مامورانی که برای تفتیش خونه نفیسه اومده بودند...علاوه بر وسایل نفیسه، وسایل الناز و آیدا رو هم بردند...همه چیز رو، دستنوشته های شخصی، فیلم ها، لب تاپ و همه چیز رو ....&lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article3587"&gt;تفتیش خشونت آمیز منزل نفیسه آزاد...&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_iso6y-VVg3M/SycHQsfo8yI/AAAAAAAAAA0/5K3x27ftEUc/s1600-h/1.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" rs="true" src="http://4.bp.blogspot.com/_iso6y-VVg3M/SycHQsfo8yI/AAAAAAAAAA0/5K3x27ftEUc/s320/1.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;سه:عالیه اقدام دوست در تجمع ۲۲خرداد سال ۸۵ دستگیر شده بود...به سه سال و چهارماه زندان و ۲۰ضربه شلاق محکوم شده بود که در دادگاه تجدیدنظر شده بود سه سال...چند روز قبل در شهر فومن دستگیر و برای اجرای حکم به زندان اوین منتقل شده&lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article3576"&gt;...تلاش برای توقف اجرای حکم زندان عالیه اقدام دوست&lt;/a&gt;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهار: می گفتند صدای خنده هات، ستون های روزنامه رو می لرزونه....راست می گفتن البته...این روزها ولی برای گریه کردن هم نفس کم میاوردم...روزهای خیلی سختی رو گذروندم...روزهایی رو که اگه نبود محبت صادقانه دوستان خیلی خیلی خوبم که تا آخر دنیا شرمنده شون هستم، تا الان هم تلخی و سختی اش تموم نشده بود... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنجم:در سخت ترین روزها هم فراموش نمی کنم: جهان دیگری ممکن است، تلاش ما سازنده آن است...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شش: کامنت دونی رو برای مدت نامعلومی بستم... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-7743167618698800822?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/7743167618698800822'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/7743167618698800822'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/02/blog-post_1756.html' title='بازهم خبر'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_iso6y-VVg3M/SycHQsfo8yI/AAAAAAAAAA0/5K3x27ftEUc/s72-c/1.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-6581954556619379239</id><published>2009-02-03T02:22:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T19:52:24.678-08:00</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هیچ وقت با قطعیت از قید هیچ وقت استفاده نکن ...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-6581954556619379239?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6581954556619379239'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6581954556619379239'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/02/blog-post_03.html' title='...'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-6254146393456069956</id><published>2009-02-01T23:41:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T19:53:39.182-08:00</updated><title type='text'>قرار بازداشت نفیسه تمدید شد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خسته از سفر طولانی و مراسم ختم مادربزرگ، یک خواب پر از کابوس می دیدم...این مدت از شدت ناراحتی همش خواب می بینم که دارم کف دستهام بالا میارم، بارها و بارها...با زنگ اس ام اس از خواب بیدار میشم و هرچقدر می خونم نمی فهمم یعنی چی...وقتی توضیح بیشتر میخوام، تازه می فهمم که نفیسه و دونفر دیگر از اعضای کمپین هنگام جمع آوری امضا در کوه دستگیر شدند...از دیروز ساعت دو بعدازظهر تا نه امروز صبح توی اتوبوس بودم و الان تقریبن مغزم هنگ کرده...از یک طرف دلم نمیخواد فقط به این خبر دستگیری لینک بدم از طرف دیگه هم دلم نمیخواد همون جمله کلیشه ای مگه ما چه کار کردیم رو بنویسم...چه کاری کردیم به جز آگاهی دادن به زنان در مورد حقوق شان و تبعیض هایی که به اسم شریعت و به دلیل جنسیت مان اعمال می کنند...آگاهی دادن میشه اقدام علیه امنیت ملی؟!!! اون هم در روزهایی که تغییر قانون ارث بالاخره به نتیجه رسیده، دیه تصادفات و سوانح هم برابر شده... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article3564"&gt;قرار بازداشت نفیسه آزاد تمدید شد&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-6254146393456069956?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6254146393456069956'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6254146393456069956'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/02/blog-post_01.html' title='قرار بازداشت نفیسه تمدید شد'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-3392861203932128156</id><published>2009-01-27T00:10:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T19:58:32.719-08:00</updated><title type='text'>پيش به سوي تغيير</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;يك: یک وقتهایی هست که برای این که بدونی کی هستی، کجا ایستادی، داری چیکار می کنی و میخوای چیکار کنی باید از محیطی که در اون قرار گرفتی دور بشی و از اون دور به خودت نگاه کنی...باید صادقانه خودت رو قضاوت کنی تا بتونی بهتر برای حال و آینده تصمیم بگیری...با سفر دو روزه ام به دوبي تصمیم نداشتم این کار رو بکنم ولی وقتی این سفر شد یک سفر نه روزه ،فرصت خیلی خوبی بود برای این کار...الان نمی دونم قضاوتی که در مورد این سفر می کنم در آینده هم همین طور می مونه یا نه، ولی این سفر، سفری بود که باعث شد تکلیفم رو يك بار براي هميشه با خیلی چیزها در زندگیم مشخص کنم و به همين خاطر خيلي خوشحالم...الان هم دارم تلاش مي كنم براي عملي كردن تصميم هايي كه در جريان سفر گرفته بودم....دلم ميخواد بيشتر در حوزه زنان بخونم، منظورم تحصيلات دانشگاهي است... دلم ميخواد به صورت جدي در اين حوزه بخونم، ترجمه كنم و بنويسم...فعلن دارم براي تجربه هاي جديد برنامه ريزي مي كنم... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دو: از كار كردن در فضاي پر از سانسور و فشار مطبوعات خسته شدم...هر روز خطوط قرمز پررنگ تر و پررنگ تر ميشن و آدم هميشه نگرانه...نه امنيت شغلي داري، نه امنيت رواني و نه هيچ چيز ديگه...هر روز هم بايد فكر كني كه شايد امروز، روز آخر يك روزنامه باشه...مگه تا كي ميشه اين وضعيت رو تحمل كرد...اون روز داشتم فكر مي كردم به بچه هايي كه از مطبوعات رفتند، به بچه هايي كه گزارش هاشون رو هميشه مي خوندم و دوست داشتم...به بچه هايي كه بودند ولي حالا نيستند...كي مي دونه شايد فردا نوبت من باشه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سه: امروز هم دادگاه برگزار نشد...براي بار چهارم ...نمي دونم چرا اين همه روند دادگاه هاي ما كشدار شده...قاضي شعبه ۱۳دادگاه انقلاب رفته و دادگاه قاضي نداشت...گفتند بعدا دوباره احضاريه مي فرستيم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چهار: تغييرات حقوقي هرچقدر سخت و با صرف زمان زياد، ولي آروم آروم داره رخ ميده...&lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article3537"&gt;قانون ارث بري زنان از اموال شوهر بعد از 76سال تغيير كرد&lt;/a&gt;...اين گزارش رو روزي براي صفحه يك روزنامه اعتماد نوشتم كه صبحش مادربزرگ فوت كرده بود...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پنجم: دارم تلاش مي كنم براي تغيير بعضي از خصوصيات هاي اخلاقي ام...از جمله اين عصبانيت هاي لحظه اي كه با كوبوندن مشت به ميز و يا فرياد زدن و گريه كردن تموم ميشه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ششم: &lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article3519"&gt;گزارش تصويري از مراسم اهداي جايزه سيمون دوبووار در پاريس به سيمين بهبهاني، نماينده كمپين يك ميليون امضا&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هفتم: سيمين بهبهاني در ديدار با اعضاي كمپين بعد از بازگشت به ايران: &lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article3536"&gt;من خوش قدم بودم، توانستم جايزه را به ايران بياورم&lt;/a&gt;...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هشتم: احتمالن همه كساني كه اخبار كمپين رو دنبال مي كنند، مي دونند كه تصميم گرفته شد مبلغ نقدي اين جايزه رو نپذيريم... به همين دليل هم خانم بهبهاني در مراسم اهداي جايزه، فقط لوح يادبود رو قبول كرد... اين جايزه مبارك تمام زنان و مرداني باشد كه براي تغيير قانون تبعيض آميز عليه زنان تلاش مي كنند حتي با يك امضا...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نهم: اتفاق خيلي خيلي خوبي در زندگي عزيزي افتاده...اتفاقي كه مدتهاست منتظرش بوده...هميشه و تا آخر دنيا خوب باشي و خوشبخت و زندگيت سرشار از لحظه هاي شاد و خوب...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دهم: &lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article3525"&gt;دوبووار، زني كه نداي تغيير بود&lt;/a&gt;...اين ترجمه عالي هماي عزيز از تلاشهاي زنان فرانسه و البته سيمون دوبووار براي قانوني شدن سقط جنين و حمايت از دختران جواني كه به دليل مجازاتي معادل مرگ در فرانسه براي سقط جنين، قادر به انجام اين كار نبودند را از دست ندهيد...ولي عجب جسارتي داشتند كه در زماني كه كلمه سقط جنين تابو بوده و مجازاتي معادل مرگ داشته، ۳۴۳زن با امضاي بيانيه اي گفتند كه سابقه سقط جنين داشته اند، زنان مشهوري كه تعداد زيادي از آنان حتي سابقه اين كار رو نداشتند...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-3392861203932128156?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3392861203932128156'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3392861203932128156'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='پيش به سوي تغيير'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-5365819077370521477</id><published>2009-01-26T01:56:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T20:02:47.236-08:00</updated><title type='text'>کمپین برنده جایزه سیمون دوبووار</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article3457"&gt;کمپین یک میلیون امضاء برندۀ جایزۀ سیمون دو بووار شد&lt;/a&gt; :):):) &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article3503"&gt;این بار دفاعیه موکلان برای وکلایشان&lt;/a&gt;....این مطلب شامل ۱۸ نوشته و روایت از تعدادی از دوستان کمپین یک میلیون امضا در حمایت از کانون مدافعان حقوق بشر و شیرین عبادی است ... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;این سخنان مهرانگیز کار رو فکر کنم حفظ شدم از بس که خوندم...تحمل این همه حجم درد، تنهایی، نگرانی، دادگاه و ....&lt;a href="http://www.campaignforequality.info/spip.php?article3448"&gt;در عرض ده دقیقه فهمیدم سرطان پستان دارم و زود رفتم زیر ‏عمل. خانواده ام در اطرافم نبودند. دختر بزرگم کانادا بود و شوهر و دختر کوچکم به سوئد رفته بودند که مقدمات اقامت دخترم را در آنجا فراهم ‏کنند. دخترم پانزده ساله بود. حدس می‌زدم دادگاه انقلاب محکومیت حبس زیادی برایم در نظر بگیرد. خواستم دخترم که عملا مادرش از دست می‌‏داد - یا با زندان، یا با مرگ - از سیستم اجتماعی سوئد بهره مند شود تا اگر قرار است مجازات طولانی زندان داشته باشم، زیاد به او صدمه نخورد.‏خوب، واقعه بسیار سخت بود، شوک پشت شوک برمن وارد شده بود. تنهایی مطلق در خانه من را آزار می‌داد. و سرطان یک واقعه خیلی جدید ‏بود که اصلا انتظارش را نداشتم و حالا چسبیده بود به مسائل زندان و کنفرانس برلین و پیامدهایش که ادامه داشت و معلوم نبود به کجا می‌رسید. ‏نظر عمومی بر این بود که حبس های طولانی برای ما تعیین می‌شود....‏&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-5365819077370521477?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/5365819077370521477'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/5365819077370521477'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/01/blog-post_26.html' title='کمپین برنده جایزه سیمون دوبووار'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-4895327486917610019</id><published>2009-01-25T13:01:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T19:59:41.170-08:00</updated><title type='text'>زن خوب خاطرات دور رفت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مادربزرگ امروز صبح براي هميشه رفت...زن خوب خاطرات خوب و دور زندگي...آخرين بار دوسال قبل ديدمش اون هم براي چندساعت كوتاه...حالا از امروز صبح خاطرات گذشته همين طور ميرن و ميان...در اين روزهايي كه اصلن خوب نبودند، تحمل مرگ مادربزرگ رو نداشتم...از صبح تاحالا دارم جلوي اشكهام رو مي گيرم چون مي دونم كه اگه بهشون مجال بدم ديگه نمي تونم تا مدتي خودم رو جمع و جور كنم...روز سه شنبه بعد از دادگاه كه اميدوارم برگزار و براي هميشه تموم بشه ميرم مشهد تا حداقل در مراسم هفتم مادربزرگ باشم... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-4895327486917610019?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4895327486917610019'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4895327486917610019'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/01/blog-post_25.html' title='زن خوب خاطرات دور رفت'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-1128843652217530975</id><published>2009-01-19T00:41:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T20:04:13.412-08:00</updated><title type='text'>یک پیغام کاملن خصوصی!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گم کردم شما رو که روی کاغذ نارنجی رنگ براتون نوشته بودم...میشه لطفن به من ایمیل بزنید اگه به اینجا سر می زنید... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت:ایکاش متوجه شده باشید که منظورم با شماست...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-1128843652217530975?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/1128843652217530975'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/1128843652217530975'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/01/blog-post_19.html' title='یک پیغام کاملن خصوصی!'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-5480349348959857079</id><published>2009-01-02T19:43:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T20:06:00.114-08:00</updated><title type='text'>کفالت تحصیلی یک کودک محروم را قبول کنید</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بچه ها در هیاهوی سایه شوم تحریم، تورم و جنگ گم میشن...زیادند بچه هایی که مجبور میشن برای گذران زندگی تحصیل رو رها کنند.... و چه باور کنیم یا نکنیم روزبروز هم بیشتر میشن اگه شرایط همین طور پیش بره...این بچه ها، فقط امروزشون رو با فقر از دست نمیدن که فرداها رو هم از دست میدن...این بچه ها رو فراموش نکنیم....شاید ماهی ۲۰تومان برای خیلی ها پول کمی باشه، ولی این پول می تونه در ماه هزینه تحصیل یک کودک فقیر بشه....هزینه ساختن یک آینده بهتر از امروز... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;برای روزنامه یک گزارش نوشته بودم از بنیاد کودک، بنیادی که شما با پرداخت حداقل ماهی ۲۰هزار تومان می تونید کفالت تحصیلی یک کودک فقیر ولی با استعداد و معدل بالا رو قبول کنید....خودتون حتی می تونید تعیین کنید که میخواهید کفیل کدوم کودک باشید، می تونید بچه رو ببینید و باهاش در ارتباط باشید...بنیاد کودک ۱۴سال قبل در آمریکا کارش رو شروع کرده با شعار" با پرداخت ۲۰دلار در ماه، کفالت تحصیلی یک کودک ایرانی را قبول کنید" و حالا البته چون بعد از تحریم ها و حوادث ۱۱سپتامبر، هیچ پولی از آمریکا به صورت نقدی وارد کشور نمیشه مجبورند روی کمک ایرانیان داخل کشور هم حساب کنند....سیستم موسسه هم برخلاف دیگر موسسات خیریه است اینقدر بر حفظ شخصیت بچه ها تاکید میشه که باورم نمی شد وقتی تعدادی از اونها رو با اعتماد به نفس بالا در جشن فازغ التحصیلی و ورود به دانشگاه دیدم، اینها همون بچه های محرومی هستند که هزینه تحصیل نداشتند...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعد از تماس هایی که با روزنامه گرفته شد، خوشحال شدم از اینکه هنوز مسائل کودکان برای مردم مهمه....هرچند متاسفانه هیچ آدرسی از موسسه ننوشته بودم...حالا هم &lt;a href="http://www.etemaad.ir/Released/87-10-12/archive.htm"&gt;لینک گزارش&lt;/a&gt;(الان ديدم اين لينك هم كار نمي كنه. بايد اول از آرشيو نسخه وب سايت بريد به تاريخ ۱۱ديماه و بعد روي صفحه گزارش اجتماعي كليك كنيد) و هم &lt;a href="http://www.childf.com/"&gt;لینک بنیاد&lt;/a&gt; کودک رو برای کسانی که دوست دارند به تحصیل کودکان وطنم کمک کنند...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-5480349348959857079?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/5480349348959857079'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/5480349348959857079'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2009/01/blog-post_02.html' title='کفالت تحصیلی یک کودک محروم را قبول کنید'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-4746191950557360482</id><published>2008-12-30T11:40:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T20:07:03.938-08:00</updated><title type='text'>....</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چه گناهي كردند كودكان، زنان و مردان غزه...ديدن تصاوير اين روزهاي غزه، كودكان مجروح در حال گريه، زنان و مردان خاك آلود و خونين، تصاير جنگ، تجاوز، خشونت و بي رحمي اون هم در دنياي امروز كه همه دم از صلح و دوستي ميزنند و هركار كثيفي رو براي رسيدن به صلح توجيه مي كنند، چه مفهومي مي تونه داشته باشه...مفهومي جز مرگ انسانيت؟ ايكاش ايكاش ايكاش مي شد براي اين مردم كاري كرد....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-4746191950557360482?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4746191950557360482'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4746191950557360482'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='....'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-6950048060334084694</id><published>2008-12-22T00:24:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T20:08:32.043-08:00</updated><title type='text'>کانون مدافعان حقوق بشر پلمپ شد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.campaign4equality.info/spip.php?article3363"&gt;دفتر کانون مدافعان حقوق بشر در مراسم بزرگداشت 60سال تصویب اعلامیه جهانی حقوق بشر پلمپ شد&lt;/a&gt;....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-6950048060334084694?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6950048060334084694'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6950048060334084694'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/12/blog-post_22.html' title='کانون مدافعان حقوق بشر پلمپ شد'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-2359276959025081191</id><published>2008-12-12T12:58:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T20:12:37.749-08:00</updated><title type='text'>مصاحبه‌ای صریح با خودم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چند ماه قبل بود كه يك روز تابستوني با نازلي و مريم و رها و بقيه دوستان در يك پاركي دور هم جمع شده بوديم براي بحث هاي مربوط به سايت كمپين. اونجا كلي در مورد مسائل ديگه هم بحث شد. پيشنهادم اين بود كه وقتي با اعضاي كمپين صحبت ميشه در مورد فعاليت هاشون، ازشون بخواهيم كه از تجربه هاي زندگي خودشون هم بگن. اونجا خودم يكي دومورد از زندگيم گفتم كه مريم و نازلي كلي تعجب كرده بودند و خلاصه با جسارت هم پذيرفتم كه مثلن خودم هم حاضرم كه چنين مصاجبه اي باهام بشه.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ولي روز مصاحبه كه شد، ديدم نمي تونم...خيلي سخت بود برام نشستن در جاي مصاحبه شونده و حرف زدن از سالهايي كه الان كه نگاه مي كنم مي بينم همش به نوعي مبارزه بوده براي رسيدن به جايي كه امروز در اون قرار گرفتم ....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ولي وقتي حميده، متن مصاحبه رو براي اديت فرستاد، ياد نامه اي افتادم كه دوست ناديده اي كه از خوانندگان اين وبلاگه برام نوشته بود....زندگي خيلي سختي رو گذرونده بود و حالا تونسته بود با تلاشهاش به ثبات و آرامش برسه....نگران بود كه با فعاليت در حوزه زنان دچار مشكل بشه و يكي از دوستانش بهش گفته بود كه ماها با اونها فرق داريم....گفته بود كه ماها زناني هستيم كه از لحاظ مالي، خانوادگي، فرهنگي و اجتماعي با بقيه فرق داريم...زناني كه هميشه پشتوانه هاي قوي داشتند و با زندان و بيكاري و ...مشكلاتي براشون پيش نمياد... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;با خودم فكر كردم كه چند نفر ديگه هم دارند مثل اون فكر مي كنند...مگه وقتي در جمع دوستان خودم بحث ميشه و از ازدواج هاي سنتي درون فاميلي ميگم كه انگار هيچ گريزي ازش نبود، همه تعجب نمي كنند...و بلافاصله هم ميگن آخه خودت 32سال داري و داري مستقل زندگي مي كني ....اين بود كه به متن مصاحبه اضافه كردم كه در خانواده اي كاملا سنتي بزرگ شدم كه هيچ كدام از فاميل سابقه فعاليت اجتماعي، فرهنگي و سياسي نداشتند...از ازدواج هاي سنتي درون فاميلي نوشتم كه انگار سرنوشت محتوم دختران فاميل بود....از تلاشهايي كه براي رسيدن به زندگي مستقل داشتم، كم گفتم ولي توضيح شرايط نشون ميده كه چقدر سخت بود....از تغييراتي گفتم كه حالا ديگه رخ داده در زندگي دختران فاميل... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;و البته از حمايت هاي خانواده ام هم گفتم كه اگه نبود حمايت هاشون، مسلما نمي تونستم ادامه بدم....بعضي وقتها كه فكر مي كنم مي بينم براي اونها هم كه كاملا سنتي هستند و تحت فشار همين عرف سركوبگر، سخت بوده تحمل همه نه گفتن هاي من به اين شرايط.... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اين روزها كه به گذشته فكر مي كنم مي بينم كه چقدر تلاش كردم و چقدر مبارزه....چقدر بزرگ شدم با اين تلاشها و حاصل همين تلاشهاست كه باعث شده الان اعتماد به نفس بالايي داشته باشم....كه الان به زن بودنم افتخار مي كنم و به اين كه به سلطه عرف و سنت تن ندادم... به اين افتخار مي كنم كه با اين همه شرايط سختي كه بهمون تحميل شد، باز هم دست از تلاش برنداشتيم.... با خودم فكر مي كنم اين روزها كه بايد بيشتر بنويسم.... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نوشت: بعضي آدمها هستند كه خيلي آروم و بيصدا وارد زندگي مون ميشن...آدمهايي كه كمتر حرف مي زنند، كمتر كنجكاوي مي كنند ولي بعضي وقتها حرفهايي مي زنند كه باعث ميشه تا مدتها با خودت درگيري فكري داشته باشي...اين آدمها رو خيلي دوست دارم...اين آدم رو دوست دارم....آدمهايي كه اينقدر خودشون هستند و بدون تظاهر كه خيلي راحت مي توني باهاشون حرف بزني...آدمهايي كه به خاطر اين كه خودت هستي و بدون تظاهر، دركت مي كنند....آدمي شايد با تفاوت هاي بسيار ولي از جنس صداقت و رك بودن هاي خودم....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نوشت۲: اين هم لينك مصاحبه با خودم:&lt;a href="http://www.campaign4equality.info/spip.php?article3299"&gt;يك فنجان چاي با روزنامه نگار فمينيست&lt;/a&gt;...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نوشت۳: در پاسخ به دوستاني كه ميگن نميشه كامنت گذاشت: چون اين وبلاگ فيلتر شده امكان كامنت گذاشتن از طرف دوستاني كه با فيلترشكن وارد ميشن، نيست...خودم هم نمي دونم بايد براي حل اين مشكل چيكار كنم... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-2359276959025081191?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/2359276959025081191'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/2359276959025081191'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/12/blog-post_12.html' title='مصاحبه‌ای صریح با خودم'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-7151716771842975118</id><published>2008-12-08T16:06:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T20:15:46.749-08:00</updated><title type='text'>در این خفقان، خاموش نمی مانیم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خسته نمی شوند گویا...هجده بار تاحالا سایت تغییر برای برابری فیلتر شده....این قدر آدرس سایت عوض شده که خود ما هم گیج شدیم وای به حال کسانی که پیگیر تلاشهای اعضای کمپین یک میلیون امضا از طریق این سایت هستند...هرچند ما هم که قرار نیست خسته بشیم :) &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;این &lt;a href="http://www.campaign4equality.info/spip.php?article3270"&gt;کلیپ&lt;/a&gt; رو از دست ندید ...دانشجویان عفو بین الملل، در حمایت از کمپین یک میلون امضا در یکی از دانشگاه های خارجی، این برنامه رو تهیه کردند و کلیپی از اون رو در اینترنت منتشر کردند....وقتی داشتم کلیپ رو می دیدم، هم خوشحال بودم از حمایتی که این دانشجویان از ما کردند، و هم ناراحت از این که چرا ما در کشور خودمون نمی تونیم این برنامه ها رو داشته باشیم...فقط نمی دونم آهنگی که روی کلیپ گذاشتند به چه زبونی هست؟ کردی یا ترکی؟!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سایت تغییر برای برابری، هفته قبل برنده &lt;a href="http://www.campaign4equality.info/spip.php?article3240"&gt;جایزه ویژه گزارشگران بدون مرز&lt;/a&gt; شده بود....واقعن دست همگي درد نکنه مخصوصن دوستانی که خیلی زیاد روی این سایت وقت گذاشتند و می گذارند...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت: لینک هایی که گذاشتم، همه آدرس جدید سایت &lt;a href="http://www.campaign4equality.info/"&gt;تغییر برای برابری&lt;/a&gt; است...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-7151716771842975118?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/7151716771842975118'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/7151716771842975118'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/12/blog-post_08.html' title='در این خفقان، خاموش نمی مانیم'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-8403928697349558921</id><published>2008-11-28T17:26:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T20:27:46.615-08:00</updated><title type='text'>فاطمه اعدام می شود؟!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;فیلم مستند ماده ۶۱مهوش شیخ الاسلامی رو دیدید؟ فاطمه پژوه در این فیلم هق هق کنان داره وضعیت دختر ۱۴ساله؟! اش رو در حالی که نیمه شب توسط همسر صیغه ای فاطمه، مورد تجاوز قرار گرفته شرح میده....فاطمه برای دفاع از دخترش، همسر صیغه ای اش رو می کشه همون شب...اینقدر این صحنه ها تلخ تلخه که فکر نمی کنم حتی بعد از سالها بشه به راحتی از کنارش گذشت...حالا گفته میشه چهارشنبه قراره فاطمه اعدام بشه...پیش از این فاطمه دوبار تا پای چوبه دار رفته بود ولی حکم اعدام بعد از نامه ای که فاطمه به رئیس قوه قضائیه نوشت، متوقف شد... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.changeforequality.info/spip.php?article3200"&gt;فاطمه پژوه در آستانه اعدام&lt;/a&gt;...در این خبر سایت تغییر برای برابری، اطلاعات بیشتری در این مورد هست &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.changeforequality.info/spip.php?article3003"&gt;این زنان خود قانون اند&lt;/a&gt;....مصاحبه ای است از سایت تغییر برای برابری با مهوش شیخ الاسلامی....در این مصاحبه نه در مورد وضغیت فاطمه بلکه در مورد وضعیت کلی خیلی از زنان زندانی صحبت میشه...شیخ الاسلامی گفته: وقتی به سراغ زنان در زندان رفتم و از آنان در مورد زندگی خانوادگی، ازدواج ، شوهر و فرزندانشان پرسیدم، باور کنید که زندگییشان به یک داستان ساختگی بیشتر شباهت داشت تا حقیقت زندگی ... ولی اتفاق افتاده بود....مسائل ناموسي هميشه بزرگترين لطمات را به زنان زده است. مرد هزار و يك كار مي كند، بيرون مي رود دوست هاي خودش را دارد مي تواند همزمان 4 زن عقدي و هر چند تا دلش بخواهد زن صيغه اي بگيرد . در چنين فضاي محدود و بسته اي زن تازه شب بايد كتك بخورد و با همان مرد همبستر شود. تكليف بچه اي كه حاصل اين همبستري است چه مي شود؟ كودكي كه از تنفر به وجود آمده است چه اینده ایی خواهد داشت؟ &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آسیه نوشته:&lt;a href="http://varesh.blogfa.com/post-716.aspx"&gt;فاطمه پژوه در آستانه چهارشنبه سرد&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت: سایت تغییر برای برابری هم فیلتر شده بود امروز...برای هفدهمین بار فکر می کنم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-8403928697349558921?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/8403928697349558921'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/8403928697349558921'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/11/blog-post_28.html' title='فاطمه اعدام می شود؟!'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-8782921236149745175</id><published>2008-11-26T08:26:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T20:17:32.629-08:00</updated><title type='text'>فاطمه هم تمام شد ....</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;فاطمه اعدام شد...درست سحرگاه امروز...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-8782921236149745175?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/8782921236149745175'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/8782921236149745175'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title='فاطمه هم تمام شد ....'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-3271931316137784991</id><published>2008-11-26T00:27:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T20:20:21.779-08:00</updated><title type='text'>برای راحله که یکسالی است جان ندارد و برای فاطمه...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پیش نوشت: خیلی کلنجار رفتم تا ننویسم.... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;این ساعات همش خودم رو پشت اون در آهنی می بینم...از پشت درب آهنی قفل شده طبقه همکف، به راهروی نه چندان عریضی نگاه می کنم که چند اتاق در دو سوی آن قرار گرفته بود....اتاق هایی با درب های آهنی با یک پنجره خیلی کوچیک میله دار...اتاق هایی که توش فقط یک مبل ساده هست....یک شب رو در اون اتاق ها خوابیدم هرچند اون موقع نمی دونستم که زنان زندانی رو قبل از اجرای حکم اعدام به این اتاق ها می برند....ولی بار دوم که رفته بودم زندان، شهلا بود انگار که گفت اینجا رو برای چی ساختند؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;راحله رو می بینم در اون سلول...مریم می گفت شب آخر به راحله چلوکباب داده بودند....مریم نوشته بود که راحله همش لقمه می گرفت برای اون و جلوه....چلوکباب قبل از مرگ چه طعمی می تونه داشته باشه هرچند سالها غذای تهوع آور زندان رو خورده باشی؟ طعمی تلخ تر از تلخی صدای گردنی که بر اثر طناب دار می شکنه؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دفعه اول که نیمه شب تونستیم جلوی حکم اعدام راحله رو بگیریم، خوشحال بودیم خیلی...ولی دوهفته بعد که راحله در شب سال نوی میلادی اعدام شد در حالی که داشت اولین برف های زمستونی می بارید، تا مدتها نمی تونستم خودم رو ببخشم...به راحله فکر می کردم که چند روز قبل زنگ زده بود بهم...با خودم الان فکر می کنم راحله چندبار اون اتاق های کثیف رو جارو کرد تا با پول نظافت دوهفته، بتونه یک کارت تلفن بخره...به راحله فکر می کنم که دلش می خواست قبل از مرگش بچه هاش رو ببینه...دختر ۵ساله و پسر ۳ساله اش رو انگار....راحله نگران بود که مهلت یک ماهه بسر بیاد ...مریم بعدن نوشت که دلش نمی خواست بمیره....که می ترسید بمیره و دخترش به سرنوشت خودش دچار بشه...دختر و پسری که در این سالها ندید...و من خندیدم به راحله و گفتم: تو مطمئن باش، مگه ما می ذاریم تو رو اعدام کنند....و اون موقع نمی دونستم مهلت یک ماهه میشه دوهفته ای و راحله رو سه یا چهار روز بعد از اون تلفن اعدام می کنند....به راحله ۲۷ساله قول دادم و هیچ وقت عملی نشد قولم...قولی که به یک مادر داده بودم...مریم می گفت راحله چندساعت قبل از اعدام گفته که حتی اگر اعدام بشه خوشحاله چون الان می دونه دوستانی داره که دارن برای آزادی اش تلاش می کنند و دیگه تنهانیست...مریم نوشت راحله رو کشتند و ما هیچ کار نتونستیم بکنیم....روز بعد خیس از برف زمستونی بودم با صدایی که درنمی اومد، دوست عزیزی زنگ زد، از راه دوری ...نمی دونم چقدر پشت تلفن زار زدم و تکرار کردم که اگه قرار بود اعدام بشه، همون بار اول اعدامش می کردند تا این طور امیدش، ناامید نشه که دوستم گفت چرا این همه خودم رو سرزنش می کنم، که به این فکر کنم که چندروز خوشحال بوده با این امید که حالا دیگه دوستانی داره که هرکاری بتونن براش می کنند....و ما هرکاری کردیم مگه نه...خدیجه توی اون سرمای زمستون رفت به روستای بدون جاده راحله اینها تا رضایت بگیره.....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;به چهارشنبه لعنتی ای فکر می کنم که گردن راحله بر اثر فشار طناب دار شکست...همون طور که پشتش شکست وقتی مادرشوهرش با بیل زد توی کمرش....راحله چندبار شکستی وقتی شوهرت رو هرشب با زنهای مختلف توی خونه خودت دیدی؟ وقتی هرشب تحقیر شدی و کتک خوردی که چرا نمی تونی مثل یک هنرپیشه پورنو باشی برای مردی که شوهرت بود؟ چقدر طول کشید تا با حجب و حیایی که داشتی، اینها رو به نه به من که به ناهید گفتی...راحله روستایی بی سواد که در ۱۴سالگی به زور شوهر داده بودند...کجا بود قانون حمایتگر، همان قانونی که به پای چوبه دار کشاندت؟ کدام قاضی مرد فهمید شکستن و خورد شدن یک زن، یک مادر یعنی چی؟ &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;راحله که اعدام شد، این قدر زار زده بودم که همه گفتند بهتره هیچ وقت دیگه تا این حد درگیر نجات یک اعدامی نشی...یادم میاد وقتی زندان بودم، آسیه یک متنی نوشته بود برام...برمی گشت به بحث های من و آسیه که همیشه قبل از زندان رفتنم می گفتم هیچ وقت اعصابش رو ندارم تا درگیر این فعالیت ها بشم و آسیه می گفت که پرت شده وسط این میدون....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;و باز دوباره دیروز معنی این پرت شدن رو فهمیدم....وقتی مرجان میگه که قراره فاطمه چهارشنبه اعدام بشه، باز فراموش می کنم که این تنها روزیه که مرخصی گرفتم و خونه موندم تا امتحان زبان پایان ترم بدم...باز راحله رو می بینم که چادرسفیدش رو انداخته سرش و داره نماز میخونه....نمازش که تموم میشه میاد پای تخت و باز معصومانه با لهجه ترکی اش میگه: محبوبه خانوم، چقدر کتاب می خونی...بیا شام بخور....باز من غر می زنم که دلم درد می کنه از این غذاهای نکبت...و باز راحله میگه: بیا برات نون پنیر و گوجه و خیار درست کنم...و باز راحله رو تصور می کنم توی اون سلول لعنتی که داره برای مریم و جلوه لقمه چلوکباب می گیره....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نمیشه نوشت که امروز مرجان به چندین و چند نفر زنگ زد و خواهش کرد تا اگه می تونن جلوی حکم رو بگیرن...به چند نفر زنگ زدیم و اونها رو واسطه کردیم تا بعضی ها رو واسطه کنن تا اونها با آقای شاهرودی تماس بگیرند و خواهش کنند که جلوی حکم اعدام گرفته بشه....از تلاشهای سایر دوستان برای دیدار خانواده مقتول و تلاش برای رضایت گرفتن....برای رضایت دادن به گرفتن دیه....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز بارها و بارها خودم رو جای فاطمه گذاشتم....وقتی مرد، داره به دختر۱۴ساله اش تجاوز می کنه....واقعن چیکار می تونست بکنه در اون شرایط؟ و باز هق هق فاطمه رو از فیلم مهوش شیخ الاسلامی می شنوم: بچه ام مچاله شده بود ...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;و فردا باز اوین شاهد ضجه های دو دختر فاطمه است...دخترانی که در این هفت سال با سبزی پاک کردن و لیف بافتن، زندگی شون رو تامین کردند....و هر هفته به ملاقات مادرشون رفتند...این بار دیگه نامه شاهرودی نیست که فاطمه که دوبار تا پای چوبه دار رفته، چشم باز کنه و ببینه که هنوز زنده است در حالی که تمام موهاش در ظرف چنددقیقه سفید شده....چندساعت دیگه شاید همون طور که پریسا نوشته فاطمه، مادری که نمی خواست به دخترش تجاوز بشه، این وضعیت رو داشته باشه: زیر پاهایی ناتوان، دیگر سر نیست. جسمی آویزان و معلق در دل باد. سکوتی میان طلوع و غروب خورشید و جاهای پایی مانده در دمپایی های تهی کنار چوبه ی دار....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۱:مریم نوشته: &lt;a href="http://www.maryam-blog.com/"&gt;آزاد كه باشي مي تواني اينها را كه مي بيين فرياد بكشي، اعتراض كني، مقاله بنويسي، همه دنيا را خبر كني. زندان كه باشي هيچ از تو برنيم آيد جز اينكه ساعتها چمباتمه بزني پشت در آهني زندان و بكوبي به در و وقتي نگهبان مي آيد بهت بگويد حقش است. بگويد آن زني كه دارد از درد زوزه مي كشد فيلم بازي مي كند. بگويد تو چه كار به كار يك زن اعدامي قاتل داري. بگويد به تو مربوط نيست و در را بكوبد توي صورتت و برود و دستت به هيچ جا بند نباشد....مریم جان، چه فرقی می کند کجا باشی..پارسال تو زندان بودی در آخرین روزهای راحله...و ما اینجا می نوشتیم، تلاش می کردیم برای گرفتن رضایت، برای جلوگیری از اجرای حکم، اعتراض می کردیم...اما باز هم راحله اعدام شد...همان طور که امسال آزادی و می نویسیم با هم، اما باز مادری دیگر اعدام می شود...&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۲: امروز هزار بار آرزو کردم ایکاش مطبوعات آزاد داشتیم...ایکاش قانون برابر داشتیم....هرچند اگه اینها رو داشتیم، نباید الان در روزی که روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان است، در این وبلاگ های فیلترشده از آخرین ساعات زندگی یک مادر بنویسیم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۳: پریسا نوشته: &lt;a href="http://parisad.blogspot.com/2008/11/blog-post_24.html"&gt;تجسم کنیم، زنی را. که دیگر مقدس نیست. قیام کرده است اگر چه به مرگ. زنی که هیچ دادگاهی برای مرد کشی آن هم از نوع شوهر از او حمایت نخواهد کرد. که اگر مرد بود به نام دفاع از ناموس عملش را غیرت می خواندند و حال که زن است، پای از گلیم فراتر گذاردن. قضاتی همه مرد، به حکمی، بهشت را از زیر پای او کشیده تا چهارپایه ی رسیدن به حلقه ی دار را پیشکش کنند. او بالای چهارپایه، آسمان را نزدیکتر خواهد دید. دستانی بسته، سری میان طناب و فرمانی که نفسش را نه به یک باره، ذره ذره خواهد برد... &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-3271931316137784991?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3271931316137784991'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3271931316137784991'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/11/blog-post_26.html' title='برای راحله که یکسالی است جان ندارد و برای فاطمه...'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-9119985021543275287</id><published>2008-11-25T14:18:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T20:24:02.489-08:00</updated><title type='text'>آخرين ساعات در انفرادي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;فاطمه پ‍ژوه براي اجراي حكم اعدام در سحرگاه فرداصبح به انفرادي زندان اوين انتقال داده شد....آخرين لحظات زندگي يك زن كه براي نجات دخترش از تجاوز، مرتكب قتل شد....و باز مثل هميشه در آخرين ساعتها تمام تلاشها داره صورت مي گيره اون هم در روز جهاني منع خشونت عليه زنان...ولي آيا اين تلاشها به نتيجه ميرسه.... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-9119985021543275287?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/9119985021543275287'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/9119985021543275287'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/11/blog-post_25.html' title='آخرين ساعات در انفرادي'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-243632518692515000</id><published>2008-11-24T12:29:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T20:31:58.797-08:00</updated><title type='text'>باز هم فیلتر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اون یکی &lt;a href="http://www.kharzar1.blogfa.com/"&gt;پرنده خارزار&lt;/a&gt; هم فیلتر شده امروز....اما این بار هیچ وبلاگ جدیدی راه اندازی نمی کنم ...اینجا خونه مجازی منه و تا وقتی که خودم نخوام به هیچ خونه دیگه ای اثاث کشی نمی کنم...به نوشتن در همین دوتا وبلاگ ادامه میدم... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-243632518692515000?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/243632518692515000'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/243632518692515000'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/11/blog-post_24.html' title='باز هم فیلتر'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-1358969829173195907</id><published>2008-11-22T13:00:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T20:35:16.091-08:00</updated><title type='text'>يك توضيح كوتاه يك بار براي هميشه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اين روزها هم زياد فرصت وبگردي نداشتم و البته ندارم تا اين كه وقتي رفته بودم خونه مادرم، دوستم تماس گرفت و گفت: نمي دونم چرا اينها اين همه دارند بهت فحش ميدن؟ و اون هم به اسم دوستات؟!!! تازه بعد از توضيحاتش فهميدم چي شده و اومدم پرنده خارزار( فيلترنشده كه راه انداختم تازگي)ديدم چه خبره. دوستم ميگه افرادي كه اينها رو نوشتن، ميخوان كه تو عصباني بشي...من هم خنديدم البته و گفتم عصباني نميشم چرا بايد از اين دروغ ها و توهين ها اون هم از جانب كساني كه اين قدر شجاعت ندارند تا با نام واقعي شون بنويسند، عصباني بشم. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;الان هم راستش خيلي شلوغ تر از اين هست اين روزهام كه بخوام وبلاگ بنويسم، ولي ميخوام يكبار براي هميشه توضيحاتي در مورد چند تا موضوع بدم و بعد ديگه هرچي دل تنگ بعضي دوستان؟!!! خواست بگويند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;يك:شرط آزادبودنم، ننوشتن بود....ننوشتن از چيزهايي كه نبايد مي نوشتم، شايد هم فقط يك تهديد بود و البته به نظر برادري كه نمي خواستم برادر بنامش، يك توصيه...تا چندماهي بعد از زندان بي نهايت عصباني بودم...از اين مدل عصبانيت ها كه نمي توني حرف بزني در موردش...و چون نبايد مي نوشتم فكر مي كردم تنها موردي كه مي تونه بهم كمك كنه نوشتنه!!! ننوشتم ولي....روزهاي خيلي سختي بود...موسسه اي كه در اون كار مي كردم و دوستش داشتم، پلمپ شده بود...بعد از چندين سال مستقل بودن، حالا هيچ كاري نداشتم هرچند خوشبختانه يك ماه و نيم بعد اومدم روزنامه اعتماد...دروغ چرا، تاچندماهي هيچ جا احساس امنيت نمي كردم و شبها با لامپ روشن مي خوابيدم.... اون روزهاي سخت گذشت ولي....بارها براي شركت در كنفرانس خارج از ايران دعوت شدم ولي نرفتم...پيشنهادهاي كاري خيلي خوبي داشتم ولي قبول نكردم...با هيچ شبكه اي و يا سايتي در مورد هيچ موضوعي مصاحبه نكردم....و حتي براي يك سفر خيلي كوتاه هم از ايران خارج نشدم....برام مهم بود كه بتونم در كشور خودم كار كنم، در كشور خودم و براي بهتر شدن زندگي خودم و مردم تلاش كنم، مي خواستم بمونم و در دادگاه شركت كنم...در دادگاه از خودم دفاع كنم...از خواسته هامون...موندم و تبرئه شدم...تبرئه نمي شدم هم باز مي موندم...در دادگاه بعدي هم همين طور...بعد از اون اما دلم ميخواد برم يك سفر چندروزه... اينها رو نوشتم تا بگم كه اگه مي خواستم پناهندگي بگيرم و يا هرچيز ديگه اي، بايد همون روزها مي رفتم نه اين كه اينقدر بمونم تا تبرئه بشم....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دوم: ايران موندن يا مهاجرت كردن يك انتخابه، انتخابي كاملا شخصي، حتي پناهنده شدن هم يك انتخابه...ولي من به عنوان يك خبرنگار و فعال حوزه زنان هيچ وقت به هيچ كشوري پناهنده نميشم...فعاليت سياسي هم نمي كنم كه بخوام پناهنده سياسي بشم....همه كساني كه مي شناسندم، مي دونند كه چه حسي به وطن دارم....اينجا وطنمه ....همين جا هم بارها نوشتم كه چه حسي به وطنم دارم به خانواده ام و به دوستانم كه حاضر نيستم با دنيا عوض شون كنم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سوم: اين خيلي بده كه آدم شرمنده باشه از اين كه هويت واقعي خودش رو بكار ببره حتي در كامنت گذاشتن...ولي انصافن افراد مجهول الهويه شجاعي كه در مورد ترسو بودنم اظهار نظر مي كنند، با اسامي دوستان صميمي من كامنت نگذارند... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چهارم: در مورد مصاحبه پدر عشا و اظهارات ايرنا مي تونيد در اين نوشته&lt;a href="http://elenazi.blogfa.com/post-137.aspx"&gt; الناز&lt;/a&gt; بيشتر بخونيد...فقط اين رو هم بايد بگم كه پدر عشا فقط با سايت تغيير براي برابري مصاحبه نكرده بود و مسلما مصاحبه هاي صوتي و تصويري ديگه اي هم از ايشون در مورد وضعيت عشا در دسترس هست...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-1358969829173195907?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/1358969829173195907'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/1358969829173195907'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/11/blog-post_22.html' title='يك توضيح كوتاه يك بار براي هميشه'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-4755940414254634860</id><published>2008-11-09T22:09:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T20:38:05.831-08:00</updated><title type='text'>4ماه حبس و 10ضربه شلاق برای دلارام</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.change4equality.org/spip.php?article3158"&gt;دلارام علی، فعال جنبش زنان، در دادگاه تجدیدنظر به 4ماه حبس و 10ضربه شلاق محکوم شد&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دلارام در تجمع ۲۲خرداد میدان هفت تیر بازداشت شده بود....دلارام، دختر جوونی که در عکسهای اون روز پلیس زن داشت با خشونت روی زمین می کشیدش....دلارام به ۲سال و ۱۰ماه زندان محکوم شده بود ولی پارسال با تلاشهایی که شد رئیس قوه قضائیه دستور توقف اجرای حکم رو داد و امسال....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-4755940414254634860?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4755940414254634860'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4755940414254634860'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/11/4-10.html' title='4ماه حبس و 10ضربه شلاق برای دلارام'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-6710787700605488894</id><published>2008-11-09T12:30:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T20:39:30.782-08:00</updated><title type='text'>گذر سنگ ها، آقاها و اسقاطي ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تصميم گرفتيم با اين محدوديت هاي شديد و خطوط قرمزي كه روزبروز در حوزه زنان پررنگ تر ميشن، از موضوعات ديگه اي هم گزارش بنويسم...با مهسا و حميد رفتيم خيابون مازندران، جايي كه كلي سمساري هست....كلي خنديديم و با اصطلاحات عجيب غريب شون آشنا شديم....اين صفحه و گزارش هم حاصل اين سمساري گردي هست... &lt;a href="http://www.etemaad.ir/Released/87-08-19/205.htm"&gt;گذر سنگ ها، آقاها و اسقاطي ها&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-6710787700605488894?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6710787700605488894'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6710787700605488894'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/11/blog-post_09.html' title='گذر سنگ ها، آقاها و اسقاطي ها'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-5808591466030062910</id><published>2008-11-08T19:35:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T20:41:28.104-08:00</updated><title type='text'>تبرئه شدم بعد از یک سال و نه ماه استرس :):):):):):):):):):)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز دادگاه داشتم...همون پرونده ۳۳نفر که ۱۳اسفندسال۸۵دستگیر شده بودیم و چهار روز هم در اوین بودیم...دادگاه انقلاب، بعد از سه بار تشکیل نشدن دادگاه در جلسه چهارم از اقدام علیه امنیت ملی و تبانی به قصد ایجاد اخلال در امنیت تبرئه کرده بود و فقط مونده بود اخلال در نظم عمومی که به درخواست وکیلم، پرونده به دادگاه عمومی فرستاده شد....امروز راستش اصلن حوصله شرکت در دادگاه نداشتم و فکر کردم وکیلم هم فراموش می کنه که دادگاه دارم و دادگاه می مونه برای یکی دوماه دیگه.... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پروین(اردلان) عزیز که زنگ زد و گفت چرا دادگاه نرفتم و چرا با وکیلم تماس نگرفتم و کلی شکایت که آبروی همه رو بردم، فکر کردم حتمن وکیلم رفته و دادگاه برگزار نشده ... کلی شرمنده شده بودم که پروین گفت تبرئه شدم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عکس العملم بعد از شنیدن این خبر این بود: هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;با آقای سلطانی که انصافن یکی از بهترین و پیگیرترین وکلا هست، تماس گرفتم و کلی معذرت خواهی...خلاصه آقای سلطانی در مورد روند دادگاه صحبت کرد و این که قاضی دادگاه که مردی روحانی هم بوده حکم برائت داده و فعلن به صورت شفاهی این رو اعلام کرده....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;واقعن خوشحالم...خوشحالم که این استرس یک سال و نه ماهه بالاخره تموم شد....دیگه استرس حکم تعلیقی بالای سرم نیست....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۱: حالا فقط مونده دادگاه ۸بهمن به خاطر دستگیری ۱۳فروردین هنگام جمع آوری امضا که دوهفته هم زندان بودیم با ناهید عزیز....امیدوارم که در اون دادگاه هم تبرئه بشیم....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-5808591466030062910?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/5808591466030062910'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/5808591466030062910'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/11/blog-post_08.html' title='تبرئه شدم بعد از یک سال و نه ماه استرس :):):):):):):):):):)'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-4662313248210060104</id><published>2008-11-06T12:07:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T20:44:37.259-08:00</updated><title type='text'>شهروند امروز توقیف شد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8708151659"&gt;شهروند امروز توقیف شد :(&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-4662313248210060104?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4662313248210060104'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4662313248210060104'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/11/blog-post_06.html' title='شهروند امروز توقیف شد'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-3383143570784425421</id><published>2008-11-04T12:56:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T20:46:50.591-08:00</updated><title type='text'>دفاع كردان براي حفظ خانواده اش</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;روزي كه قرار بود لايحه حمايت از خانواده در مجلس مطرح بشه، لحظه به لحظه اخبار مجلس رو پيگيري مي كرديم، امروز هم مثل همون روز بود....صداي راديوي روزنامه بلند بود و همه داشتيم گوش مي كرديم...اونجايي از همه برام جالب تر بود كه كردان گفت: من امروز ميخوام از خانواده ام دفاع كنم، من نمي دونم بعد از امروز زنم برام مي مونه يا نه!!! &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حالا بماند كه همه ميگن چرا از بين اين همه بحث، فقط اين تيكه اش برات جالب بوده...اما به نظر من كسي كه بيشتر از همه بهش دروغ گفته شده در تمام اين سالها، همسر كردان هست...درسته كه شايد مدرك كردان براش مهم نبوده وقتي كه قرار بوده با هم ازدواج كنند...ولي مهم اينه كه اين مرد در تمام اين سالها به همسرش دروغ ميگفته...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خوشحالم كه مجلس به استيضاح كردان راي داد....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-3383143570784425421?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3383143570784425421'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3383143570784425421'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/11/blog-post_04.html' title='دفاع كردان براي حفظ خانواده اش'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-4813296165830068472</id><published>2008-11-03T22:21:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T20:49:12.964-08:00</updated><title type='text'>چرا گفتی زنان در انسان بودن تفاوتی با مردان ندارند!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.etemaad.ir/Released/87-08-12/205.htm"&gt;از همان ابتدا فشارها با تلفن ها و بعد نامه ها و ارزيابي ها شروع شد بعد هم با استفاده از سايت هايي که با گرفتن امکانات از برخي مراکز قدرت اداره مي شوند و نامه هاي محرمانه و تلفن هاي طولاني بازخواست و جلساتي که بيشتر به جلسات محاکمه مي مانست تا هر چيز ديگر. جالب است در بعضي از اين نشست ها رسماً اعلام مي شد چرا برنامه اردي بهشت مي گويد زن در انسان بودن تفاوتي با مرد ندارد! &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دفعه قبل که با توران ولیمراد، تهیه کننده اردیبشهت مصاحبه کردم درست همون روزهای بحث لایحه حمایت از خانواده در مجلس بود....زن خیلی جسوری بود به نظرم...برغم تمام فشارهایی که وارد می شد به این برنامه، می گفت اردیبهشت سنگری است که توسط زنان فتح شده....می گفت اردیبشهت یا با افتخار و به همین شیوه ادامه میده و یا با افتخار میره....این مصاحبه به دلیل شرایط خاصی که در اون بودیم و همین طور صحبت های جسورانه تهیه کننده اش، با استقبال زیادی مواجه شد و البته ناگفته نماند که به همین دلیل باعث ایجاد حساسیت زیاد به نوشته هام شد(دقیقن برعکس شده حکایت این روزهای ما...باید بترسیم از این که مطلبی مورد استقبال قرار بگیره)&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;واقعن فکر نمی کردیم که کمتر از دوماه بعد، دیگه نگذارند اردیبهشت پخش بشه!!! این لینک بالا، مصاحبه جدیدم با توران ولیمراد هست...از فشارها و دلایل فشارهایی میگه که باعث شد پخش اردیبهشت متوقف بشه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت: اون روزی که احمدی نژاد پوزخند زد و در پاسخ به سوال یک خبرنگار در مورد برنامه هاش برای زنان گفت: زنا، زنا تاج سر ما هستند...و همراهانش خندیدند، باید هم منتظر این روزها می بودیم...با این همه ایجاد محدودیت و بگیر و ببند زنان عادی جامعه به خاطر نوع پوشش شان، دستگیری و احکام تعلیقی و تعزیری برای فعالان جنبش زنان و لایحه حمایت از خانواده و سهمیه بندی جنسیتی و بومی گزینی جنسیتی و ... قراره ثابت بشه که زنا تاج سر هستند!!! ایکاش در اون جلسه یکی می گفت به رئیس جمهور که زنها، شیء زینتی نیستند که بتونند نقش تاج سر رو برای شما بازی کنند...زنها انسانند...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-4813296165830068472?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4813296165830068472'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4813296165830068472'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/11/blog-post_03.html' title='چرا گفتی زنان در انسان بودن تفاوتی با مردان ندارند!'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-1405336797231327784</id><published>2008-10-28T13:12:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T20:51:30.538-08:00</updated><title type='text'>روزهايي كه باز تكرار مي شوند؟!!!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پارسال همين روزها بود انگار كه حكم دوسال و ده ماه زندان دلارام تائيد شده بود...چقدر تلاش شد تا جلوي حكم گرفته بشه و هنوز يك هفته نشده مريم حسين خواه رو بردند زندان...دوهفته بعد جلوه جواهري...و همين طور اين روند دامه داشت...چقدر به همه اعضاي كمپين فشار تحميل شد، ولي كمپين به راه خودش ادامه داد...اين روزها دوباره انگار تكرار همون روزهاست!!!! &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عشا رو به بهانه سبقت غيرمجاز دستگير مي كنند و از ۲۴مهرماه تا الان در بند۲۰۹زندان اوين هست...چند روز بعد منزل &lt;a href="http://www.change4equality.org/spip.php?article3036"&gt;پرستو الهياري&lt;/a&gt; رو مورد تفتيش قرار مي دهند و لپ تاب و وسايلش رو مي برند...چند روز بعد جلوي خروج &lt;a href="http://www.change4equality.org/spip.php?article3059"&gt;سوسن طهماسبي&lt;/a&gt; رو از ايران مي گيرند در حالي كه براي ديدار خانواده ش و شركت در سمينار داشت مي رفت آمريكا....بعد از اون وقتي به خونه برمي گرده با ماموراني مواجه ميشه كه باز همون اتفاق خونه پرستو رو تكرار مي كنند...و سوسن بايد فردا چهارشنبه به دادياري امنيت دادگاه انقلاب مراجعه كنه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;واقعا قراره با ادامه اين فشارها به كجا برسند برادران محترم وزارت اطلاعات و نيروهاي امنيتي؟!!! &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نوشت۱: سوسن عزيزترين دوستم هست، بارها همين جا توي اين وبلاگ ازش نوشتم...دوستي كه اين قدر عشق به ايران داره كه به دور از خانواده و تمام موقعيت هاي خوبي كه در آمريكا داشت، اومده ايران...اينجا تنها زندگي مي كنه و در حوزه زنان و جامعه مدني فعاليت مي كنه...بار اول به خاطر همراهي با سوسن رفتم روبروي دادگاه انقلاب در روزي كه دادگاه داشت و اون ماجراي دستگيري پيش اومد...بعد از بار دوم دستگيري و اون زندان دوهفته اي، اصلن خوب نبودم دوسه ماهي...كسي كه در تمام اون روزهاي سخت همراهم بود و كمك كرد، سوسن بود...توصيه سوسن به ماندن در كشورم و تلاش براي بهبود وضعيت حقوقي و اجتماعي مردم به وي‍ژه زنان، باعث شده در سخت ترين شرايطي كه داشتم، تصميم به رفتن نگيرم....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نوشت۲: دادگاه باز هم برگزار نشد...اين سومين باره كه برگزار نميشه...ناهيد با سرماخوردگي شديد و در حالي كه ساعت چهارصبح رسيده بود تهران، اومده بود دادگاه....همون روزي كه اين اتفاق ها براي سوسن افتاد...با اين تعليق قراره چه نتيجه اي گرفته بشه!!!! هي بريم دادگاه انقلاب، هي دادگاه برگزار نشه به هر بهونه اي و بعد دوباره تاريخ ديگه اي و دادگاه ديگه اي...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نوشت۳: اين روزها مي گذرند...تصميم گرفتم بنويسم باز هم ...وقتي ننويسيم از كجا بايد بدونند همه كه چه فشار و هزينه اي رو براي رسيدن به خواسته هامون داريم تحمل مي كنيم...مي نويسم از تلاش هامون و از اين روزها....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-1405336797231327784?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/1405336797231327784'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/1405336797231327784'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title='روزهايي كه باز تكرار مي شوند؟!!!'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-832175737543119791</id><published>2008-10-24T15:47:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T20:55:47.262-08:00</updated><title type='text'>به هر زنی که می بینم، می گویم عضو کمپین شود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.change4equality.org/spip.php?article3050"&gt;حالا او در زندان است و من چشم انتظارش&lt;/a&gt;....مادر عشا در دیدار با مادران کمپین یک میلیون امضا گفته:عشا مي خواست به استادانش و دوستان آمریکایی اش نشان بدهد که زنان ایران چقدر توانا هستند و اینجا طالبان حاکم نیست و زنان ایران چقدر پیشرفت کرده اند، او می گفت که مردم عادی این جا اصلا اطلاعی از وضعیت زنان ایران ندارندو عموما ما را با زنان افغانستان اشتباه می گیرندو فکر می کنند که زنان ایران هم پوشیه می پوشند و درخانه محبوسند، حتی فکرمی کنند که ما حق رای دادن نیز نداریم. به همین دلیل هم می خواهم راجع به زنان ایران تحقیق کنم.... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پدر عشا هم در مصاحبه با سایت کمپین گفته&lt;a href="http://www.change4equality.org/spip.php?article3035&amp;amp;var_mode=calcul"&gt;: نمی توانیم در سند چشم انداز بیست ساله ادعا کنیم که می خواهیم حرف اول را خاورمیانه بزنیم اما زنان مان که 60 درصد تحصیل کرده های مملکت هستند به خاطر قوانین ناعادلانه در چنین وضعیت غیر انسانی داشته باشند.....یکی از دلایلی که عشا به موضوع زنان علاقه مند است تجربه شخصی او در زندگی است. بچه من سالها به خاطر همین قوانینی که به او حقی برای طلاق و زندگی زناشویی نمی داد عذاب کشید. همه ما شاهد زنانی هستیم که با مردان بیمار و یا نالایقی زندگی می کنند که فقط به دلگرمی قانون می توانند دست بالا داشته باشند.&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۱: به گفته پدر عشا، نمی دانم آقایان چه پاسخی در برابر وجدان خود دارند؟!!!!!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۲: پدر عشا که مهندس عمران است و همزمان با انقلاب به ایران برگشته، گفته:من به عنوان یک پدر خط مشی شما را قبول دارم و افتخار می کنم که دخترم هم عضو کمپین است. خود من به بقیه دخترانم و به هر زنی که ببینم می گویم عضو این کمپین شود....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۳: ما که قرار نیست با این دستگیری ها و حکم ها بریم گوشه خونه هامون و فراموش کنیم خواسته هامون رو...همون طور که دوسال و چندماه گذشته از عمر کمپین و هنوز هستیم و تلاش می کنیم...پس این همه دستگیری و زندان و تحمل هزینه به خانواده ها و دستگیرشدگان چه فایده ای برای آقایون داره؟!!!! &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-832175737543119791?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/832175737543119791'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/832175737543119791'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/10/blog-post_24.html' title='به هر زنی که می بینم، می گویم عضو کمپین شود'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-1822043986007636622</id><published>2008-10-20T02:04:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T21:03:41.538-08:00</updated><title type='text'>باز هم بازداشت یکی دیگر از اعضای کمپین</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none; text-align: justify;"&gt;پيش نوشت: وبلاگ &lt;a href="http://foresha.blogspot.com/"&gt;براي آزادي عشا&lt;/a&gt; راه اندازي شده كه ميشه آخرين اخبار رو علاوه بر سايت تغيير براي برابري، در اونجا پيگيري كرد. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_iso6y-VVg3M/SycX0qhJnrI/AAAAAAAAAA8/5an1MFfS8QA/s1600-h/zfd.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" rs="true" src="http://1.bp.blogspot.com/_iso6y-VVg3M/SycX0qhJnrI/AAAAAAAAAA8/5an1MFfS8QA/s320/zfd.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://www.change4equality.org/spip.php?article3016"&gt;عشا مومنی عکاس، دانشجو، فعال جنبش زنان و از اعضای کمپین کالیفرنیاست. او روز چهارشنبه 24 مهر در بزرگراه مدرس توسط پلیس نامحسوس بزرگراه بازداشت شد. بازداشت عشا با شیوه غیرمتعارف و غیر قانونی صورت گرفته است. اتومبیل او را به دلیل سبقت غیرمجاز متوقف می کنند سپس او را بازداشت و به بند 209 زندان اوین، منتقل می کنند...&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پنج روز از دستگیری عشا و انتقالش به بند ۲۰۹زندان اوین می گذره...در این مدت خبری از دستگیری کار نشده بود به اصرار خانواده اش...برادردان امنیتی گفته بودند به خانواده عشا که اگه در این مورد سکوت کنند، عشا دوروزه آزاد میشه و حالا پنج روز گذشته و خبری از آزادی عشا که به دلیل سبقت غیرمجاز بازداشت شده و به بند ۲۰۹منتقل شده، نیست!!!!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت: این هم شده شیوه جدید بازداشت فعالان زن...به بهانه سبقت غیرمجاز، عشا به سلول های ۲۰۹برده شده، سلول هایی با رنگ سبز کمرنگ که همیشه لامپ هاش روشن هست...از صبح تا شب و از شب تا صبح....سلول سردی در راهروی باریک و دراز....یک سلول خالی خالی با موکت های سبزرنگ و یک پتو فقط .... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۲: عشا دوماه قبل اومده بود ایران برای تکمیل پایان نامه اش و قرار بوده دوسه روز دیگه هم برگرده...عشا از فعالان کمپین در کالیفرنیا هست و در مدت حضورش در تهران برای مصاحبه و تصویربرداری هایی با اعضای کمپین انجام داده بود که روز دستگیری عشا و تفتیش خانه پدری اش، فیلم ها هم ضبط و توقیف می شوند!!!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۳: عکس &lt;a href="http://radiozamaaneh.com/news/2008/10/post_6725.html"&gt;رادیوزمانه&lt;/a&gt; از عشا رو خیلی دوست دارم....عشای خندان و امیدوار...خیلی ها میگن این دستگیری ها باید براتون عادی شده باشه...عادی نمیشه اصلن....اصلن چرا باید عادی بشه؟چرا باید تصور حضور زن و یا مردی برابری خواه در پشت دیوارهای بلند اوین عادی بشه؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۴: تا کی باید بگیم مگه ما چی می خواهیم جز ابتدایی ترین حقوق انسانی مان....باید این حرفها رو در دادگاه یکشنبه تکرار کنم انگار!!!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-1822043986007636622?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/1822043986007636622'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/1822043986007636622'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/10/blog-post_20.html' title='باز هم بازداشت یکی دیگر از اعضای کمپین'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_iso6y-VVg3M/SycX0qhJnrI/AAAAAAAAAA8/5an1MFfS8QA/s72-c/zfd.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-3060011987482800170</id><published>2008-09-27T01:27:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T21:08:55.459-08:00</updated><title type='text'>این روزها...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پیش نوشت: یک &lt;a href="http://kharzar1.blogfa.com/"&gt;پرنده خارزار&lt;/a&gt;جدید راه اندازی کردم با همین شکل....فقط برای دوستانی که پرنده خارزار فیلترنشده می خواستند...فقط کافیه بعد از خارزار آدرس وبلاگ، عدد یک رو اضافه کنید.. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یک: رفتم دفتر وکیلم برای تشکر...برای قسمت دوم پرونده، دوباره احضاریه دادگاه اومده(انصافن دیگه حالم از این دادگاه رفتن به هم می خوره)...آقای سلطانی روی برگه نوشت که باید ۱۸/۸ بریم کدوم شعبه دادگاه تا مثلن یادم بمونه...تا چشمم به تاریخ دادگاه افتاد، با تعجب گفتم باز دادگاه بدون من تشکیل شد!!! آقای سلطانی با تعجب نگاهی کرد و گفت: مگه تاریخ دادگاه برای کی هست...من هم با اطمینان گفتم برای ماه هشتم در حالی که ما الان ماه نهم هستیم...سلطانی متعجب تر از قبل گفت: ما الان مهرماه هستیم و این میشه ماه هفتم....یعنی به خبرنگاری که تاریخ رو تا این اندازه اشتباه بگیره، چی میشه گفت؟ دوستام میگن باید باور کنم که عاشق شدم!!!!!!! &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دو:&lt;a href="http://www.forequality.info/spip.php?article2859"&gt;نخستین جایزه کمیته بین المللی حقوق بشر ایتالیا به نسرین ستوده تعلق گرفت&lt;/a&gt;....باید تبریک گفت و تشکر کرد از زحمات این وکلای خوب که در این روزها بدون دریافت هیچ حق الزحمه ای، وکالت فعالان اجتماعی و جنبش زنان را بر عهده می گیرند...نسرین ستوده وکیل من و ناهید کشاورز هم بود و با شرایط سخت حاملگی هم که داشت، برای پیگیری پرونده ما چندبار به دادگاه انقلاب مراجعه کرده بود و حتی اومد زندان تا از من امضا بگیره برای وکالتنامه ام...نمی تونم بگم با دیدن نسرین ستوده در اتاق ملاقات زندان چه حسی داشتیم وقتی سعی می کرد به ما امیدواری بده که باید هرچقدر هم این روزها طولانی شد، تحمل کنیم....وقتی آزاد شدیم تازه فهمیدیم که یکی از روزهایی که برای پیگیری کار ما به دادگاه انقلاب اومده بود، مامور دادگاه باهاش درگیر شده و هلش داده بود که همین قضیه باعث شده بود پرت بشه زمین و چقدر شانس آوردیم که اتفاق بدی برای خودش و بچه نیفتاده بود....واقعن چطور میشه از زحمات شون تشکر کرد....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سه: &lt;a href="http://www.forequality.info/spip.php?article2890"&gt;زهرا فقط 11 سال داشت. 11 سال و هزار آرزو. می خواست "درس بخواند، روزنامه نگار شود و از دخترهای بدبخت دفاع کند". به هیچ کدام از آرزوهایش نرسید. پدرش می خواست به مردی 35 ساله شوهرش دهد . دخترک تنها بود و بی پناه. مخالفت که کرد کتک خورد، بیشتر از همیشه، طاقتش که تمام شد خودش را کشت. با قرص برنج&lt;/a&gt;....این قدر این نوشته مریم دردناک و گویا هست که احتیاج به هیچ توضیح بیشتری نداره...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چهار: چرا مردم ایران، وقتی در خونه همسایه شون مجلس مهمونی و شادی هست، بلافاصله به پلیس زنگ می زنند تا حالشون رو بگیره ولی وقتی صدای کتک خوردن زن و فرزند همسایه رو می شنوند، هیچ غلطی نمی کنند؟!!!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پنج:برادرزاده عزیز، امسال کلاس اولی شده...پارسال که نصف روزهای پیش دبستانی رو به بهانه های مختلف پیچوند...ولی خوشبختانه این چند روز با مدرسه مشکلی نداشته...به تمام شیطنت هاش تکیه کلامهایی اضافه شده که مسلمن توی خیابون و یا از بچه های کوچه شنیده ولی نمی تونم بفهمم چه طور در این سن و سال ازشون استفاده می کنه....هفته قبل به خواهرم می گفت: چاکر شما هم هستیم عمه!!! &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;شش:این روزها بیشتر از هر دوره دیگه ای، اخبار مربوط به انتخابات ریاست جمهوری رو دنبال می کنم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هفت: از اين به بعد، نظرات بدون تائيد نمايش داده مي شوند...خودم هميشه ايراد مي گرفتم به وبلاگهايي كه كامنتها رو مديريت مي كنند، ولي در دوره اي كه خودم هم مجبور شدم اين كار رو بكنم، اصلن حس خوبي نداشتم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-3060011987482800170?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3060011987482800170'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3060011987482800170'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/09/blog-post.html' title='این روزها...'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-1772178935398065200</id><published>2008-09-09T21:26:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T21:11:13.545-08:00</updated><title type='text'>يك عالمه خسته نباشيد :)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چون سايت روزنامه اعتماد خراب هست و نمي تونم لينك گزارش خودم رو بگذارم، اين لينك &lt;a href="http://www.forequality.info/spip.php?article2788"&gt;تغيير براي برابري&lt;/a&gt; رو مي گذارم كه مربوط به حذف ماده ۲۳و۲۵لايحه حمايت از خانواده در كميسيون حقوقي و قضائي است... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نوشت: واقعن يك عالمه خسته نباشيد به همه دوستان خوب، به همه مردان و زنان برابري خواه كه در اين مدت كلي تلاش كردند براي تغيير اين لايحه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نوشت۲: قرار نيست از اين خونه برم چون فيلتر شده...يك خونه جديد هم راه اندازي مي كنم و البته همزمان در همين وبلاگ هم مي نويسم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نوشت۳: ديروز از جلسه مطبوعاتي با رئيس كميسيون حقوقي كه اومديم بيرون، يك خبرنگاري بود نمي دونم براي كجا...همش مي گفت باز دم اين جنبش زناني ها گرم...در اين شرايط اينقدر اعتراض كردند و خواسته هاشون رو گفتند كه كميسيون مجبور شد اين مواد رو حذف كنه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-1772178935398065200?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/1772178935398065200'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/1772178935398065200'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/09/blog-post_09.html' title='يك عالمه خسته نباشيد :)'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-7063191363348928124</id><published>2008-09-03T10:37:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T21:14:24.046-08:00</updated><title type='text'>شش ماه زندان :(</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.forequality.info/spip.php?article2736"&gt;پروین اردلان، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز و جلوه جواهری به شش ماه حبس تعزیری محکوم شدند&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-7063191363348928124?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/7063191363348928124'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/7063191363348928124'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/09/blog-post_03.html' title='شش ماه زندان :('/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-1620963848645950093</id><published>2008-08-31T19:41:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T21:17:20.533-08:00</updated><title type='text'>يك عالمه تبريكككككك :) لایحه از دستور کار مجلس خارج شد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;يك: يك عالمه تبريككككككك به همه زنان و مرداني كه تلاش كردند و اعتراض خود را به لايحه حمايت از خانواده اعلام كردند...تبريك به زنان و مردان عضو ائتلاف گروهها و فعالان جنبش زنان علیه لایحه «حمایت از خانواده»....بالاخره تمام تلاش هايي كه از بيستم تيرماه شروع شده بود، امروز نتيجه داد و مجلس، لايحه حمايت از خانواده را از دستور كار خارج و به كميسيون حقوقي برگرداند تا تغيير داده بشه...اون هم درست روزي كه تعدادي از فعالان حقوق زنان رفته بودند مجلس تا با نمايندگان گفتگو كنند و اعتراض خود را اعلام كنند....اين هم لينك خبر: &lt;a href="http://www.4equality.info/spip.php?article2717"&gt;لايحه حمايت از خانواده از دستور كار مجلس خارج شد &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دو: ديشب، وبلاگم فيلتر شد...سايت تغيير براي برابري هم باز فيلتر شد...حس خيلي خيلي بدي بود...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سه: از امروز تلاش براي تغيير مواد لايحه شروع مي شود :)&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چهار: امروز از دوست و دبیرسرویس عزیز، یک هدیه خوب گرفتم برای تلاش برای خارج شدن لایحه از دستور کار مجلس با یک کارت خیلی قشنگ دست ساز که خود مریم خورسند درست کرده....یک عالمه مرسی دبیر کبیر...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-1620963848645950093?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/1620963848645950093'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/1620963848645950093'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title='يك عالمه تبريكككككك :) لایحه از دستور کار مجلس خارج شد'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-3638808862233553777</id><published>2008-08-30T01:48:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T21:18:44.167-08:00</updated><title type='text'>غروب یک روز پاییزی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از روزهای اول امسال، حس عجیبی نسبت به یک روز پاییزی دارم...نسبت به غروب یک روز دلگیر پاییزی...نمی دونم چرا معدود روزهایی که امکانش هست بمونم خونه و بعدازظهرها بخوابم(مثل امروز که نرفتم روزنامه)، وقتی بیدار میشم احساس می کنم غروب یک روز پاییزی هست...همین حس رو در تعطیلات نوروز هم داشتم! البته حس بدی ندارم نسبت به این روز ولی حسم اینه که یک روز خیلی متفاوت هست برای یک اتفاق متفاوت...گاهی اوقات خیلی دلم میخواد زودتر این روز بیاد! هرچند واقعن نمی دونم چه اتفاقی میخواد در این روز بیفته...ولی تکرار ناخودآگاه این حس در این ماه ها باعث شده&amp;nbsp; کنجکاوی و علاقه ام بیشتر بشه به روزی که هنوز نیومده...به غروب یک روز دلگیر پاییزی...&amp;nbsp; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-3638808862233553777?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3638808862233553777'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3638808862233553777'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/08/blog-post_30.html' title='غروب یک روز پاییزی'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-8777811907192917313</id><published>2008-08-29T13:39:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T21:23:48.914-08:00</updated><title type='text'>یک خبر خیلی خوب برای کمپینی ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یک:&lt;a href="http://www.4equality.info/spip.php?article2689"&gt;حکم یک سال زندان امیر یعقوبلی به دوسال حبس تعلیقی تبدیل شد&lt;/a&gt;....این خبر خیلی خیلی خوشحالم کرد...امیر عضو ۲۱ساله کمپین یک میلیون امضا، سال گذشته هنگام جمع آوری امضا دستگیر شده بود و بعد از یک ماه زندان، وقتی دادگاهش برگزار شد به یک سال زندان محکوم شد ولی خوشبختانه در دادگاه تجدید نظر این حکم تغییر کرد و به دوسال حبس تعلیقی تبدیل شد.... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دو: دیروز رفته بودیم خونه محبوبه کرمی که دو روز قبل از زندان آزاد شده بود....وقتی زنگ در رو زدند و مادر بیمار و سالمندش رفت دم در، مامور لباس شخصی در حالی که عربده می کشید، می گفت بگید برنامه رو کنسل کنند، تا همه شون رو نریختیم بیرون!!!دو دقیقه بعد که داشتیم از خونه می رفتیم بیرون، درهای خونه رو بستند و گفتند قراره بیان همه تون رو دستگیر کنند...بعد یکی از مامورها اومد و گفت: به ضمانت خودم بیایید برید تا مهمونی تون خراب نشه امشب!!! داشتیم از خونه می رفتیم بیرون که یکی از برادران موبایل دوربین دارش رو گرفته بود روی شکمش و داشت مثلن مخفیانه عکس می گرفت از همه در حضور حداقل ۱۰نفر مامور گارد ویژه و کلی برادردان اطلاعاتی و ... بهش میگم می تونی موبایلت رو درست بگیری جلوت تا بتونی بهتر از همه عکس بگیری، میگه: از شماها یاد گرفتم!!!! در هر صورت &lt;a href="http://www.4equality.info/spip.php?article2689"&gt;دومین سالگرد مراسم کمپین یک میلیون امضا&lt;/a&gt; در این شرایط برگزار شد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سه: &lt;a href="http://www.4equality.info/spip.php?article2681"&gt;گزارش تصویری کمپین از نگاه دوربین را از دست ندهید&lt;/a&gt;....الان که به عکس خودم و ناهید در هنگام دستگیری نگاه می کنم، می بینم چقدر عصبانی بودم اون موقع :) &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چهار: &lt;a href="http://www.4equality.info/spip.php?article2691"&gt;محبوبه کرمی به پلیس امنیت احضار شد...&lt;/a&gt;خود محبوبه، ماجرای دیروز رو نوشته بود...خیلی سخته که ۷۰روز زندان باشی و بعد که دوستانت اومدند دیدنت، این اتفاق بیفته....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-8777811907192917313?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/8777811907192917313'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/8777811907192917313'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/08/blog-post_29.html' title='یک خبر خیلی خوب برای کمپینی ها'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-3500244462344590638</id><published>2008-08-26T23:39:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T21:27:14.847-08:00</updated><title type='text'>جهان دیگری بسازیم از برابری</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;این &lt;a href="http://www.4equality.info/spip.php?article2674"&gt;جدیدترین سرود کمپین&lt;/a&gt; را از دست ندهید که واقعن معرکه است...ترانه(مازیار سمیعی )، تنظیم آهنگ (ثمین عابدی)، خوانندگان(شیرین اردلان و آزاده فرامرزی‌ها) همه از اعضای کمپین یک میلیون امضا هستند...واقعن بچه های کمپین رو نباید دست کم گرفت...از هر انگشت شون یک هنر می باره....امروز ار صبح تاحالا دارم این آهنگ رو بارها گوش میدم...یکی دوتا از دوستان بلافاصله این آهنگ رو گذاشتند روی زنگ موبایل هاشون...حیف که گوشی من از این معمولی هاست و بولوتوث نداره وگرنه برای همه دوستان می فرستادمش...انصافن خیلی معرکه است مخصوصن این صدای ممنوع زنان!!! &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;جوانه می زنم &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;به روی زخم بر تنم &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;فقط به حکم بودنم &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;که من زنم، زنم، زنم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;چو هم صدا شویم و &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;پا به پای هم رویم و &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;دست به دست هم دهیم و &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;از ستم رها شویم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;جهان دیگری &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;بسازیم از برابری &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;به هم دلی و خواهری &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;جهان شاد و بهتری&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;نه سنگ و سارها &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;نه پای چوب دارها &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;نه گریه های بارها &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;نه ننگ و عارها&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;جهان دیگری &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;بسازیم از برابری &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;به هم دلی و خواهری &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;جهان شاد و بهتری&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت: امروز خیلی بهترم...خیلی خیلی بهتر....فکر می کنم همین که تونستم کمی دست از خودسانسوری در این وبلاگ بردارم، کمک خیلی بزرگی بود...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-3500244462344590638?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3500244462344590638'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3500244462344590638'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/08/blog-post_26.html' title='جهان دیگری بسازیم از برابری'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-5157668731151108425</id><published>2008-08-26T00:26:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T21:30:17.473-08:00</updated><title type='text'>مساله فقط ننوشتن نیست!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز رفته بودم مجله زنان....تقریبن نصف چندساعتی رو که در دفتر مجله بودم، گریه می کردم...البته این گریه کردن برنامه امروزم نیست، دوهفته ای میشه که به هر بهونه ای اشکهام سرازیر میشه...وقتی می خواستم برای آخرین بار از دفتر مجله بیام بیرون یاد پارسال افتاده بودم...اومدم بگم به خانم شرکت که چه خاطره ای بود ولی مگه اشکهام میذاشت...ولی باید می گفتم...پارسال دوسه روز بعد از آزادی از زندان، رفته بودم دیدن خانم شرکت...داشتم از خاطرات زندان حرف می زدم...از خاطراتی که ننوشتم هیچ وقت...رویاکریمی مجد هم بود...یکدفعه خانم شرکت بدون هیچ مقدمه ای پرسید: محبوبه، فکر می کنی تا کی می تونی این طوری ادامه بدی؟ انصافن از این سوال کلی شوک شده بودم...یکخرده فکر کردم و گفتم حداقل تا چندین سال بعد....امروز اما بیرون در با کلی گریه به خانم شرکت گفتم: طوری بریدم که دیگه فکر نمی کنم بتونم ادامه بدم... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خیلی کلنجار رفتم با خودم که در این مورد بنویسم یا ننویسم، دوهفته تموم...همه ماجرا از بعد از اون بحثی که پیش اومد و بعد از این که نوشتن از لایحه حمایت از خانواده در روزنامه ممنوع شد، شروع شد...الان نمیخوام در مورد اون روز توضیح بیشتری بدم، ولی امروز به مریم خورسند که انصافن حضورش، صبوری اش و مهربونی هاش باعث شده خیلی از تصمیمات به ظاهر عجولانه رو کنار بگذارم، می گفتم که می شد برخورد انسانی تری با آدمی صورت بگیره که می دونستند کی هست، و وقتی دوهفته بعد از زندان، اومده این روزنامه قراره از چی بنویسه....می شد برخورد انسانی تری با من صورت بگیره که در یک سال و نیم گذشته در روزنامه اعتماد از حقوق زنان نوشتم بدون این که حتی یک بار جوابیه ای و یا توضیحی در مورد نوشته هام به دفتر روزنامه ارسال بشه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شاید ولی فقط شاید اگه یک خبرنگار بودم و در زمینه حقوق زنان فعالیت نمی کردم، الان این قدر سخت نبود نشستن و ننوشتن از لایحه ای که تصویبش می تونه بخش زیادی از تلاش های این سالهای اخیر زنان و مردان برابری خواه رو به هدر بده...ولی این سخته که ببینی حتی روزنامه جام جم در اون چهارشنبه ای که قرار بود لایحه در مجلس مطرح بشه، تیتر یک روزنامه شون رو به مخالفت با لایحه اختصاص داده و از مصاحبه ام با رئیس جمهور و بقیه موارد استفاده کرده و ما در روزنامه اعتماد حق نداریم در این مورد بنویسیم...این سخته که در این یک سال و نیم اخیر، بحث رفع تبعیض های قانونی علیه زنان و برابری حقوقی زنان و مردان، چندین بار تیتر دو و یک روزنامه شده باشه و حالا در این شرایط حساس بگن که نمی تونید بنویسید...خب وقتی این لایحه تصویب شد، دیگه چه فرقی می کنه که بتونیم بنویسیم....قراره سالها بنویسیم تا دوباره به شرایط فعلی برگردیم!!!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ولی ایکاش فقط مساله این بود...اگه واقعا برخورد انسانی تری شده بود، این طور اذیت نمی شدم که تمام این روزها، بارها وسط اتاق گروه اجتماعی که امکان نداره یک روزی هرجای دنیا هم که باشم، فراموش کنم خاطرات و مهربونی بچه هاش رو، زار بزنم که چرا در این شرایط، نباید بنویسم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۱: یک تلنگر بزرگ بود این برخورد...تلنگری که باعث شد به تردیدهای یک سال گذشته ام پایان بدم...حالا می دونم دیگه دلم نمی خواد یک بار دیگه از روزنامه دیگه ای شروع کنم...دلم می خواست در روزنامه ای که دوستش داشتم و هنوز هم خیلی دوستش دارم، بنویسم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۲:دوستی میگه یک مبارز! این همه گریه نمی کنه...نمی دونم کی گفته من مبارزم! مگه قراره ما کار انقلابی بکینم؟ من فقط یک تلاشگرم که برای بهبود زندگی خودم و زنان کشورم تلاش می کنم...ولی این روزها گویا فراموش کردم که خودم هم وجود دارم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۳: فردا، کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز دوساله میشه...یادش بخیر اولین گزارش افتتاح کمپین رو در شرایطی نوشتم که کامپیوتر خونه ام خراب شده بود و اینترنت نداشتم...کمپین بزرگ شده حالا، دوساله شده با کلی اعضای جدید که خیلی هامون حتی همدیگه رو نمی شناسیم...هر کس در گوشه ای از این خاک و البته خارج از این خاک تلاش می کنه برای آگاه کردن زنان و مردان ایرانی از قانون تبعیض آمیز...امروز داشتم با خودم فکر می کردم کی آخرین گزارش کمپین رو می نویسه...کی واقعا کی قوانین تبعیض آمیز در کشورم تغییر می کنه...می دونم شاید دیگه نخوام خبرنگار باشم، ولی این رو می دونم که تا آخرین نفس، برای تغییر قانون تبعیض آمیز تلاش می کنم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-5157668731151108425?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/5157668731151108425'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/5157668731151108425'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/08/blog-post_8700.html' title='مساله فقط ننوشتن نیست!'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-7533687021873444337</id><published>2008-08-24T01:43:00.000-07:00</published><updated>2009-12-14T23:59:27.761-08:00</updated><title type='text'>مجله زنان :(</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;فهیمه نوشته: &lt;a href="http://www.fahimehkh.com/2008/08/893.php"&gt;حالا هر كس خواست فقط و فقط روز دوشنبه اين هفته از ساعت 10 صبح به بعد مي‌تواند برود به دفتر مجله زنان در خيابان قائم مقام فراهاني ، چهارراه‌مشاهير ، كوچه زيبا ، در برابر پلاك 27 بايستد، - بد نيست كمي هم تامل كند – و بعد زنگ دوم را بفشارد، نرم و آهسته از ميان خاطرات پراكنده جمعي كه به كارشان عشق مي‌ورزيدند بالا برود و يك دوره از مجله‌ها را براي خودش بردارد... &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;فهیمه نوشته چون دفتر مجله زنان تخلیه می شود، خانم شرکت يك سري از مجلدات مجله زنان را براي فروش يا حتي هديه به علاقه‌مندان گذاشته شده است....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت: اینقدر تلخ هست موضوع تخلیه مجله زنان که فکر نمی کنم احتیاج به ذکر کلمه ای بیشتر باشه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-7533687021873444337?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/7533687021873444337'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/7533687021873444337'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/08/blog-post_24.html' title='مجله زنان :('/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-5271836088810077522</id><published>2008-08-23T02:34:00.000-07:00</published><updated>2009-12-15T11:07:06.834-08:00</updated><title type='text'>برنامه دوم صدای تغییر؛ ویژه لایحه حمایت از خانواده</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.4equality.info/spip.php?article2627"&gt;پادکست شماره دو&lt;/a&gt; صدای تغییر را که مربوط به لایحه حمایت از خانواده است، از دست ندهید. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از این صداهای اول پادکست(صداهای مربوط به تنظیم موج رادیو) خاطره های زیادی دارم...دوران جنگ و رادیوهایی که به همین راحتی ها تنظیم نمی شدند...نگرانی و ترس و صدای آژیر وضعیت سفید بعد از وصل مجدد برق....چقدر نگرانی هامان هر روز به شکلی ادامه داره در این کشور....اسم این همه تبعیض و ظلم در حق زنان رو چی میشه گذاشت؟ تجاوز به حقوق زنان به اسم شرع، به اسم دین تا کی ادامه خواهد داشت؟!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-5271836088810077522?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/5271836088810077522'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/5271836088810077522'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/08/blog-post_8387.html' title='برنامه دوم صدای تغییر؛ ویژه لایحه حمایت از خانواده'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-375623260052252411</id><published>2008-08-23T00:00:00.000-07:00</published><updated>2009-12-15T00:02:16.557-08:00</updated><title type='text'>برنامه دوم صدای تغییر؛ ویژه لایحه حمایت از خانواده</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.4equality.info/spip.php?article2627"&gt;پادکست شماره دو صدای تغییر&lt;/a&gt; را که مربوط به لایحه حمایت از خانواده است، از دست ندهید. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از این صداهای اول پادکست(صداهای مربوط به تنظیم موج رادیو) خاطره های زیادی دارم...دوران جنگ و رادیوهایی که به همین راحتی ها تنظیم نمی شدند...نگرانی و ترس و صدای آژیر وضعیت سفید بعد از وصل مجدد برق....چقدر نگرانی هامان هر روز به شکلی ادامه داره در این کشور....اسم این همه تبعیض و ظلم در حق زنان رو چی میشه گذاشت؟ تجاوز به حقوق زنان به اسم شرع، به اسم دین تا کی ادامه خواهد داشت؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-375623260052252411?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/375623260052252411'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/375623260052252411'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/08/blog-post_23.html' title='برنامه دوم صدای تغییر؛ ویژه لایحه حمایت از خانواده'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-8241573012527488190</id><published>2008-08-12T19:21:00.000-07:00</published><updated>2009-12-15T11:17:16.825-08:00</updated><title type='text'>وبلاگستان در اعتراض به لايحه ضدخانواده</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;صنم(خورشيد خانوم)يك بازي وبلاگي راه انداخته در اعتراض به لايحه ضدخانواده اي كه نام حمايت از خانواده بر آن گذاشته شده است. اين لينك افرادي هست كه فعلن در مورد اين لايحه نوشته اند: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.khorshidkhanoom.com/archives/002500.php"&gt;بازی وبلاگی برای اعتراض و اطلاع رسانی در باره لایحه خانواده&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://weblog.parastood.ir/archives/005053.php"&gt;درباره لايحه خانواده/ زن نوشت&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://navaney1.blogspot.com/2008/08/blog-post_12.html"&gt;طنز تلخ لايحه فروپاشي خانواده/نواي ني&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://sign.blogsky.com/1387/05/21/post-62/"&gt;بازي با بنيان خانواده/يك لحظه تنهايي&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://aspergas.blogspot.com/2008/08/blog-post_10.html"&gt;قانون عصر حجر را نمي پذيريم/پرگاس&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.maryam-blog.com/2008/08/post_61.html"&gt;شمارش معكوس براي لايحه ضدزن/حوا&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://sibiltala.blogspot.com/2008/08/blog-post_11.html"&gt;سيبيل طلا&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.balootak.com/2008/08/1058.php"&gt;اين يك بازي وبلاگي نيست، يك عقبگرد فرهنگي است/بلوط&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://femirani.com/weblog/?p=362"&gt;كدوم خانواده، كدوم حمايت/رها&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.yekpanjare.com/2008/08/1362.php"&gt;توهين به انسان بودن/يك پنجره&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://javaanehaa1.blogspot.com/2008_07_01_archive.html#111734853774902370"&gt;لايحه اي با نگاه مردسالارانه براي خانواده هاي مردسالار/جوانه ها&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000923.html"&gt;از لايحه خانواده تا منجلاب فساد/وبلاگ پويا&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://jomhour.org/2008/08/10/post_526/"&gt;وقتي حمايت از خانواده نيز غني سازي شد/جمهور&lt;/a&gt;. يك ابتكار ديگر: نه به لايحه ضدخانواده به اسم وبلاگ جمهور افزوده شده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://persian.kamangir.net/?p=3488"&gt;لايحه خانواده، يك نكته كوچك/كمانگير&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.fahimehkh.com/2008/08/868.php"&gt;حق شماست كه نگذاريد لايحه حمايت از خانواده تصويب شود/حرفه؛ خبرنگار&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://vahidonline.net/1387/05/21/layehe/"&gt;منطقه بازي رو عوض كنيم، بكشيم بيرون/روي خط وحيد&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://nikahang.blogspot.com/search/label/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%20%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%DB%8C"&gt;لايحه حمايت از افراد ضدخانواده/يادداشت هاي يك تبعيدي عصباني&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2008/08/2008_08_11_001038.html"&gt;صداي زنان ايراني، صداي من است/هوشنگ دوداني&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://daftaab.blogspot.com/2008/08/blog-post_11.html"&gt;لايحه ضدخانواده/محمد افراسيابي&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://mahdieh-sgh.blogfa.com/post-161.aspx"&gt;در دستور كار، خارج از نوبت/مهديه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://elenazi.blogfa.com/post-125.aspx"&gt;جنيني در آستانه تولد يا سقط اجباري/زنانه ها&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پي نوشت: فردا يعني چهارشنبه لايحه حمايت از خانواده در مجلس مطرح مي شود...پانزدهمين موضوعي است كه فردا مورد بحث قرار خواهد گرفت....اگه فردا زمان كم بياد اين لايحه به بعد از تعطيلات موكول مي شود...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-8241573012527488190?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/8241573012527488190'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/8241573012527488190'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/08/blog-post_12.html' title='وبلاگستان در اعتراض به لايحه ضدخانواده'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-1667534413300176329</id><published>2008-08-11T04:55:00.000-07:00</published><updated>2009-12-15T11:19:40.417-08:00</updated><title type='text'>فراخوان ائتلاف فعالان و گروه های مختلف جنبش زنان علیه لایحه حمایت از خانواده</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.4equality.info/spip.php?article2549"&gt;دست یاری به سوی تمامی هموطنانمان دراز می کنیم، به سوی ایرانیان آزاده ای که به سرنوشت زنان کشورشان و نیز به زندگی عادلانه بین زن و مرد در خانواده ای بر مبنای انسانیت و عطوفت می اندیشند، از همه هم وطنان از هر گروه و دسته، و با هر ایدئولوژی و مرام و از هر قوم و مذهب و جنسیتی، در هر کجای عالم که زندگی می کنند تقاضا داریم با پیوستن به این ائتلاف و به کارگیری تجربه و توان شان، برای جلوگیری از تصویب این لایحه، زنان هموطن خود را یاری دهند.&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;برای پیوستن به این ائتلاف و نیز دادن پیشنهادات خود به منظور جلوگیری از تصویب این لایحه می توانید با ایمیل ما تماس بگیرید. آدرس ایمیل ائتلاف &lt;a href="mailto:Layehe.zedekhanevade@gmail.com"&gt;Layehe.zedekhanevade@gmail.com&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت: متن کامل فراخون در لینک بالا هست...همین طور هم که از اسم فراخوان مشخص هست این بار گروه های مختلف جنبش زنان از هر طیف و گروه علیه این لایحه ائتلاف مشترکی را تشکیل دادند که این فراخوان آن هست ...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت: همه در کشورهای دیگه حتی همین کشورهای عرب همسایه، قانون وضع می کنند برای حمایت و بهبود وضعیت حقوقی زنان، ما اینجا باید این همه نگران باشیم و این همه وقت بگذاریم تا قانونی تصویب نشه که تبعیض های قانونی علیه زنان ایرانی را بیشتر از این که هست، می کند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت: آیا واقعا چهارشنبه نمایندگان مجلس به این لایحه رای می دهند؟!!!!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-1667534413300176329?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/1667534413300176329'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/1667534413300176329'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/08/blog-post_11.html' title='فراخوان ائتلاف فعالان و گروه های مختلف جنبش زنان علیه لایحه حمایت از خانواده'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-865519085061627414</id><published>2008-08-10T12:36:00.000-07:00</published><updated>2009-12-15T11:32:31.859-08:00</updated><title type='text'>نظر رئیس جمهور رو در مورد چندهمسری پرسیدم!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;رئیس جمهور در فشار جمعیت دویست سیصد مردی قرار گرفته بود که از هر طرف برای دیدنش هجوم میاوردن...دلم خواست یک بار برای همیشه ازش این سوال رو بپرسم...خودم رو به جمعیت رسوندم و با صدای بلند(دوستانی که می شناسند می دونن به اندازه کافی صدای من بلند هست) گفتم: آقای رئیس جمهور، من باید ازتون یک سوال بپرسم...رئیس جمهور برگشت به سمت صدا یعنی من که شالم داشت می افتاد در اون ازدحام جمعیت...با صدای بلند ازشون پرسیدم: نظر صریح تون رو به زنان یعنی نیمی از جمعیت جامعه، در مورد چندهمسری بگید....و سوالی رو پرسیدم که در این یک سال هیچ جوابی بهش داده نشده بود: چرا ماده ۲۳(یعنی ازدواج مجدد مردان بدون رضایت همسر اول، فقط به شرط تمکن مالی) توسط هیات دولت به لایحه قوه قضائیه اضافه شده...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خب راستش خودم هم فکر نمی کردم رئیس جمهور در بین اون جمعیت و خارج از یک جلسه مطبوعاتی به سوالم جواب بده....رئیس جمهور گفت: برای ۹۰درصد مردان ایرانی، زن اول هم اضافه است...به مسخره نگفت و پوزخند هم نزد...شاید هم شوخی کرده بود...ولی نظری که داد یعنی مخالفت با چندهمسری.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اگه روی مطبوعات به این اندازه فشار نبود، این حرف رئیس جمهور نباید از گزارشم حذف می شد(حالا چه جوابش به شوخی بوده باشه چه به جدی)ولی شد...درهر صورت حس خوبی داشتم وقتی فکر می کنم کلی جسارت به خرج دادم این سوال رو پرسیدم و سی سال بعد از جمهوری اسلامی، یک رئیس جمهور نظر صریح خودش رو در مورد چندهمسری اعلام کرد، اون هم درست یکی دو روز قبل از طرح این لایحه در مجلس...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت: این روزها خیلی خسته ام...خسته و درگیر از لحاظ فکری اساسی...یک چیزهایی هست که باید دوباره و چندباره در موردشون بازنگری کنم....همین خسته ام می کنه...شبها دوباره کابوس می بینم...کابوس تبعید به یک جزیره!!! فکر می کنم شدیدن یک مدت استراحت فکری میخواد دلم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۲: این لینک همین خبر است البته چون هنوز سایت اعتماد آپ نشده، همون خبر سانسور نشده در&lt;a href="http://www.4equality.info/spip.php?article2536"&gt; تغییر برای برابری&lt;/a&gt; رو می گذارم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۳: کامنت دونی رو باز گذاشتم چون مدتهاست بسته مونده بود و مونا به این وضعیت اعتراض داشت!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-865519085061627414?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/865519085061627414'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/865519085061627414'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/08/blog-post_10.html' title='نظر رئیس جمهور رو در مورد چندهمسری پرسیدم!'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-4113929774694259914</id><published>2008-08-09T01:43:00.000-07:00</published><updated>2009-12-15T11:34:34.536-08:00</updated><title type='text'>لایحه ضدخانواده همین هفته در صحن علنی مجلس!!!!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.4equality.info/spip.php?article2533"&gt;لایحه ضدخانواده، یکشنبه یا چهارشنبه همین هفته در صحن علنی مجلس مطرح می شود...&lt;/a&gt;مثل این که اساسی همت به تبعیض آمیزتر کردن قانون تبعیض آمیز علیه زنان بسته اند...برغم این همه اعتراض و سمینار و بحث کارشناسی که حداقل در همین یک هفته اخیر از جانب گروه های مختلف صورت گرفته و فتوای مراجع تقلید و البته تهدید به تحصن روبروی مجلس و...لایحه ای که می گفتند حداقل دوسال دیگه هم به صحن علنی مجلس نمیاد، همین هفته قدم بر چشمان مجلسیان محترم خواهد گذاشت!!!! &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گویا مجلس نشینان حسابی از قانونی شدن ازدواج مجدد فقط به شرط تمکن مالی خوش شون اومده....واقعا دست دولت محترم آقای احمدی نژاد درد نکنه که این ماده ۲۳ رو به لایحه قوه قضائیه اضافه کرد...مثل این که همین ماده باعث شده بعضی باصطلاح نمانیدگان محترم که حتما خودشون هم ذینفع هستند، خوش شون بیاد و کمر همت به تصویب این لایحه در اولین فرصت ممکن ببندند..&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-4113929774694259914?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4113929774694259914'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/4113929774694259914'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/08/blog-post_09.html' title='لایحه ضدخانواده همین هفته در صحن علنی مجلس!!!!'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-543210643870856770</id><published>2008-08-08T18:59:00.000-07:00</published><updated>2009-12-15T11:36:03.410-08:00</updated><title type='text'>روزمون مبارك</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.chakaad.blogsky.com/1387/05/18/post-101/"&gt;از خودمان سپاسگزاريم،&lt;/a&gt; روزمان مبارك..اين كاري هست كه ديروز براي روز خبرنگار كرديم...براي خودم سه تا كتاب در حوزه زنان خريدم و يك گردنبد فلزي با نماد زنانگي...اين حسي كه نسبت به بچه هاي گروه اجتماعي روزنامه دارم و سليمان هم درموردش نوشته، حسي هست كه باعث شده در تمام روزهايي كه خوب نبودند، دوام بيارم اساسي...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-543210643870856770?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/543210643870856770'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/543210643870856770'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/08/blog-post_08.html' title='روزمون مبارك'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-6592863541199411563</id><published>2008-08-05T14:00:00.000-07:00</published><updated>2009-12-15T11:38:43.246-08:00</updated><title type='text'>یعقوب مهرنهاد اعدام شد !!!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;این جملات رو یک یک فعال مدنی در معرفی خودش در وبلاگش نوشته که همین دیروز صبح بدون هیچ اطلاع قبلی در زندان زاهدان اعدام شد...یعقوب مهرنهاد، روزنامه نگار، دبیر تشکل غیردولتی انجمن جوانان صدای عدالت...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;از خطه کویری بلوچستانم وساکن شهر زاهدان و دبیر تشکل غیردولتی به نام انجمن جوانان صدای عدالت و ۲۵ بهار از عمرم را تاکنون سپری نموده ام . اما آمده ام تا به جمع شما وبلاگ نویسان بپیوندم شاید بگوئید که وبلاگ نویسی در کشور ما جرم محسوب می گردد و ممکن است خطراتی را تحمل نمایم اما من می گویم که آنهائی که وبلاگ نویسی را جرم می دانند خودم را هم شهروند درجه دو می پندارند واز لحاظ سیاسی نیز از بسیاری مناصب وموقعیت ها در کشور محروم هستم پس بهتر آن است که حداقا همانگونه آزاد به دنیا آمده ام آزاد نیز از دنیا بدون هرگونه تعلل وسکوت وقید وبند ومماشاتی هم بروم شاید اینگونه بهتر به رستگاری برسم ومهم مشکلات این چند روز زندگی نیست که چگونه می گذرد مهم آن است که خود را به بهاء اندک نفروشیم و بسان آزادمردان زندگی کنیم&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دیشب که دوستی، &lt;a href="http://www.blogger.com/://www.hrairan.com/Archive_87/933.html"&gt;لینک یعقوب مهرنهاد، سحرگاه صبح جاری در زندان زاهدان اعدام شد،&lt;/a&gt; فرستاد تا چنددقیقه ای این قدر شوکه شده بودم که فکر می کردم حتمن دروغه...مگه میشه یک فعال مدنی رو به همین راحتی اعدام کرد....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;لینک وبلاگ &lt;a href="http://mehrnehad.blogfa.com/"&gt;یعقوب مهرنهاد&lt;/a&gt; را میذارم تا خودتون بخونید و ببینید چه فعالیت هایی می کرد...یعقوب مهرنهاد اردیبهشت ماه سال ۸۶و بعد از برگزاری جلسه ای با عنوان مدیران پاسخگو که گویا سال قبل هم برگزار کرده بودند و در اون جلسه مسئولان و مدیران شهر به سوالات مردم پاسخ می دادند دستگیر شد...تا مدتها خبر دستگیری اش و این که کجا هست پخش نمی شد...بعد از ماه ها زندان بودن، گفتند که از عناصر جندالله هست و به همین راحتی حکم اعدام براش صادر شد....واقعا کسی نمی دونست کی دادگاهش برگزار شد، وکیلش کی بود، کی قراره حکم به اجرا دربیاد...و حتی تلاش دوستانی برای این که خانواده اش رو پیدا کنند و بیارن تهران تا به یکی از وکلا، وکالت بدهند که پرونده اش رو پیگیری کنند بی نتیجه موند...این قدر که فراموش کردیم ممکنه هر روز این حکم اعدام به اجرا دربیاد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بچه های زاهدان مدام از فعالیت هایی که برای زنان بی سرپرست می کرد صحبت می کردند... از این که چقدر پیگیر حل مشکلات مردم در حد توان انجمن هست...با نماینده های شهر برای مشکلات مردم جلبسه می گذاشت...در کمیسیون حقوق بشر اسلامی سخنرانی می کرد....و این آدم چطور یک شبه شد عضو جندالله!!!!!!!!!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۱: دیشب شوکه شده ام از این خبر، امروز با گریه دوستی که پشت تلفن میگه ما مقصریم، ما هیچ کاری برای نجات این مرد نکردیم، از خواب بیدار شدم...فکر می کنم قراره چند نفر دیگه، چند انسان، چند مرد با همین اتهامات به پای چوبه های دار برده بشن؟!!!! چندنفر انسان قراره در بازداشت های طولانی مدت و بعد از اون در دادگاه های غیرعلنی بدون وکیل، به هزارجرم نکرده اعتراف کنند و همه ما در برابر حکم اعدامی که به همین سادگی به اجرا درمیاد، سکوت کنیم...(البته تا اونجایی که یادم میاد، هیچ وقت هیچ خبر درستی مبنی بر این که خود یعقوب مهرنهاد به ارتباط با این گروه اعتراف کرده، منتشر نشده بود و اگر هم منتشر شده بود مگه این اعتراف ها که تحت فشار گرفته میشن، ارزشی دارند)&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۲: برادران علایی، فعالان حوزه ایدز در ایران هستند...دستگیر شدند ...همین چندروز قبل در یک جلسه مطبوعاتی گفته شد که به انقلاب مخملین و براندازی متهم شدند...گفته شد که می خواستند در حوزه علمیه قم، بمب گذاری سیانوری کنند...و باز همه سکوت کردند...باید منتظر حکم اعدام برای اونها هم باشیم!!!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت۳: واقعا فردا و فرداها قراره نوبت اعدام کیه؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-6592863541199411563?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6592863541199411563'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6592863541199411563'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/08/blog-post_05.html' title='یعقوب مهرنهاد اعدام شد !!!'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-6601596203531934561</id><published>2008-08-04T21:05:00.000-07:00</published><updated>2009-12-15T11:43:08.982-08:00</updated><title type='text'>به لايحه حمايت از خانواده اجازه ظهور ندهيد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;يك: دوست خوب، &lt;/span&gt;&lt;a href="http://freekeyboard.net/spip.php?article482"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;جادي&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;، اين بازي رو در اعتراض به طرح لايحه حمايت از خانواده در مجلس طراحي كرده است. براي توضيخات بيشتر مي تونيد به وبلاگ جادي سر بزنيد. كد اين بازي رو هم گذاشته تاهركس خواست بتونه در وبلاگش ازش استفاده كنه...بازي خيلي بانمكيه...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;دو: دوستان خوب يك لوگو طراحي كردند در اعتراض به لايحه حمايت از خانواده......براي اعتراض به طرح اين لايحه ضدزن و ضدخانواده مي تونيد كدهاي لوگو را از &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.4equality.info/"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;تغيير براي برابري&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt; كپي و در وبلاگ ها و سايت هاتون ازش استفاده كنيد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;سه: وبلاگ &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.layehe.blogfa.com/"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;لايحه ضدزن&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt; هم توسط دوستان خوب راه اندازي شده و كليه اخبار، گزارش ها و مطالبي كه در مورد لايحه در روزنامه ها و سايت هاي مختلف كار ميشه، در اين وبلاگ جمع آوري ميشه &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-6601596203531934561?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6601596203531934561'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6601596203531934561'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/08/blog-post_04.html' title='به لايحه حمايت از خانواده اجازه ظهور ندهيد'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-3862928263816869174</id><published>2008-08-02T16:06:00.000-07:00</published><updated>2009-12-15T11:45:33.548-08:00</updated><title type='text'>خبر خوب براي من :)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.4equality.info/spip.php?article2486"&gt;در دادگاه انقلاب براي پرونده دستگيري 13اسفند تبرئه شدم&lt;/a&gt;....خب اصلن احيتاج نيست كه بگم وقتي اين خبر رو شنيدم، چقدر خوشحال شده بودم...اين قدر خوشحال شده بودم كه تصميم گرفتم يك هديه خوب براي خودم بگيرم :) &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;رسيدگي به پرونده ۱۳فروردين هم موكول شده به ۵آبان ماه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-3862928263816869174?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3862928263816869174'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3862928263816869174'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/08/blog-post_02.html' title='خبر خوب براي من :)'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-172151355468673022</id><published>2008-07-28T21:39:00.000-07:00</published><updated>2009-12-15T11:48:21.403-08:00</updated><title type='text'>شنبه سفيد براي زنان ايراني</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.4equality.info/spip.php?article2452"&gt;هنوز پيغامم بعد از شنيدن صداي سرزنده و شاد خانم مجري که روي پيغام گير تلفن برنامه است، تمام نشده که خودش گوشي را برمي دارد و براي سه روز بعد قرار مي گذاريم؛ قراري که به دليل مشغله هاي کاري فراوان وي بارها مکانش تغيير مي کند و بالاخره در بعدازظهر گرم يکي از دوشنبه ها پاي مجسمه اميرکبير پارک قيطريه قرار مي گذاريم.وليمراد که مجري اين برنامه است معتقد است اگر امروز ارديبهشت از رسانه ملي پخش مي شود، نتيجه 30سال تلاش و مقاومت زنان ايراني است و سنگري که توسط آنان فتح شده است&lt;/a&gt;. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اين گفت و گويي هست كه با مجري برنامه ارديبشهت داشتم...برنامه اي كه هر روز از ساعت ۱۲تايك پخش ميشه و به مسائل زنان مي پردازد...اين برنامه تاحالا مورد انتقاد خيلي از رسانه هاي محافظه كار به اين دليل كه هشدار دادند كه رسانه ملي نبايد جاي نفوذ فمنيست ها باشه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;راستش فکر نمي كردم مجري اين برنامه اين قدر صريح باشه كه بگه:قانون گذار ما زنان را آدم نمي بينه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;با ازدواج مجدد مردان، عملاً به زنان اول گفته مي شود که به درد زندگي و روابط زناشويي نمي خورند. زني که هويت جنسي اش در خانواده پايمال شده است آيا به دنبال ثابت کردن توان خود نمي رود؟ &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چيزي که من در اين 30 سال ديده ام اين است که افراد با نگاه هاي مختلف و حتي جريان هاي سياسي مختلف در همه چيز هم که با هم اختلاف داشته باشند در يک چيز اتفاق نظر دارند و آن هم اين است که به زنان نبايد فرصت داد. همين که دارند زيادشان هم هست.زنان در اين 30سال با پشتکار، سياست، صبوري و مقاومت قدم به قدم با چنگ و دندان جلو آمدند...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نوشت: چون لينك اعتماد شايد خوب كار نكنه، لينك مطلب در سايت تغيير براي برابري رو گذاشتم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-172151355468673022?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/172151355468673022'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/172151355468673022'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title='شنبه سفيد براي زنان ايراني'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-8374505691316435996</id><published>2008-07-27T12:12:00.000-07:00</published><updated>2009-12-15T12:39:38.590-08:00</updated><title type='text'>اين هم گزارش ايل</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.etemaad.com/Released/87-05-06/205.htm"&gt;به دايه در جمع کردن گله کمک مي کنم. کار راحتي نيست. از هر طرف که گله را جمع مي کنيم از طرف ديگر بره ها شيطنت کنان از گله جدا مي شوند و به راه خود مي روند. دايه لفظ خاصي را براي صداکردن گله به کار مي برد؛ « رررررر»، «ريييييييييي». صداي خنده دايه بعد از به کار بردن همين الفاظ توسط من و صداي سوت کشيدنم براي جمع شدن گله، نشان از آن دارد که شايد بتوانم چوپان خوبي باشم.&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.etemaad.com/Released/87-05-06/205.htm"&gt;با طنين صداي زوزه يي که در آن شب مهتابي در آن کوهپايه ها مي پيچيد، از خواب مي پرم. تصور حمله گرگ ها ترس عجيبي به جانم انداخته است. حامد دوازده ساله تنها کسي است که آن سوي سياه چادر خوابيده است. بدون اينکه از شدت ترس از رختخواب بيرون بيايم، با ترس حامد را از خواب بيدار مي کنم؛ « حامد، حامد، پاشو گرگ اومده.» &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نوشت: تجربه خيلي خوبي بود سكوت دشت، سكوت جنگلهاي بلوط...كوهپايه هاي زيبا&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-8374505691316435996?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/8374505691316435996'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/8374505691316435996'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/07/blog-post_27.html' title='اين هم گزارش ايل'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-6465329401691213059</id><published>2008-07-26T22:26:00.000-07:00</published><updated>2009-12-15T12:41:26.871-08:00</updated><title type='text'>دختران سرزمين آفتاب، عشق مان را به تاراج هوسهاي دولتمردان نياندازيم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;محبوبه كرمي، دختر هميشه فعال كمپين يك ميليون امضا كه از يك ماه قبل تاحالا در زندان اوين بسر مي برد، از داخل زندان نوشته:&lt;a href="http://www.change4equality.info/spip.php?article2437"&gt;بیایید جلوی تصویب این لایحه را گرفته و نگذاریم بیش از این زنان جامعه مان تحت ظلم قرار گیرند، دختران سرزمین آفتاب، روا نیست عشق مان را به تاراج هوس های دولتمردان بیاندازیم...&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;محبوبه از روزي كه توسط نيروهاي امنيتي از داخل اتوبوس روبروي پارك ملت به همراه چند زن ديگه دستگير شد (همون روزي كه تجمعي در پارك ملت برگزار شده بود) شرايط خيلي سختي رو گذرونده...چندين روز در بند ۲۰۹ و حالا هم كه بند عمومي با وثيقه ۱۰۰ميليون توماني...مادر محبوبه هم از سرطان رنج مي بره و دقيقا فرداي روزي كه محبوبه دستگير شد جراحي داشت كه چندروز به تعويق انداخت...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نوشت: در كشور عجايب زندگي مي كنيم، حتي وقتي توي اتوبوس نشستي هم مي تونند دستگيرت كنند بدون هيچ دليلي، بدون هيچ توضيحي و ....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نوشت: باز هم كه فيلتر شديم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-6465329401691213059?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6465329401691213059'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6465329401691213059'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/07/blog-post_26.html' title='دختران سرزمين آفتاب، عشق مان را به تاراج هوسهاي دولتمردان نياندازيم'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-2749177756964887786</id><published>2008-07-25T13:54:00.000-07:00</published><updated>2009-12-15T12:43:06.851-08:00</updated><title type='text'>چند تاج سر برای مردان پولدار !!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;وقتي احمدي نژاد در دور اول انتخابات رياست جمهوري راي آورد،همون روز بعدازظهر يك جلسه مطبوعاتي گذاشت...من هم رفته بودم...البته از اول جلسه اين قدر گريه كرده بودم كه تمام صورتم سرخ شده بود...هرچند در انتخابات شركت نكرده بودم ولي نمي تونستم باور كنم كه اين مرد قراره رئيس جمهور كشورم بشه...كريستين امانپور در مورد برنامه هاش براي زنان پرسيد...احمدي نژاد پوزخندي زد و گفت: زنا، زنا تاج سر ما هستند...و همه مرداني كه اطراف رئيس جمهور فعلي ايستاده بودند، زدند زير خنده.. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از اون روز سه سال گذشته و حالا لايحه اي در مجلس مطرح هست كه از شهريور پارسال تاحالا كلي سروصدا به پا كرده...لايحه اي كه ماده ۲۳آن اجازه ميده مردان پولدار به شرط تمكن مالي چندهمسر داشته باشند...هرچند به بسياري از مواد ديگه اين لايحه انتقاد وارد هست ولي مهم ترين قسمت اون كه همين ماده ۲۳هست، توسط دولت مهرورز به لايحه حمايت از خانواده اضافه شده...و هرچقدر هم سخنگوي قوه قضائيه خواستار بازپس گيري اين ماده شد، ترتيب اثر داده نشد و حالا هم كه در سه كميسيون به تصويب رسيده تا در صحن علني مجلس مطرح بشه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.change4equality.info/spip.php?article2416"&gt;اين لايحه، آن لايحه نيست،&lt;/a&gt; مطلبي است كه در مورد اين لايحه، تغييراتي كه توسط دولت محترم در اين لايحه داده شده، دلايل حمايت سخنگوي دولت از ماده ۲۳اين لايحه و ....نوشتم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-2749177756964887786?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/2749177756964887786'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/2749177756964887786'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/07/blog-post_25.html' title='چند تاج سر برای مردان پولدار !!'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-2154868211425272073</id><published>2008-07-21T20:30:00.000-07:00</published><updated>2009-12-15T12:48:11.854-08:00</updated><title type='text'>جنگلي به اسم ابر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;موناي عزيز پيشنهاد داد كه باهاشون برم سفر...رفته بودم اينجا..جنگل ابر...معركه بود....جايي مثل بهشت هرچند كه چيزي نمونده بود در همين بهشت بميرم(مردن واقعي) و مجبور شدم برگردم...شرح مفصلش رو مي نويسم ولي الان كه ديدم عكسها رو يكي از دوستان گذاشته روي وبلاگش، حيفم اومد از عكسها نذارم اينجا... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://thegraywolf.persianblog.ir/post/195"&gt;لينك از گرگ خاكستري و هواي باراني&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none; clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_iso6y-VVg3M/Syf1vcTVDAI/AAAAAAAAABw/AlAW5n5X6Xc/s1600-h/as.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="257" ps="true" src="http://4.bp.blogspot.com/_iso6y-VVg3M/Syf1vcTVDAI/AAAAAAAAABw/AlAW5n5X6Xc/s400/as.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-2154868211425272073?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/2154868211425272073'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/2154868211425272073'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/07/blog-post_21.html' title='جنگلي به اسم ابر'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_iso6y-VVg3M/Syf1vcTVDAI/AAAAAAAAABw/AlAW5n5X6Xc/s72-c/as.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-6510945544649533056</id><published>2008-07-19T21:40:00.000-07:00</published><updated>2009-12-15T12:51:20.922-08:00</updated><title type='text'>ما فرمانده حاليمون نميشه!!!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سكوت پارك با صداي موتورهايي كه دور حوض شروع به ويراژ دادن مي كنند به هم مي ريزه. روي هر موتور، دونفر از اعضاي نيروي انتظامي نشسته اند و يك موتور هم بينشون هست كه شكل و شمايل عجيب و غريبي داره( از اين مورتورهايي كه در فيلم ها نشون ميده و ميگن براي اعضاي گروه هاي شيطان پرست هست).&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ساعت شش بعدازظهر گرم يك روز پنجشنبه هست. رفتم پارك تا كتاب بخونم(براي توضيح بيشتر بايد بگم كه اين پارك بالاتر از ميدان هروي هست). آرامش پارك به هم ريخته. موتورها ميرند دم پارك. موتورسوار عجيب برمي گرده و دقيقن كنار نيمكتي كه من نشستم پارك مي كنه. پسر جووني حدود25يا26سال روي ترك موتور عجيب و غريب نشسته. شلوار جين فاق كوتاه پوشيده و يك بلوز با چهارخونه هاي ريز رنگ روشن و كفشهاي چرم اسپرت ماركدار. با غرور از موتور پياده ميشه. ميخوام ازش بپرسم كه چرا با موتور اومده توي پارك. هنوز كلمه اي حرف نزدم كه پسر چندقدم اونورتر ميره و يكدفعه با فرياد داد ميزنه: «يالا پاشو، پاشو ببينيم از اونجا....هي تو...معلوم هست چه غلطي داري مي كني...بيا اينجا ببينم...» واقعن شوك شدم و تازه فهميدم كه گويا طرف نيروي انتظامي هست. به سمت نيمكتي ميره كه دختر و پسر جووني روي اون نشستند....پسر داشت به سمت مامور لباس شخصي مي اومد كه مامور پريد و پايين لباس پسر رو گرفت...انگار كه دزد و يا مجرمي رو گرفته...دختر و پسر مودب و متيني بودند...پسر شاكي شد و گفت كه چرا باهاش اين طور برخورد مي كنند؟ اولا كه كاري نكرده و دوما خودش داره مياد...ولي مامور لباس شخصي دست بردار نبود...پايين لباس اين پسر رو طوري گرفته بود و مي كشيد كه شاهدان هم ناراحت شده بودند...بالاخره اون پسر هم شاكي شد و دست مامور رو پس زد. مامور شروع كرد به بد و بيراه گفتن و پسر رو برد دم پارك...پسر رو با خشونت تحويل نيروي يكي ديگه از همون ماموران نيروي انتظامي موتورسوار داد كه البته لباس نيروي انتظامي تنش بود. اون هم پسر رو هل داد در حالي كه كلي از اين پسر كوچولوهاي ابتدايي و راهنمايي جمع شده بودند و داشتند صحنه رو مي ديدند. خلاصه پسر رو با خودشون بردند و دختر رو ول كردند. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مامور لباس شخصي اومد موتورش رو برداره. بهش ميگم:« فرمانده نيروي انتظامي گفته شما حق نداريد با مردم اين طور برخورد كنيد، حتي اگه طرف مجرم باشه.» پسر با عصبانيت گفت:« ما فرمانده حاليمون نميشه...اون هر{...}زده براي خودش زده....هر{ ..}كرده براي خودش كرده.»&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بهش ميگم:« ميشه كارتت رو نشون بدي تا بعدا مشخص بشه كه فرمانده چي گفته و به قول شما چه ...كرده» با بيشرمي و عصبانيت بهم نگاه ميكنه و ميگه:« ميخواي كارت من رو ببيني، بيا دم در پارك تا نشونت بديم»&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;راستش مي خواستم برم. ولي ديدم كه فقط سه چهار هزار تومان توي كيفم پول دارم و از طرفي مانتوم بالاتر از زانوم هست. با يك حساب سرانگشتي به اين نتيجه رسيدم فعلن بهتره تشريف نبرم در پارك. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;همون موقع يك خانم محجبه چادري تقريبن 60ساله اومد كه روي نيمكت بشينه. ماجرا رو پرسيد. مي گفت:« اين همه آمار طلاق بالا رفته....اين همه ميگن جوونها قبل از ازدواج بايد همديگه رو بشناسند...پس كجا بايد همديگه رو بشناسن..ميان توي پارك و جلوي چشم همه دارند حرف مي زنند اين طور باهاشون برخورد مي كنيد...»&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;برام تعريف مي كرد:« دختر و پسر مي اومديم و كنار ديوار باغها با هم بازي مي كرديم، تازه اون موقع سنمون كم هم نبود...بعد كه بزرگتر شديم، كنار ديوار همين باغها با پسري كه دوست داشتيم قرار ميذاشتيم و حرف مي زديم....اون موقع اون جوري همديگه رو مي شناختيم و الان بعد از اين همه سال جوونها حتي نمي تونند كنار ديوارهاي پارك با خيال راحت حرف بزنند...»&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;علاوه بر اون زن، هر زن و مرد ديگه اي هم از اونجا رد مي شد كه شاهد اين صحنه بوده، براي اعتراض به اين قضيه يك جمله اي مي گفت و مخاطب همه شون هم من بودم چون نزديك ترين شاهد به صحنه ماجرا بودم...واقعا دختر و پسر جووني كه گوشه اي از پارك نشستند و دارند حرف مي زنند، برهم زننده امنيت جامعه هستند يا نيروي انتظامي كه به خودش اجازه ميده هر طور دلش خواست با مردم برخورد كنه...يا اون ماموري كه حتي به فرمانده خودش هم احترام نمي گذاره و بهش توهين مي كنه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اون روز در پارك رعب و وحشت ايجاد شد و امنيت رواني افرادي كه حضور داشتند به هم ريخت ولي آيا واقعا امنيت اجتماعي افراد تامين شد با تحقير و توهين و دستگيري پسري كه بعدها مشخص شد داشت با همسرش صحبت مي كرد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نوشت:باور كنيد اين كامنت دوني براي هر مطلبي كه لازم باشه، باز هست...ولي وقتي دوتا لينك مي گذارم بدون هيچ توضيح بيشتري، ديگه فكر نمي كنم احتياج به كامنت دوني باشه( در پاسخ به دوستاني كه خواسته بودند اين كامنت دوني باز بمونه)&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-6510945544649533056?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6510945544649533056'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6510945544649533056'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/07/blog-post_19.html' title='ما فرمانده حاليمون نميشه!!!'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-5168186757657548032</id><published>2008-07-18T15:52:00.000-07:00</published><updated>2009-12-15T12:53:02.019-08:00</updated><title type='text'>باید چه کار کرد؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.change4equality.info/spip.php?article2373"&gt;لايحه حمايت از خانواده؟! يا همان لايحه ضدخانواده در كميسيون حقوقي مجلس بدون هيچ تغييري به تصويب رسيد&lt;/a&gt;...اين همان لايحه اي است كه به مردان اجازه مي دهد فقط به شرط تكمن مالي همسر دوم و سوم و چهارم بگيرند!!!! &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;وقتي نماينده محترم مجلس پشت گوشي تلفن فرياد مي كشيد اين لايحه شرعيه و شما اين همه جنجال ايجاد كرديد، دلم مي خواست سرش داد بزنم كه تا كي به اسم شرع قراره هر بالايي دلشون خواست سرمون بيارن و سكوت كنيم؟ تا كي به اسم شرع، قراره نيروي انتظامي تعيين كنه كه بلندي يا كوتاهي مانتو و روسري زنان اين كشور چقدر بايد باشه؟واقعا در اين شرايط بايد چه كرد؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نوشت&lt;a href="http://www.change4equality.info/spip.php?article2324"&gt;:به بهانه روز مادر، مي خواستم يادي كنم از زناني كه در مدت كوتاه دوهفته اقامت اجباري مان در اوين، دوستان خوبي بودند براي من و ناهيد...مي خواستم روز مادر را به هم سلولي هايم تبريك بگويم، اما در هفته زن نتوانستم...شايد اگر راحله هنوز اعدام نشده بود با هزاران اميد براي اين كه آزاد شود و در كنار دختر و پسر خردسالش زندگي كند، مي نوشتم&lt;/a&gt;...در اين نوشته، از چندنفري از همسلولي هامون نوشتم كه در دفتري چندخطي يادگاري؟! نوشته بودند برام...از خودشون و از آرزوي آزادي...زناني كه منتظر اعدام بودند...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نوشت: ديگه از فردا باز دوباره بيشتر وبلاگ مي نويسم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-5168186757657548032?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/5168186757657548032'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/5168186757657548032'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/07/blog-post_18.html' title='باید چه کار کرد؟'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-747852351341971902</id><published>2008-07-02T20:44:00.000-07:00</published><updated>2009-12-15T12:54:14.132-08:00</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;يك: فكر نمي كردم زندگي با عشاير اين همه خوب باشه...پر از تجربه ...با زني كه بهش "دا" مي گفتم و دو روزي باهاش زندگي كردم، گوسفندها رو به چرا مي بردم، ظرفهاش رو لب چشمه مي شستم، آغل بزرگ گوسفندها رو تميز كردم و ...خب دلم خواست اين تجربه رو داشته باشم...همه اينها يك طرف و مسير مالرويي كه بايد دوساعت توي كوه طي مي كردي تا به جاده فرعي اي برسي كه اون هم بعد از نيم ساعت به جاده اصلي مي رسيد يكطرف...و از همه جالب تر خوابيدن در سياه چادر اون وقتي هر لحظه از خواب مي پري و فكر مي كني مورد حمله گرگ قرار گرفتي!!!! سياه چادري كه در كوهپايه هاي پراز درختان بلوط محصور شده... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دو:ديروز بالاخره طلسم شكسته شد و دادگاه تشكيل شد...روز اولي كه به دفتر سلطاني رفتم تا وكالتم رو قبول كنه وقتي درمورد ماجراي زندان و پيغام ها و سفارش هاي بعضي ها صحبت مي كردم همين طور اشكهام مي ريخت(حتمن يك روزي در اين مورد مي نويسم)....ولي ديروز جلسه دادگاه خوب بود و اين رو مديون زحمات و وكالت آقاي سلطاني هستم... حالا منتظر حكم دادگاه هستم و دادگاه بعدي كه معلوم نيست قراره كي تشكيل بشه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سه: تلفن خونه جديد بدهي داشت...به اندازه دوماه پول اجاره خونه...هرچند همون اول پول رو دادم تا تلفن وصل بشه ولي چون شماره مسدود شده بود و آدرس روي فيش هم با آدرس خونه مطابقت نداشت،كلي وصل شدن تلفن طول كشيده...حالا كه فقط مشكل سيم كشي داخلي مونده بي خيال شدم...الان در خونه اي زندگي مي كنم كه تلفن همراه به سختي آنتن ميده و تلفن ثابت هم كه نداره...به همين دليل به جاي وقت گذاشتن سر اينترنت، كتاب مي خونم و فيلم مي بينم..خيلي خوبه الان اين جوري...تنها خوبي اي كه زندان پارسال داشت اين بود كه دوباره اهل كتاب خوندن شدم &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چهار: اين &lt;a href="http://mona-gh.blogfa.com/"&gt;دوست سبز و مثبت&lt;/a&gt; ما شروع به نوشتن وبلاگ كرده...خودش سبزه و از سبز بودن و محيط زيست مي نويسه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پنج:فكر مي كنم خيلي تغيير كردم...موضوعاتي كه هميشه خيلي ناراحت و عصبانيم مي كردند ديگه نمي تونن اذيتم كنند...و اين خيلي خوبه به نظرم....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شش: فعلن همين&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-747852351341971902?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/747852351341971902'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/747852351341971902'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/07/blog-post_02.html' title='...'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-7602639076234852846</id><published>2008-06-20T14:07:00.000-07:00</published><updated>2009-12-15T12:56:17.062-08:00</updated><title type='text'>5سال زندان در تبعيد براي هانا عبدي!!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هانا عبدي و روناك صفازاده،از اعضاي كمپين يك ميليون امضا، پارسال بعد از مراسم روز جهاني كودك دستگير شدند...در تمام اين مدت در زندان سنندج بودند و هر بار اتهامات مختلفي درباره فعاليت هايشان مطرح شد...اتهاماتي كه در كيهان و ايرنا به چاپ رسيد....همكاري با پ‍ژاك، شركت در اقدامات تروريستي و ....!!!! &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حالاهانا به ۵سال حبس در تبعيد محكوم شده....هانا به زندان يكي از شهرهاي مرزي آذربايجان شرقي منتقل ميشه تا بقيه دوران زندان رو در اونجا بگذرونه...مادر هانا با شنيدن اين خبر كارش به بيمارستان كشيده و محمد شريف كه چندماه بعد از دستگيري هانا موفق شده وكالتش رو به عهده بگيره با نگراني از اين حكم، به سنندج ميره تا درخواست تجديدنظر بده...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شريف گفته: این حکم کاملا غیر متناسب و نگران کننده است. نمی دانم چه بکنم... بنده هم به خدا پناه می برم. به هر حال فعلا ابراز تاسف کاری از پیش نمی برد باید امیدوار بود.... اتهام هانا را اجتماع و تبانی برای ارتکاب جرم علیه امنیت کشور اعلام کرده اند و اما حکم بر اساس مستندات مواد 189 و 190 و 191 و 194 و مرتبط با جرم محاربه است و همچنین ماده 610 که در واقع با اتهام هانا مطابقت داشته و 2 تا 5 سال حبس به همراه دارد... . به هر حال از ظهر که حكم به من ابلاغ شده خیلی نگران هستم. به این لحاظ که حکم به شدت با ماهیت پرونده غیر متناسب است، اقداماتی هانا که انجام داده است هیچکدام با محاربه همسویی ندارد که این چهار ماده مربوط به محاربه را مستند قرار داده اند و در واقع هانا هیچ گونه اقدامی که ارعاب و وحشت بین مردم ایجاد کرده باشد انجام نداده است که بر این اساس محاربه اعلام شود....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نوشت: سايت تغيير براي برابري باز هم فيلتر شده، فعلن از روي همين آدرس فيلترشده لينك خبر رو گذاشتم ...(&lt;a href="http://www.changeforequality.com/spip.php?article2224"&gt;هانا عبدي به 5سال حبس در يك زندان مرزي محكوم شد&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نوشت۲: &lt;a href="http://soswoman.blogfa.com/"&gt;آزادي براي هانا و روناك&lt;/a&gt; وبلاگي است كه مدتي قبل راه اندازي شده بود براي پيگيري اخبار مربوط به دستگيري هانا و روناك...فعلن هم بقيه ماجرا رو ميشه از اين وبلاگ و سايت تغيير براي برابري دنبال كرد...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نوشت۳: يعني اين قدر پايه هاي امنيت ملي نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران متزلزل شده كه بايد يك دختر ۲۱ساله كه بارها تاكيد كرده فقط در حوزه زنان فعاليت مي كرده به ۵سال حبس در تبعيد محكوم بشه!!!!!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-7602639076234852846?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/7602639076234852846'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/7602639076234852846'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/06/5.html' title='5سال زندان در تبعيد براي هانا عبدي!!'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-1570417319867142257</id><published>2008-06-13T15:47:00.000-07:00</published><updated>2009-12-15T13:17:30.582-08:00</updated><title type='text'>22خرداد مبارك</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ديروز، روز خيلي سختي بود...هشت نفر از دوستانمون دستگير مي شدند فقط به دليل حضور در محل گالري ابريشم كه قرار بود نشستي به مناسبت روز ۲۲خرداد در اونجا برگزار بشه....(&lt;a href="http://www.change4equality.net/spip.php?article2192"&gt;بازداشت هشت نفر از فعالان جنبش زنان در سالگرد 22خرداد&lt;/a&gt;) &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از يك طرف دستگيري دوستانمون و وكيلشون...از طرف ديگه محاصره خونه بعضي ديگه از دوستان...ولي خوشبختانه دوستان مون ساعت ۱۲شب آزاد شدند...(&lt;a href="http://www.change4equality.net/spip.php?article2194"&gt;بازداشت شدگان مراسم 22خرداد آزاد شدند&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_iso6y-VVg3M/Syf82i_CoiI/AAAAAAAAAB4/jINE23aeRiA/s1600-h/bazdashti-ha.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ps="true" src="http://2.bp.blogspot.com/_iso6y-VVg3M/Syf82i_CoiI/AAAAAAAAAB4/jINE23aeRiA/s400/bazdashti-ha.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;پي نوشت: و اما &lt;a href="http://www.change4equality.net/spip.php?article2172"&gt;خواب آشفته خيابان&lt;/a&gt; را از دست ندهيد(مجموعه نوشته هایی با عنوان "خواب آشفته خیابان" ویژه نامه 22 خرداد به همت برخی فعالان جنبش زنان منتشر شد. این ویژه نامه مجموعه ای مصاحبه ها و یادداشت است که با هدف مکتوب کردن روایت های بخشی از فعالان جنبش زنان از وقایع22خرداد سال های1384و1385 و همچنین13اسفند 1385 گردآوری شده است)&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نوشت۲: و البته پادكست &lt;a href="http://www.change4equality.net/spip.php?article2173"&gt;صداي تغيير&lt;/a&gt; كه واقعن معركه است&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نوشت۳: دارم روايتي از ديروز مي نويسم كه اگه امكانش باشه حتما ميذارمش روي وبلاگ وگرنه اين هم مي مونه پيش بقيه نوشته هايي كه فعلن امكان انتشارش نيست...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-1570417319867142257?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/1570417319867142257'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/1570417319867142257'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/06/22.html' title='22خرداد مبارك'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_iso6y-VVg3M/Syf82i_CoiI/AAAAAAAAAB4/jINE23aeRiA/s72-c/bazdashti-ha.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-3335364424986549414</id><published>2008-06-07T18:58:00.000-07:00</published><updated>2009-12-15T13:02:46.442-08:00</updated><title type='text'>این خانه را سراسر دود گرفته است!!!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;يك: رفتيم كردستان با اكيپ دوستان گروه اجتماعي روزنامه و چندتاي ديگه از دوستان...سفر معركه اي بود...سردشت، مريوان، بانه، اورامانات، پاوه، كرمانشاه و شهر نودشه كه عاشق آرامش و زيبايي و سكوتش شدم، مرز ايران و عراق با اون جاده زيباي پيچ درپيچ باريك وحشتناك،تپه هاي سبز سبز با تك درختهاي دورافتاده از هم...آبشارهاي زيبا و درياچه زريبار....همه چيز خيلي قشنگ تر از اون بود كه بشه درچند خط نوشت...يك تشكر ويژه از سليمان كه ليدر اين سفر شده بود و اكيپ دوازده نفره مون در سردشت مهمون خانواده اش بود و كلي شرمنده مهربوني ها و مهمون نوازي شون شديم... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دو:شانس آوردم اساسي...ساعت شش امروز صبح برگشتم خونه...وقتي در رو باز كردم با خودم فكر مي كردم كه چرا در ظرف پنج روز اين همه خونه كثيف شده...وقتي در حمام رو باز كردم ديدم تمام ديوارها و كف رو حجم غليظي از دوده پوشونده!!!! ولي قضيه خيلي بدتر از اينها بود...حتي تمام عروسك هاي داخل اتاق خواب هم سياه و دوده زده شدند...همه جا سياده و دوده زده شده...خب خيلي شانس آوردم كه خونه آتيش نگرفته...حالا بايد بعد از رفع مشگل سيم كشي، يك فكري بكنم براي تميزكردن خونه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سه: دوهفته ميشه كه اثاث كشي كردم به اين خونه جديد...نسبت به اين خونه حس خيلي خيلي خوبي دارم...سه سال در خونه قبلي زندگي كرده بودم و ماه هاي آخر ديگه نمي تونستم خونه رو تحمل كنم...حالت تعليق عجيبي داشت، وقتي قرارداد اجاره اش رو بسته بودم به صاحبخونه گفته بودم شايد شش ماه بيشتر نمونم(مثلا پذيرش گرفته بودم و در فكر رفتن بودم)...شش ماه تبديل به سه سال شد...الان كلي خوشحالم كه نرفتم....به اين خونه اما حس خوبي دارم هرچند الان شده شبيه غارهاي انسان هاي اوليه با اين حجم دوده...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چهار: خونه جديد يكجورايي شبيه خونه دوارن بچگي هام هست چون پشت پنجره هاش درخت داره...درخت ها در شيبي كوچيكي قرار گرفتند كه پشت پنجره خونه هست....اين محله جديد رو هم خيلي دوست دارم...هرچند يكخرده زياد شيب داره ولي آرامش خاصي داره با يك عالمه درخت و البته كلاغ!!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پنج: دوست خوب وبلاگي اي كه تاحالا نديدمش زنگ زده بود و نگران بود از اين كه نوشته بودم بايد چهارميليون بيشتر از سال گذشته براي رهن همون آپارتماني كه در اون زندگي مي كنم هزينه كنم...مي دونم تا آخر دنيا مديون حمايت هاي پدر و مادرم هستم كه هرچند اعلام استقلال كردم و دارم تنها زندگي مي كنم ولي هميشه حواس شون به مسائل مالي ام هست....با ده ميليون توماني كه بهم دادند هم آپارتمان قبلي رو عوض كردم و هم محله اي رو كه ديگه دوست نداشتم...با اين شرايط سخت زندگي در ايران كه روزبروز هم سخت تر ميشه نمي دونم بايد تا كي وابسته حمايت هاي خانواده بود...هرچند براي رسيدن به همين درجه از استقلال هم كلي جون كنده بودم ولي امسال واقعا بدون حمايت خانواده ام امكان ادامه زندگي مستقل وجود نداشت...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شش: دوستي ميگه وقتي وبلاگ نمي نويسي، نگرانت ميشم...اين پست هم شرح اين روزهايم بود براي رفع نگراني مريم عزيزم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-3335364424986549414?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3335364424986549414'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/3335364424986549414'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title='این خانه را سراسر دود گرفته است!!!'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-2024345288407664633</id><published>2008-05-30T21:23:00.000-07:00</published><updated>2009-12-15T13:05:35.387-08:00</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;يك: فيلتر شده بوديم براي بار يازدهم يا دوازدهم...اما باز هم مي نويسيم...به امير حكم يك سال زندان دادند...اما باز هم امضا جمع مي كنيم... شركت هاي بيمه موظف به پرداخت بيمه يكسان به زنان و مردان شدند...يك گام به جلو براي تغيير قانوني تبعيض آميز...باز هم تلاش مي كنيم... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دو: اين گفتگو با امير رو خيلي دوست داشتم...يكجورايي تحليلي هست در مورد حضور مردان در جنبش زنان و نوع نگاهي كه در جامعه نسبت به فعاليت هاي برابري خواهانه مردان وجود داره...در اين گفتگو امير از دوارن بازداشتش در اوين هم گفته...حكم امير اولين حكم حبس تعزيري براي كمپين يك ميليون امضا هست و تا قبل از اون به همه حكم تعليقي داده بودند..اميدوارم حكم در دادگاه تجديدنظر تغيير كنه وگرنه امير مجبور به تحمل زندان هست...من &lt;a href="http://www.change4equality.net/spip.php?article2092"&gt;هیچ وقت نگفتم از فعالیت های برابری خواهانه ام پشیمانم، چرا باید پشیمان باشم. کما اینکه اگر در دادگاه اظهار پشیمانی می کردم، حکم زندان به من نمی دادند. با تحمل هزینه های حبس هم هیچ اتفاقی برای من و دیگر مردان برابری خواه نمی افتد...&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سه: &lt;a href="http://www.change4equality.net/spip.php?article2082"&gt;این نوشته زمانی که راحله هنوز زنده بود، چاپ نشد تا شاید خانواده شوهرش رضایت دهند. رضایت ندادند و راحله اعدام شد...... نوشتن از رنج های راحله، از یک سو وفا به عهدی است که در سحرگاه اعدام او با هم بندانش بستم برای گفتن از رنج های راحله، که فقط رنج های او نبود و درد مشترکی است میان هزاران هزار زن ایرانی و از سویی دیگر پاسخی برای این سوال که چرا ما فعالان زن ایرانی بعد از هر بازداشت مصمم تر می شویم برای تغییر این قوانین تبعیض آمیز&lt;/a&gt;. اين هم نوشته مريم هست در مورد راحله...مصاحبه با راحله روز قبل از اعدامش...همون روزي كه مريم و جلوه هم زندان بودند و تمام تلاش هاي ما در اون سحرگاه لعنتي برفي بيرون در زندان براي رضايت گرفتن نتيجه نداد...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چهار: حميدرضا، پسر گروه اجتماعي روزنامه، كه تا قبل از اومدن علي، تنها پسر گروه بود شروع كرده به وبلاگ نوشتن...اين نامه صادقانه حميدرضا به خواهرش معركه است...حميدرضا از خواهرش ميخواد كه پرده های تاریک عرف، دین و سنت را پاره کنه ... &lt;a href="http://doosie.blogfa.com/post-11.aspx"&gt;در این اجتماع غریب رذالت و دورویی و دورغ که آدم هایش اصالت لذت را برای تمامی تاریخ بشریت معنا کرده اند سخت است شکستن ساختارهای پوسیده زندگی، سخت است انسان وار با مردمی زندگی کنی که تو را وسیله ای برای لذت خود می دانند اما برای خاطر این پستی ها خودت را از لذت زندگی محروم نکن&lt;/a&gt;. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پنج: ۶خردادماه، دادگاه داشتم...اما نماينده دادستان در جلسه دادگاه حاضر نشد و به همين دليل جلسه رسميت نيافت!!! دوباره تجديد وقت شد براي يازدهم تيرماه...اين سومين باري بود كه باز هم دادگاه تشكيل نشد..&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شش: يك عالمه دلم براي وبلاگ نوشتن تنگ شده...ولي فعلن فرصت زيادي جز براي لينگ گذاشتن ندارم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-2024345288407664633?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/2024345288407664633'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/2024345288407664633'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/05/blog-post.html' title='...'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-6589285659052350447</id><published>2008-05-26T13:54:00.000-07:00</published><updated>2009-12-15T13:08:50.732-08:00</updated><title type='text'>يك سال زندان براي امير يعقوبلي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.change4equality.net/spip.php?article2074"&gt;امير يعقوبعلي به يك سال حبس تعزيري محكوم شد&lt;/a&gt;...امير از اعضاي كمپين يك ميليون امضا هست كه پارسال به دليل جمع آوري امضا در پارك دستگير شده بود و ۲۹روز در زندان اوين بود...امير بيست و يك سالش هست...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-6589285659052350447?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6589285659052350447'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/6589285659052350447'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/05/blog-post_26.html' title='يك سال زندان براي امير يعقوبلي'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-5194710804446543606</id><published>2008-05-14T22:01:00.000-07:00</published><updated>2009-12-15T13:10:12.502-08:00</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;برمی گردم و باز می نویسم وقتی این روزهای بی نهایت شلوغ تموم بشن...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-5194710804446543606?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/5194710804446543606'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/5194710804446543606'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/05/blog-post_14.html' title='...'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7220187405980472047.post-829022916187405364</id><published>2008-04-30T22:06:00.000-07:00</published><updated>2009-12-15T13:12:18.179-08:00</updated><title type='text'>خانه مجازی‌ام برای تو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;در اون جلسه با خودم فكر مي كردم كه اين همه آدم اومدند براي افتتاح يك مركز يا اين كه اومدند هاشمي رفسنجاني رو ببينند...يك زن كنار من نشسته بود...يك زن ميانسال موقر...گفت براي هاشمي نامه نوشته و ازش درخواستي داره...گفت براش نوشتم كه احتياج به وام دارم تا بتونم پوليپ بيني ام رو عمل كنم!!!.دو تا دختر دانشجو داشت و خودش هم دبير يك دبيرستان بود...دبيرستاني در همين تهران...تعجب كرده بودم كه چطور براي اين خواسته دست به دامن كه نه دست به عباي رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام شده...من هم رفته بودم اون برنامه رو نه فقط براي پوشش خبري...مريم رو انداخته بودند زندان و مريم چندماه قبل از اون يك دفترچه كمپين به هاشمي داده بود و در مورد مطالبات ما باهاش حرف زده بود...حالا من هم رفته بودم كه در مورد مريم حرف بزنم و اين كه به چه جرمي بايد در زندان باشه... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;به همين دليل هم هست كه وقتي مسيح مي نويسه از فقر، بدبختي و نياز افرادي كه ساعتها در صف مي ايستند تا نامه اي به دست رئيس جمهور بدهند، مي فهمم چه واقعيتي رو به تصوير كشيده...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اين روزها، خونه &lt;a href="http://masihalinejad.blogfa.com/"&gt;مسيح&lt;/a&gt; فيلتر شده...به جاي اين كه حتي اگه اشتباهي مرتكب شده فرصتي داده بشه بهش تا در همون خونه مجازي هم بنويسه و از خودش دفاع كنه، درهاي همون خونه هم فيلتر ميشه...امروز اين خونه مجازي رو نه به حرمت دوستي چندين و چندساله با مسيح بلكه به حرمت قلمي كه سانسور ميشه در اختيارش مي گذرم تا هروقت خواست بتونه در اينجا چيزي بنويسه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نوشت۱: شايد بايد چند روز قبل مي نوشتم ولي اين قدر مريض بودم و بد كه فكر نمي كردم شايد دوباره هيچ وقت حالم خوب بشه...حالا كه باز خوبم،دلم خواست اين پست رو بنويسم....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نوشت۲: بي نهايت شلوغ شده اين روزهايم...درگير پيداكردن يك چارديواري براي زندگي...قيمتهايي كه به سر به فلك مي گذارند و من كه هرچند رياضي ام خيلي بده و ضعيف ولي نمي دونم بايد در طول يك سال چقدر كار كرده باشم و پس انداز!!!! كه بتونم حداقل۴ميليون بيشتر از سال گذشته براي رهن خونه اي كه در اون هستم، بپردازم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نوشت۳: دادگاه انقلاب شديدا فعال شده گويا در اين روزها...به ناهيد جعفري عزيز، شش ماه حبس تعليقي دادند و همين طور به نسرين افضلي و به زينب پيغمبرزاده هم كه دوسال حبس تعليقي دادند...البته نكته اصلي اينه كه قرار نيست با اين احكام ما خونه نشين بشيم و دست از مطالبات مون برداريم....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7220187405980472047-829022916187405364?l=kharzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/829022916187405364'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7220187405980472047/posts/default/829022916187405364'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kharzar.blogspot.com/2008/04/blog-post.html' title='خانه مجازی‌ام برای تو'/><author><name>محبوبه حسین زاده</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07661628729886630860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry></feed>
